مرجع اگهی حیوانات ایران
نمایش نتایج: از 1 به 4 از 4

خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

This is a discussion on خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!! within the آرشیو forums, part of the گفتگوی آزاد category; خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!! دوستان سلام اين تايپيك اختصاص دارد به خاطرات كساني كه لحظاتي را ...

  1. Top | #1

    کاربر تازه آشنا

    کاربر تازه آشنا


    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    6
    Ppet
    20,200
    می پسندم
    6
    مورد پسند : 0 بار در 0 پست

    پیش فرض خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!

    خاطرات آنهايي كه مردند و زنده شدند !!!



    دوستان سلام

    اين تايپيك اختصاص دارد به خاطرات كساني كه لحظاتي را در مرگ بوده اند و مرگ حقيقي را تجربه كردند و در اثر يك سري از اتفاقات دوباره به اين دنيا برگشتند ، تمامي مطالب اين تايپيك بر گرفته از قسمت " آنهايي كه مردند و زنده شدند " در مجله روزهاي زندگي است .


    لقمه اول صبحانه را كه در دهان گذاشتم ، مادرم مثل چهار ماه قبل حرفش را تكرار كرد : _ بهنام خودت ميدوني كه پدر خدا بيامرزت از يك ماه قبل از مرگش - انگار كه بهش الهام شده بود سفر آخرت رو بايد بره - با همه حسابش را صاف كرد . آقا جبار ميوه فروش سر چهار راه در مجلس هفتم پدرت ميگفت ، آقاي قومي يك هفته قبل از مرگش آمد توي مغازه و يك تراول صد هزار توماني به من داد و گفت ، آقا جبار من نزديك سي سال هر وقت خواستم ازت ميوه بخرم ، اول يك دونه اش را چشيدم ، يك دانه گيلاس ، يك حبه انگور ، يك عدد خيار يا سيب و يا توت و ... خلاصه هر مرتبه يه ناخنك زدم و بعد خريد كردم ، اين پول را بابت همه ناخنكهايي كه زدم از من بپذير و حلالم كن تا مديونت نباشم . آقا جبار ميگفت هر قدر من گفتم راضي هستم قبول نكرد تا پول رو گرفتم ....

    حرف مادر را قطع كردم و گفتم : " چشم مادر ... ميرم و محمد حسين رو راضي ميكنم ... " مادر سكوت كرد ، اما ميدانستم ول كن نيست . قضيه مربوط ميشد به قولي كه پدرم به سرايدار هميشگي خانه هاي نوسازش داده بود . محمد حسين تقريبا از 20 سال قبل كارگر پدرم بود . پدرم بساز و بفروش بود و از همان سالها كه به آپارتمان سازي روي آورد ، از محمد حسين و زن و بچه هايش به عنوان سرايدار هميشگي آپارتمانهاي مختلف استفاده ميكرد . اين مرد روستايي آنقدر پاك و صادق بود كه پدر ول كن اش نبود . تا اينكه حدود دو ماه قبل از مرگش به سرايدارش ميگويد : « محمد حسين اين آخرين آپارتمان من و آخرين سرايداري تو هست ... انشاءالله همين روزها ميريم محضر و همين واحد طبقه اول رو كه داخلش نشستي به نامت ميكنم » پدر پاي حرفش ايستاد و چند مرتبه به او گفته بود : « بلند شو بريم محضر » اما محمد حسين آنقدر نجيب بود كه هر بار ميگفت انشاءالله فردا. بعد از مرگ پدرم به مادرم گفت كه « ميترسيدم كه آقا فكر كنه منتظر مرگش هستم و روم نميشد باهاش برم » واين گونه بود كه درست دو ساعت قبل از 10صبح روز 14آذر كه قرار بود سرايدارش را به محضر ببرد نفس آخر را كشيد و جان به جان آفرين تسليم كرد .

    پس از مرگ پدر و از فرداي مراسم چهلم ، مادر هر روز ميگفت : " روح پدرت ناراحته ، برو اين سند را به اسم محمد حسين بزن " من هم واقعا قصد اين كار را داشتم ، اما صعود ناگهاني قيمت خانه ديو طمع را در وجودم بيدار كرد تا به خود بگويم : " واسه چي يك واحد 95 متري را در شميران به نامش بكنم ؟ پدرم قول يك خونه رو به محمد حسين داده ، منم يك خونه كوچك در جنوب شهر برايش ميخرم .... "

    اين تصميم را به مادرم هم نگفتم ، اما او كه احساس كرده بود فكري در سر دارم ، هر روز به من ميگفت و ميگفت تا بالاخره در روزه هيجده فروردين به سراغ محمد حسين رفتم . او مشغول آب دادن به باغچه بود . وقتي به او گفتم برويم به محضر خيلي خوشحال شد ، اما وقتي فهميد قرار است سند طبقه چهارم يك آپارتمان هفتاد متري و كلنگي را به نامش بزنم ، چشمانش پر از اشك شد و گفت : من كه چاره اي ندارم آقا مهدي ، اما واي به روزي كه قرار باشه جواب پس بدي !

    از شنيدن اين حرف طوري عصباني شدم كه تصميم گرفتم كمي او را بترسانم ، لذا با عصبانيت گفتم : " دندان اسب پيشكشي را نميشمارند " و بدون اينكه پشت سرم را نگاه كنم پريدم اون طرف جوي آب و پا گذاشتم توي خيابان و... فرياد محمد حسين آخرين فريادي بود كه شنيدم : يك موتور كوبيد به بدنم و روي هوا پرواز كردم و با سر به جدول كنار خيابان خوردم ...

    روايت لحظات پس ازمرگ

    آنقدر سردم بود كه احساس كردم دارم منجمد ميشوم . اصلا متوجه نبودم كجا هستم و چه اتفاقي برايم افتاده است . به اطرافم كه نگاه ميكردم احساس كردم همه چيز دور سرم ميچرخد ، اما خوب كه دقت كردم ديدم دارم به طرف بالا حركت ميكنم ، آن هم باسرعتي غير قابل وصف ! تازه متوجه علت سرما شدم . درست حالت كسي را داشتم كه سوار بر موتور بوده و در حال حركت است ، اما به خاطر سرعت زياد دچار سرما شده و ...

    همينكه ياد موتور افتادم همه چيز برايم تداعي شد و صحنه تصادفم را ديدم ، دقيقا مانند روزهايي كه براي ديدن مسابقات فوتبال به ورزشگاه آزادي ميرفتم و برحسب اتفاق چهره خودم را در مانيتور بزرگ استاديوم ميديدم ; خودم را ديدم كه با موتور تصادف كردم و به جدول سيماني كنار خيابان خوردم و ... آن موقع بود كه مردنم را باور كردم و از روي استيصال زدم زير گريه و در همين لحظه خودم را در جايي ديدم كه هرگز مانندش را نديده بود : پشت سرم خالي خالي بود . يك فضاي وسيع و بيكران ، اما تهي از شي و موجود زنده . پيش رويم منطقه اي قرار داشت مانند يك مزرعه سرسبز كه خورشيد در فاصله نيم متري درختها قرار گرفته بود . خواستم جلو بروم و پا در آن منطقه بگذارم ، اما چيزي مانند يك ديوار شيشه اي - به وسعت تمام طول وعرض مكاني كه پيش رويم بود -مقابلم قرار داشت كه مانع رفتنم ميشد و ... ناگهان ديدم يك نقطه نوراني در آن سوي شيشه ظاهر شد و كم كم بزرگ شد و شكل گرفت . پدرم بود كه با ديدنش از خوشحالي فرياد زدم : " پدر كمكم كن ! " اما پدر در حالي كه لباسي به رنگ آسمان تنش بود ، از روي تاسف سر تكان داد و گفت : " بي معرفت مگه تو به من كمك كردي ... نگاه كن ! و سپس پايين پايم را نشان داد و محمد حسين را ديدم كه گويي فرزند خودش را از دست داده ، اشك ميريخت و بر سر ميكوبيد و ميگفت تقصير من بود ... منو ببخش ....

    سرم را كه بالا بردم ديگر پدرم را نديدم ، اما صدايش را شنيدم : " ديدي چيزي از مال دنيا با خودت نياوردي ! وقتي احساس كردم پدرم دارد ميرود خودم را به آن ديوار شيشه اي كوبيدم و ...

    روايت لحظات بعد از زنده شدن

    محمد حسين - بعدها ميگفت - " موقعي كه ديدم انگشتانت تكان خورد ، بي اختيار و بدون اينكه دليلش را بفهمم اشك ريختم و گفتم‌‌ ، دستت درد نكنه آقاي قومي .. خدا روحت را شاد كنه ... !

    آري آنطور كه مردم گفتند و دكترها تشخيص دادند ،من نزديك به 25 دقيقه در مرگ كامل بودم و هيچ آثاري از حيات در وجود ديده نشده بود .اما خدا خواست كه عمرم به دنيا باشد ! مطمئنا لطف خدا به خاطر پدرم بود كه من كارش را نيمه رها كرده بودم و چون خدا نميخواست پدر مديون كسي باشد ، مرا به زندگي برگرداند ! من نيز بعد از آن اتفاق نگاهم به زندگي تغيير كرد و باورم شد كه در روز حساب و كتاب بايد به خيلي از كارها حساب پس داد .

    www.aryateams.com
     

  2. 7 کاربر پست elh@m عزیز را پسندیده اند .


  3. Top | #2

    کاربر تازه آشنا

    کاربر تازه آشنا


    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    6
    Ppet
    20,200
    می پسندم
    6
    مورد پسند : 0 بار در 0 پست

    پیش فرض

    داستان دوم

    حدود دو سال قبل من و برادرم و پدر و پدر بزرگم و چند نفر از هم ولايتي هايمان ، تفنگ شكار به دست راهي منطقه شكارخيز پشت باغ پدر بزرگم شديم تا چند شكار بزنيم . مخصوصا كه زنهاي فاميلمان كه همگي در باغ پدر بزرگ جمع شده بودند ، اعلام كرده بودند كه ناهار بايد با گوشت شكار مردها تهيه شود ! به همين دليل ما جوانها براي اينكه كم نياوريم ، خيلي دلمان ميخواست شكار را ما بزنيم . به منطقه شكار خيز كه رسيديم بزرگترها از ما جدا شدند و من و برادرم و پسر دايي ام تنها شديم كه البته زنبوري نيز همراهمان بود . زنبوري سگ شكاري و با وفاي خانواده ما بود كه بر خلاف اسمش جثه اي بسيار بزرگ داشت و در حقيقت بيشتر شبيه به يك ببر بود تا زنبور ! و البته ما از بودن زنبوري در كنارمان خرسند بوديم ، چرا كه او يك سگ آموزش ديده مخصوص شكار بود ، به شكلي كه وقتي شكارچي يك هدف را ميديد كه دور از تيررس است ، كافي بود حيوان را به او نشان دهد وبگويد زنبوري برو ، و بقيه كار را خود سگ بلد بود ، سعي ميكرد از پشت به هدف نزديك شود تا او در تيررس شكارچي قرار بگيرد و ... همين طور كه به آرامي جلو ميرفتيم ، ناگهان حدود 200 متر جلوتر از ما ، يك آهو را ديديم ، در اين لحظه برادرم بدون معطلي گفت : « زنبوري برو » كه در نتيجه سگ شكاري مان طبق غريزه و آموزشي كه ديده بود ، براي اينكه بتواند شكار را دور بزند ، سعي ميكرد از سمت چپ او برود و براي رفتن از آن مسير از كنار من رد بشود ، اما چون من درست در همان لحظه يك قدم به طرف راست برداشتم ، در نتيجه زنبوري در طرفه العيني با آن جثه ببر مانندش به من برخورد و تصادف كرد . به خاطر ضربه سنگيني كه خوردم روي هوا بلند شدم و... كه در همان لحظه متوجه شدم كه اگر بادست به زمين فرود بيايم از آن جايي كه انگشتم روي ماشه بود ، بعيد نيست تيري به طرف اطرافيانم شليك شود و يا حداقل با صداي گلوله شكار را فرار بدهم ، به همين خاطر سعي كردم بدون دست و با كمر و پهلو فرود بيايم و همين كار را نيز كردم ، اما چون ضربه خيلي شديد بود به محض اينكه كمرم با زمين برخورد كرد ، درد شديدي در ناحيه ستون فقرات و پشت قلبم احساس كردم ، حتي يك لحظه توانستم خودم را از روي زمين بلند كنم و اما، ناگهان احساس خفگي پيدا كردم و چشمانم سياهي رفت و ... ديگر چيزي حس نكردم.

    روايت لحظات پس از مرگ

    لحظه اي كه به خودم آمدم ، بدون اينكه دردي را در كمرم و سراسر بدنم احساس بكنم ، اولين چيزي كه برايم عجيب بود لختي و بي وزن بودنم بود ! طوري كه احساس ميكردم همانند يك پر بي وزن و سبك هستم . چشمانم را كه باز كردم آسمان بالاي سرم را آبي تر و شفاف تر از هميشه ديدم . احساس كردم حتي نفس كشيدنم به شكلي متفاوت است ، انگار اكسيژني را وارد بدنم ميشد احساس ميكردم . گويي همزمان با استنشاق هوا ، مزه شيرين اكسيژن را كه بعد از آن ديگر چنين طعمي را تجربه نكردم نيز ميچشيدم . آنقدر از اين حالت خلسه آور لذت ميبردم كه يك حس ناخود آگاه به من ميگفت : « هر قدر بالاتر و به طرف آسمان بروي اين حس زيباتر و قشنگ تر ميشود ... ! » به همين خاطر نيز بودن اراده و بي آنكه بدانم كه ميتوانم ، مانند يك هلي كوپتر و درجا « بي آنكه دست و پايم را تكان دهم » به سوي آسمان بالا رفتم و بالاتر و... و در يك لحظه به خودم آمدم و با خود گفتم : « من كجا هستم ؟ و سپس كه پايين تر را نگاه كردم ، خود را حدود بيست متر بالاتر از سطح زمين ديدم ! اصلا به اين قضيه توجه نكردم و خواستم پرواز خود را ادامه دهم كه چيز ديگري توجهم را جلب كرد ، در پايين و روي زمين ، در گوشه اي برادرم را ديدم كه در بالاي سر يك نفر « كه روي زمين افتاده بود » نشسته و اشك ميريزد ، و كمي آن طرف تر پسر دايي ام را ميديدم كه اشك ميريخت اما در عين حال تفنگ شكاري اش را به طرف زنبوري گرفته بود و در حالتي مردد ، يك لحظه تصميم گرفت كه سگ باوفايمان را بكشد و لحظه اي ديگر منصرف ميشد و درعوض با قنداق تفنگ ، زنبوري را ميزد ! اگرچه در آن لحظه اصلا دلم نميخواست كه چيزي مانع پروازم و آن حالت نشاط آورم شود وقتي ديدم پسر دايي ام دارد زنبوري را ميزند و ميخواهد او را بكشد ، منصرف شدم و دوباره همچون يك پر بي وزن به پايين آمدم و بالاي سر پسر دايي ام ايستادم و سراو فرياد زدم : « چيكار به اين زبان بسته داري ؟ » وقتي دوباره اين جمله را گفتم و ديدم او توجه نميكند ، خواستم تفنگش را بگيرم اما.. انگار دستم را از ميان سايه تفنگ رد ميكردم ! مثل اينكه دست من نور بود كه به تفنگ ميرسيد ، اما آنرا لمس نميكرد ، حتي وقتي خواستم پسر دايي ام را تكان دهم باز هم همين اتفاق افتاد ! لذا با حيرت زياد به سوي برادرم رفتم و باخشونت زياد به او گفتم : « چرا جلوي پسر دايي را نميگيري ؟ » اما برادرم نيز متوجه من و صداي من نشد و ... وتازه آن لحظه خودم را ديدم كه روي زمين دراز كشيدم و تكان نميخورم و... آنوقت باور كردم كه مرده ام . در حالتي كه دوگانه بودم ، هم دلم نميخواست از آن حالت بيرون بيايم ، هم دلم براي خودم كه مرده بودم ميسوخت ! و در اين لحظه بي اختيار گفتم : « خدا ... كه به محض بيان اين اسم جلاله ، همه چيز به هم ريخت و دوباره درد كمر را احساس كردم و بي اختيار گفتم آخ ، كه يك مرتبه برادرم فرياد زد « « خدايا شكرت ، داداشم زنده شد ! »

    و بلافاصله مرا به بيمارستان بردند و آنجا بعد از اينكه پزشكان تشخيص دادند كه قلب ونبض من حدود هفت دقيقه كار نميكرده ، برادرم و پسر دايي ام نيز قسم ميخوردند كه چيزي حدود هفت دقيقه ، من يك مرده كامل بودم !
     

  4. 6 کاربر پست elh@m عزیز را پسندیده اند .


  5. Top | #3

    کاربر تازه آشنا

    کاربر تازه آشنا


    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    6
    Ppet
    20,200
    می پسندم
    6
    مورد پسند : 0 بار در 0 پست

    پیش فرض

    دختر شاد و سرحالي بودم و دقيقا به خاطر دارم كه شانزده سال و دو روز سن داشتم كه اين خاطره در زندگيم ثبت شد ، زيرا دو روز قبل توسط مادرم - كه عاشق جشن تولد گرفتن براي بچه ها بود - يك مهماني درست و حسابي به مناسبت تولد من بر پا شده بود كه باعث شد دو تا از دايي هايم نيز از تهران به شهر ما (‌ كه نزديك تهران بود ) بيايند و اتفاقا علت مردن و زنده شدن من نيز همان آمدن خانواده دايي ام بو د، در حقيقت آمدن دختردايي ها ! اجازه دهيد ماجراي آن روز را از صبح برايتان تعريف كنم .

    قرار بود آن روز صبح ، پس از اينكه دايي رسول و دايي رحيم دو روز در خانه ما مانده بودند به تهران برگردند ، اما صبح كه از خواب بيدار شديم زن دايي رحيم كه خيلي مادر شوهرش - يعني مادر بزرگ من - را دوست داشت گفت ديشب خواب مادر بزرگ خدا بيامرز را ديده ، لذا قرار شد قبل از رفتن به تهران سري به قبرستان بزنند و براي مادر بزرگ فاتحه اي بخوانند . همگي به راه افتاديم و با ماشين دو تا دايي ها به قبرستان رفتيم و پس از اينكه فاتحه خوانديم ، من طبق يك عادت دو ساله ، موقع برگشتن نزديك به صد متر راهم را دور كردم و خود را به مزار شهيد گمنامي كه از دو سال قبل در شهر ما آرميده بود ، رساندم ، فاتحه اي برايش خواندم و سپس به بقيه ملحق شدم و به طرف خانه راه افتاديم . ناگفته نماند كه من هر بار به قبرستان شهرمان ميرفتيم ، بي آنكه كسي بهم گفته باشد ، به سراغ آن شهيد گمنام ميرفتم و فاتحه اي برايش ميخواندم ، علت اين كار را نميدانستم ، شايد غربت آن بزرگوار باعث ميشد كه اين كار را بكنم !

    علي اي حال ، آن روز نيز فاتحه اي بر سر مزار آن شير شجاع و مظلوم خواندم و سوار بر ماشين دايي رحيم به طرف خانه راه افتاديم . در طول مسير اما ، دوباره شوخي هاي من و دو تا دختر دايي ام ، كه در ماشين پدرشان دايي رسول نشسته بودن شروع شد .

    در حقيقت من و مهري و سودابه در تمام ايامي كه آنها پيش ما بودند يا خانواده ما به تهران ميرفتند ، مدام و بيست و چهار ساعته با هم شوخي ميكرديم البته گاهي اوقات شوخي هايمان خطرناك هم ميشد ، درست مثل آن روز كه مهري كه از داخل ماشين پدرش به من اشاره كرد برايم يك نامه نوشته ! و من كه در صندلي عقب نشسته بودم ، سعي ميكردم دور از چشم بقيه يك لحظه بدنم را از پنجره ماشين بيرون بياورم و نامه را از دست مهري ( كه او نيز همين كار را كرده بود ) بگيرم ، اما اشتباه دوم و بزرگتر من آن بود كه براي اين كار خطرناك حتي از دايي رحيم نيز اجازه نگرفتم ! همه چيز در عرض چند ثانيه رخ داد ، من كه ديدم دستم نميرسد بدنم را بيشتر از پنجره بيرون آوردم و اين كار توام شد با جيغ مادر و دايي رحيم كه نميدانست در رديف عقب چه خبر است ، به طور غريزي كوبيد روي ترمز و همين اتفاق باعث شد من - در حالي كه ماشين با سرعت هفتاد كيلومتر در حركت بود - دچار حالت گريز از مركز بشوم و مانند يك موشك از پنجره به بيرون پرتاب شوم و درست از ناحيه سر روي آسفالت سقوط كنم و ... آخرين چيزي كه به ياد دارم صداي پي در پي ترمز ماشين ها بود و صداي فريادهاي خانواده ام و ... و بعد از اينكه دردي شديد در ناحيه مغزم احساس كردم ديگر هيچ نفهميدم ...


    روايت لحظات پس از مرگ

    آنچه را در عالم مرگ ديدم ، فقط ميتوانم به فيلمي تشبيه كنم كه هرازگاهي پخش ميشد و بعد قطع ميشد . اولين چيزي كه ديدم آن بود كه سرم پر از خون است و روي زانوي مادرم هستم و او اشك ميريزد ... صحنه بعد موقعي بود كه يك پزشك معاينه ام ميكرد و به پدرم گفت : « متاسفم ... دير شده ... » و موقعي كه ديدم پدرم ضجه زد ،هر چه سعي كردم به آنها بفهمانم كه اشتباه ميكنند و آن كسي كه روي تخت خوابيده من نيستم و من بالاي سر آنها - نزديك به سقف - در حال پروازم ، آنها متوجه نميشدند . البته در آن لحظات خودم هم نفهميده بودم كه مردم ! تا اينكه آخرين صحنه مربوط به لحظه اي بود كه در سرد خانه بودم و داشتم ميديدم كساني كه در اطرافم هستند ، اما كاري از دستم ساخته نبود و آن لحظه بود كه متوجه شدم مرده ام . اما عجيب بود اصلا احساس ترس و نگراني نكردم ، بعد به سمت قبرستان حركت كردم ، و بي اختيار به مزار آن شهيد گمنام نگاه كردم ، ولي همين كه تصميم گرفتم به سوي آن بزرگوار حركت كنم ، ناگهان مشاهده كردم از داخل مزار آن شهيد گمنام نوري بسيار تابناك و زيبا و قشنگ - درست مانند قوس وقزح - به بيرون تابيده شد . سپس بعد از چند لحظه كه آن نور پر حجم ساكن بود ، به طرف من حركت كرد ، اما گويي هر يك قدم كه به من نزديك ميشد ، شاخه اي از آن نور تبديل به يك فرشته ميشد . فرشته هايي كه بال داشتند و پر ميكشيدند ، اما صورتشان پيدا نبود و به جاي چشم و لب و دهان ، فقط به صورت نوري خوشرنگ مشاهده ميشدند و ... اما نه ، چهره يك نفرشان را ميتوانستم ببينم كه درست ميان آنها و حدود يك متر بالاي سرشان قرار گرفته بود . وقتي كنار من رسيد بهم لبخند زد و من نيز پرسيدم: تو كي هستي ؟ او ابتدا به مزار آن شهيد گمنام اشاره كرد و با همان لبخند گفت : « تو كه بارها به ديدنم آمده اي مرا نميشناسي ؟ » و آن موقع بود كه متوجه شدم او همان شهيد گمنام است كه بارها برايش فاتحه خواندم ! لذا از او پرسيدم : « اينها كي هستند ؟ » و او با همان تبسم زيبا به آسمان اشاره كرد و گفت : « فرشته ها » ! و بعد نگاهش را به بالاي آسمان دوخت و چيزي شبيه گردبادي نوراني را كه به سويم در حركت بود نشان داد و گفت : « اتفاقا چند تا از آنها دارند به سوي تو مي آيند » با شنيدن اين حرف خيلي خوشحال شدم كه بايد به همراه او بروم ، اما اين بار چهره او درهم كشيد و گفت : « نه ... تو هنوز خيلي جووني .. تازه پدر و مادرت چه ميشوند ؟ ... » از شنيدن نام آنها گريه ام گرفت ، آن شهيد بزرگوار گفت :« باز هم به سراغ من بيا ! » اين را گفت و همين كه تبسم كرد همه چيز در يك ثانيه تمام شد و او رفت و نورها ناپديد شدند و من خواستم دستم را به طرفش دراز كنم كه ...

    به خودم آمد متوجه شدم دستم تكان ميخورد و فرياد اطرافيان را شنيدم : « زنده شده ! »

    آري من پس از حدود سه ساعت مردن دوباره زنده شدم . وقتي آنچه را ديدم به خانواده ام تعريف كردم ، پدرم گفت « اون شهيد گمنام مهرباني هاي تو را جواب داد »

    و اينك كه پنج سال از آن روزها ميگذرد ، من هر شب جمعه به ديدار آن بزرگوار ميروم ، شهيدي گمنام كه شايد براي همه گمنام باشد ، اما براي من نه ...
     

  6. 3 کاربر پست elh@m عزیز را پسندیده اند .


  7. Top | #4

    کاربر تازه آشنا

    کاربر تازه آشنا


    لايك دريافتي
    0
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    6
    Ppet
    20,200
    می پسندم
    6
    مورد پسند : 0 بار در 0 پست

    پیش فرض

    داستان چهارم



    شانزده ساله بودم كه راهي اروپا شدم . در آن زمان پدرم تازه فوت كرده بود و از آنجايي كه قبل از مرگش نيز يك كارگر ساده بود ، لذا بعد از رفتنش من ومادر خيلي بيشتر طعم فقر را چشيديم . آن روزها من تازه دبيرستان را شروع كرده بودم و يا اينكه جزو بهترين شاگردان مدرسه محسوب ميشدم ف مجبور بودم درسم را نيمه كاره رها كنم . بيچاره مادر اشك ميريخت و ميگفت : من حاضرم نان خالي بخورم ولي تو درست را ادامه دهي و به دانشگاه بروي !

    اما اين كار ممكن نبود ، چرا كه ما حتي نان خالي هم نداشتيم ! لذا به عنوان فروشنده در يك مغازه مشغول به كار شدم ، اما يك مسافر مسير زندگيم را عوض كرد ، دختر خاله مادرم كه در دوران كودكي انيس و مونس هم بودند ، پس از سالها از اروپا به ايران برگشت و موقعي كه از وضع زندگي ما با خبر شد مانند يك فرشته نجات به دادمان رسيد ، مادر را به خانه خودش برد و مرا هم - وقتي فهميد شاگرد ممتاز بوده ام - به اروپا فرستاد تا كنار برادرش كه مقيم آنجا بود درس بخوانم . تا دو سال در كنار مجيد زندگي خوب و راحتي داشتم ، اما از هنگامي كه راهي كالج شدم و اجبارا از مجيد دور شدم و به شهري ديگر رفتم ، با زندگي ديگري آشنا شدم . در كالج با يكي از همكلاسي هايم كه فرزند يك خانواده ثروتمند اهل روماني بود آشنا شدم . همه چيز " ميلر " خوب بود جز اعتقادش ! يعني در رفاقت سنگ تمام ميگذاشت و حاضر بود تمام مخارج زندگي دانشجويي مرا تامين كند ، فقط به اين دليل كه از لحاظ جسمي ضعيف بود و من بارها و بارها از او در مقابل ديگران حمايت كرده بودم . اين طوري براي من هم بهتر بود ، زيرا ديگر لازم نبود براي تامين مخارج تحصيلم كار كنم . در اين ميان فقط يك تفاوت ميان من و او وجود داشت ، " ميلر " يك ماترياليست ضد خدا بود و من هم كه تازه داشت شخصيتم شكل ميگرفت ، ناخواسته تحت تاثير القائات او قرار گرفتم و ... به خود كه آمدم يك بي خداي كامل بود و ..و 17 سال گذشت !

    خبر عين صاعقه بود وخشكم كرد ، " مادرت دچار ناراحتي كبد شده و چون در اينجا نميتوانند عملش كنند ، داره مياد پيش تو تا جراحي بشه "

    ناگفته نماند من در آن روزها تحصيلات دانشگاهيم را تمام كرده بودم و در يك شركت قطعه سازي اتومبيل به عنوان مهندس مشغول كار بودم و حقوق خوبي هم داشتم . كما اينكه از حدود پنج سال قبل نيز هر ماه مقدار پول براي مادرم به ايران ميفرستادم تا ديگر حتي به دختر خاله مهربانش هم نياز مالي نداشته باشد .

    به اين ترتيب مادرم به آنجا آمد و تازه آن موقع بود كه من يادم آمد كه بيش از نصف عمرم را دور از مادرم بوده ام . در اين چند سال آخر ناراحتي هاي مادر بابت دوري من باعث بيماري اش شده بود ، اما چون نميخواست مانع خوشبختي من شود حتي از بيماريش نيز بهم حرفي نزده بود ! و اما سخت ترين لحظه زندگيم موقعي بود كه قبل از جراحي مادر ، پرشك جراح گفت : " بعيد ميدانم مادرت از اتاق عمل زنده بياد بيرون ، ضمنا اگر جراحي هم نكنه ميميره !‌

    و اينگونه بود كه مادر راهي اتاق عمل شد ، اما قبل از اينكه داخل اتاق شود ، كيف دستي اش را بهم داد و با روحيه اي بالا گفت : " لازم نيست از من پنهان كني ، خودم ميدونم كه دكترها نميتوانند كاري برايم بكنند ، اما يادت باشد كه همه چيز دست خداست ! در ضمن اگر برنگشتم ، جا نماز و مهر و تسبيحم را كه داخل كيفمه ، بده به يك آدم مومن كه لااقل موقع نماز خواندن برايم يك فاتحه بخونه ! "

    وقتي فهميدم مادرم حتي از لامذهب شدن من هم خبر ندارد ، از شرم نتوانستم توي چشمانش نگاه كنم و او راهي اتاق عمل شد !

    بر خلاف پيش بيني دكتر ، كار جراحي بيشتر از يك ساعت طول كشيد و موقعي كه من داشتم كم كم نگران ميشدم پزشك جراح به سراغم آمد و گفت : من كاري رو كه بايد انجام بدهم انجام دادم ، يعني اگه از زير بيهوشي بيرون بياد ديگه مشكل كبد نخواهد داشت ، اما من بعيد ميدونم به هوش بياد ... مگر اينكه يه معجزه رخ بده !

    نميدانم چرا با شنيدن كلمه معجزه از زبان يك خارجي آنطور تنم لرزيد ؟ اما هر چه بود حرف آقاي دكتر باعث شد يا حرف مادرم در دوران كودكي بيفتم كه هميشه ميگفت : كسي كه نماز ميخونه خدا هم به حرفش گوش ميده .

    به همين خاطر بدون اينكه از نگاههاي متعجب خارجيهاي جا بخورم ، جا نماز مادر را همان جا وسط راهرو و جلو اتاق عمل پهن كردم و خواستم كه نماز بخوانم كه ناگها بغضم گرفت ، زيرا نماز خواندن را فراموش كرده بودم ! اينجا بود كه بي اختيار اشك ريختم : خدايا اگه منو قبول نداري لااقل به خاطر مادرم گناههاي منو ببخش ... خدايا ميدونم بنده پر از گناهي بودم ... اما منو ببخش خدايا ... خدايا بهت قول ميدم اگه مادرم زنده بمونه ديگه نمازم را ترك نكنم ... خدايا اين بنده رو سياهت را ببخش و ...

    در همين حال عرفاني بودم كه همان دكتر به سراغم آمد و در حالي كه از فرط هيجان نميتوانست درست حرف بزند گفت : بگذار حقيقتي رو بهت اعتراف كنم ، چند دقيقه قبل كه بهت گفتم شايد مادرت بميره در حقيقيت مرده بود ، ولي من ميخواستم كه تو كم كم اين حقيقت رو بپذيري و ... اما الان يك معجزه باور نكردني رخ داد ، مادرت كه قلب ونبضش از كار افتاده بود و ما هم تمام دستگاهها را از بدنش باز كرده بوديم ، يك مرتبه زنده شد ... ميفهمي چي ميگم پسر ؟ مادرت زنده شد ... اين باور نكردنيه !

    دكتر ميخنديد و من اشك ميريختم ، آري براي دكتر اين امر باور نكردني بود ، اما من ميدانستم كه خدا به حرفم _ به حرف يك بيخدا _ نيز گوش داده است !

    روايت لحظات پس از مرگ

    و اما اوج معجزه آنجا بود كه مادر سه روز پس از جراحي به من گفت : در آن حالتي كه دكترها ميگن من مرده بودم ، خودم رو توي آسمانها ديدم كه زير پايم ابر بود و من هم داشتم ميرفتم بالا ، اما در اين لحظه يك مرتبه تو رو ديدم كه يك گوشه ايستادي و داري نماز ميخواني ... من از اين بابت خيلي خوشحال شدم پسرم نماز خوان شده ،‌ اما ناگهان با سرعت نور از آسمانها به پايين آمدم و ... چشم كه باز كردم خود را روي تخت ديدم ...

    مادر آن روز وقتي از زبان من شنيد كه چگونه براي او اشك ريخته و چگونه برايش نماز خوانده ام گفت : پس تو منو به زندگي برگردانده اي ؟!

    امروز كه دارم اين خاطره را برايتان مينويسم ، سالهاست كه در ايران همراه مادرم و زن و فرزندانم زندگي ميكنم نو ... در ضمن حتي يك ركعت نمازم نيز ترك نشده است !
     

  8. 3 کاربر پست elh@m عزیز را پسندیده اند .


LinkBacks (?)

  1. 19th May 2013, 01:31 AM

موضوعات مشابه

  1. گیاهان مرده 400 ساله،‌ زنده شدند!
    توسط khoshgel در انجمن گیاه شناسی
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 30th May 2013, 12:04 AM
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 3rd May 2011, 12:37 AM
  3. خاطرات سارها با خوابیدن زنده می‌شود
    توسط bita.b.m در انجمن آرشیو
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 2nd April 2010, 04:16 PM
  4. 2 مهندس در تهران زنده به گور شدند
    توسط pedix در انجمن آرشیو
    پاسخ: 2
    آخرين نوشته: 11th March 2010, 12:11 AM
  5. اولین موجودات زنده از ایران به فضا پرتاب شدند
    توسط فروشگاه پرشین پت در انجمن آرشیو
    پاسخ: 5
    آخرين نوشته: 3rd February 2010, 07:16 PM

Visitors found this page by searching for:

www.داستانهايى ازبرزخ.com

مردن و زنده شدن

خاطرات پس از زنده شدن

روایات اشخاص برگشته از مرگ

مردگاني كه زنده شده اند

داستان آنهایی که مردندوزنده شدند

داستان زنده شدن مرده ها

خاطرات مرده هایی که زنده شدند

داستانهایی ازبرزخاز کما برگشته هاانسانهایی که دوباره زنده شدندمرده هايي كه زنده شدندمرده هایی که داخل قبرزنده شدن؟خاطرات زنده شدن مردهداستان مردگانی که زنده شدنمردکانی زنده شدنآنهایی که مردن وزنده شدنازجهان مرگ برگشتمخاطرات انهایی که مرده اند و زنده شدندافرادی که مردند و زنده شدندآنان که مردند و زنده شدندداستان مردگانی که در قبر زنده شدندخاطرات کمارفتگانخاطرات افراد برگشته از مرگروایت آنهایی که ازمرگ برگشتندخاطرات زنده شدنحرفهای افرادی که از کما برگشته اندgoogle خاطرات افرادی دوباره زنده شده اندخاطرات آنهایی که مردند و زنده شدندشهیدانی که به دنیا برگشته اندآنهایی که مرگ را تجربه کردندبرگشته‏ ‏ازبرزخخخاطرات ان دنیاداستان زنده شدنافراد مردهانهایی که مردند و زنده شدندقبر و بعد از مرگ آنهایی که مردن دوباره زنده شدنزنی که ازبرزخ برگشتخاطرات درکماخاطرات افراد از مرگ برگشتهداستان مردن وزنده شدنمردگاني که زنده شدندخاطرات افرادی که در کما بودندخاطرا ت زنده شدن بعد از مرگاز مرگ برگشته هاافراد برگشته از مرگحرفای کما رفتگانداستان آنهای که مردن وزنده شدنخاطرات زنده شدن بعد از مرگداستان مردن و نده شدنداستان آنان که بعد از مرگ زنده شدندخاطرات كساني كه مردندوزنده شدندانسانهایی که مردن دوباره زنده شدندزندگي كساني كه مردند وبعدزنده شدنازکمابرگشته هاانسانهایی که مردند و دوباره زنده شدندمردگاني كه در ايران زنده شدندخاطرات افرادی که به عالم مرگ رفتند و برگشتندداستان انهایی که مرده اند وزنده شدندمردند وزنده شدندتجربيات كساني كه مردند و زنده شده اندتجربه ی مرده زنده شدهافرادی که زنده شده اندخاطره واقعی مردگانی که زنده شدندافرادی ک ب کما رفتند و برگشتندتجربه افرادی که مردند و زنده شدندآنهايي كه مردند و زندهانهاي كه مردن وزنده شدنتجربیات مردگان زنده شدهخاطرات از مرگ برگشتهازمرگ برگشته خاطرات متعهداستان افراد برگشته از مرگﺧﺎﻃﺮاﺗﻲ ﺩﺭ ﻛﻤﺎخاطره از مرگ برگشتهمردگانی که ززنده شدهاازمرگ برگشته هاداستان واقعى زنده شدن مردگان پس ازمرگمردگانی که زنده شدند.comخاطره مرده های زنده شدهانهایی که زنده شدندگفته های برگشته از کماروایتهای واقعی ازمردگانانان که مردن وزنده شدنمردنوزنده شدنانهایی مردند زنده شدندانهایی که مردندو زنده شدندداستان مردگانی که زنده شدن واقعیلحظه پس از مرگ خاطراتانسانهای که مردندوبعدزنده شدندداستان های مردگانی که زنده شدندآنهايي كه مردندوزنده شدند تايپيكداستان های واقعی ازبرزخداستان واقعی زنده شدن مردهافرادی که ازبرزخ برگشته اندافرادی که دوباره زنده شدنداز مرگ برگشتهمردگانی که از مرگ برگشته اندداستان های مرده هایی که زنده شدندخاطرات مردنداستانهای مردن و بعد زنده شدن

کلمات کلیدی این موضوع

تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
اطلاعات تماس با پرشین پت
جهت ارتباط با مديران پرشین پت مي توانيد از اطلاعات زير استفاده نماييد .
Email : persianpet@gmail.com
SMS : 10000128394214




Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.0

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201 202 203 204 205 206 207 208 209 210 211 212 213 214 215 216 217 218 219 220 221 222 223 224 225 226 227 228 229 230 231 232 233 234 235 236 237 238 239 240 241 242 243 244 245 246 247 248 249 250 251 252 253 254 255 256 257 258 259 260 261 262 263 264 265 266 267 268 269 270 271 272 273 274 275 276 277 278 279 280 281 282 283 284 285 286 287 288 289 290 291 292 293 294 295 296 297 298 299 300 301 302 303 304 305 306 307 308 309 310 311 312 313 314 315 316 317 318 319 320 321 322 323 324 325 326 327 328 329 330 331 332 333 334 335 336 337 338 339 340 341 342 343 344 345 346 347 348 349 350 351 352 353 354 355 356 357 358 359 360 361 362 363 364 365 366 367 368 369 370 371 372 373 374 375 376 377 378 379 380 381 382 383 384 385 386 387 388 389 390 391 392 393 394 395 396 397 398 399 400 401 402 403 404 405 406 407 408 409 410 411 412 413 414 415 416 417 418 419 420 421 422 423 424 425 426 427 428 429 430 431 432 433 434 435 436 437 438 439 440 441 442 443 444 445 446 447 448 449 450 451 452 453 454 455 456 457 458 459 460 461 462 463 464 465 466 467 468 469 470 471 472 473 474 475 476 477 478 479 480 481 482 483 484 485 486 487 488 489 490 491 492 493 494 495 496 497 498 499 500 501 502 503 504 505 506 507 508 509 510 511 512 513 514 515 516 517 518 519 520 521 522 523 524 525 526 527 528 529 530 531 532 533 534 535 536 537 538 539 540 541 542 543 544 545 546 547