زندگی نامه-1
هیچ وقت یادم نمیره اولین باری که دیدمش حس کردم این بچه کوچولو و قلمبه از روستای سنگسر اومده! نیکوی خوش قلب و روستایی مآب من! :)

اندازه یه کف دست بود!
تولدش 27/01/94
به مامانم قول دادیم که یه هفته نگهش داریم بعدش پسش بدیم به فروشنده ش.
بعدش من و یاس (خواهرم) دیدیم که با نیکو، توی یه پاکت پیتزا، داریم میریم خونه، شمال! (بگذریم که مامان الان چقد عاشقشه و صداش میکنه بچه!)

نیکولا 2 ماه (با شیشه شیر کوچولو) شیر خشک بدون لاکتوز خورد بعدش معتاد شد به تخمه و چایی!
نیکوی خوش قلب و روستایی مآب من! :)

یعنی هر وقت که تو اتاقا نبود بالطبع روی میز شیشه ای ، توی ظرف بزرگ تخمه آفتابگردون بود. (همه شم تقصیر یکی از مهمونامون بود ک خودش معتاد به تخمه بود و یکی دو کیلویی با خودش آورده بود و بعدش یادش رفته بود ببرتش)

***
خلاصه یه مدت از جاهلیت ما و تخمه دادن به نیکو گذشت ، و تو اون مدت (حدود 5-6ماهگیش) دیگه تو خوابم خواب مزرعه جعفری میدید و موز!
نیکوی خوش قلب و روستایی مآب من! :)

(و اینجا ها بود که ما فهمیدیم نیکوی ما دختر نیست و پسله! )

رسیدیم به اولین جلسه چک آپ شدنش یه قشقرقی راه انداخت که خود آقای دکتر از شدت کولی بودن این بچه ما خشکش زده بود.
بعدش تصمیم گرفت بشینه و به من مشاوره بده که :"ببخشید شما این بچه رو خیلی لوس بار آوردین."
من و مامان و بابا یه نگاه به هم کردیم. من غرق در اشک و نیکولا (که تو بقل من بود) با تمام وجود خودشو کشیده بود که تو صورت من نگاه کنه!
***
بعد من کمی اندیشیدم و یادم میومد ک چندین بار نیکولا گفته بود: میخوام اینجا جیش کنم، میخوام اونجا هم جیش کنم. همه تخمه ها رو در اختیارم بذارین. لیسم بزن، با تلفن حرف نزن، مسیج نده، یا جارو رو بده بخورم یا خونه مو تمیز نکن، از بیرون اومدی چی برام آوردی؟ و ...
و ما فقط گفته بودیم چشم! :/
***
ادامه دارد.


Sent from my SM-G900FD using Tapatalk