سلام به همه ی پرشین پتی های عزیز.تصمیم گرفتم که یه کتابی رو خودم 19 بار خوندمش قسمت به قسمت اینجا بزارم.یه رمان فوق العاده زیبا و واقعی.امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتتون به من انرژی و دلگرمی بدید خب وقت رو از دست نمیدم و شروع میکنم
همیشه از کارهای پروانه تعجب می کردم.اصلا" به فکر آبروی آقاجونش نبود.توی خیابون بلند حرف میزد،به ویترین مغازه ها نگاه میکرد، گاهی هم می ایستاد ویه چیزایی رو به من نشون می داد.هرچی می گفتم زشته، بیا بریم، محل نمی ذاشت.حتی یکبار منو از اون طرف خیابون صدا کرد، اون هم به اسم کوچیک،نزدیک بود از خجالت آب بشم برم توی زمین.خدا رحم کرد که هیچ کدوم از داداشام اون اطراف نبودند، وگرنه خدا می دونه چی می شد.
*
*
ما وقتی از قم اومدیم،آقاجون اجازه داد که من به مدرسه برم،حتی وقتی گفتم تو مدرسه های تهرون هیچکس چادر سر نمی کنه و منو مسخره می کنن،بهم اجازه داد که روسری سر کنم به شرط اینکه مواظب باشم خراب نشم و آبروش رو نریزم.من نمی فهمیدم خراب شدن چه جوریه ویه دخترچطور می تونه مثل یه غذای مونده خراب بشه ولی می دونستم حتی بدون چادر و حجاب درست حسابی چه کار باید بکنم که آبروی آقاجون نریزه.قربون عمو عباس برم!خودم شنیدم که به آقاجون می گفت:
-داداش!دختر باید ذاتش خوب باشه.به حجاب مجاب نیست.اگه بد باشه زیرچادرهم هزار کار می کنه که آبرو برای باباش نمونه.حالا که اومدی تهرون باید مثل تهرونیها زندگی کنی،دیگه گذشت اون وقتها که دختررو تو خونه حبس می کردن.بذار بره مدرسه،رختش هم مثل بقیه باشه وگرنه بیشتر انگشت نما می شه.
اصلا" این عموعباس خیلی آدم فهمیده ای بود،خوب باید هم می بود،اون موقع نزدیک به ده سال بود که تهرون زندگی می کرد،فقط وقتی کسی می مرد می اومد قم. مادربزرگم،ننه جون،خدابیامرز هر دفعه که عموعباس می آمد می گفت:
-ننه،عباس،چرا دیربه دیر به من سر می زنی.
عموعباس با اون خنده های بلندش می گفت:
-چکار کنم ننه،بگو فامیل زود به زود بمیرن که منم زود به زود بیام قم.
ننه جون همچین تو صورتش می زد و لپشو می کند که تا مدتها جاش می موند.
*
زن عموعباس تهرونی بود،هر وقت می اومد قم چادر سرش می کرد ولی همه می دونستن توی تهرون هم حجاب زیاد درستی نداره،دختراش که اصلا" این چیزا حالیشون نبود،مدرسه هم بی حجاب می رفتن.
*
*
وقتی ننه جون مرد،خونه ی پدری رو که ما توش زندگی می کردیم فروختن وسهم همه رو دادن.عموعباس به آقاجون گفت:
-داداش اینجا دیگه جای زندگی نیست،پاشو بیا تهرون سهم هامونو روهم می ذاریم یه مغازه برای خودمون می خریم،باهم کار می کنیم،خودم برات خونه اجاره می کنم نزدیک مغازه،توهم بیا یواش یواش زندگیتو رو به راه کن،پول فقط تو تهران درمی آد.
اول داداش بزرگم محمود مخالفت کرد،می گفت:
-تو تهرون دین وایمون آدم به باد می ره.
ولی داداش احمد خیلی خوشحال بود می گفت:
-آره باید بریم،بالاخره ما هم باید سری تو سرا درآریم.
خانم جون می گفت:
-آخه فکر دخترا رو هم بکنین،اونجا نمی تونن شوهر درست و حسابی بکنن،هیچ کس ما رونمی شناسه،ما همه ی کس وکارمون اینجان،معصوم که تصدیق شیشم و گرفته یک سال هم بیشتر خونده،دیگه وقت شوهر کردنشه،فاطی هم که امسال باید تازه بره مدرسه،خدا می دونه تو تهرون چی از آب در بیاد.همه می گن دختری که توتهرون
بزرگ بشه وضعش خوب نیست.
علی که کلاس سوم دبستان بود گفت:
-غلط می کنه،مگه من مردم؟همچین مواظبشم که نمی ذارم تکون بخوره.
و با لگد به فاطی که روی زمین نشسته بود وبازی می کرد زد.فاطی جیغش در اومد ولی هیچکسی محلش نگذاشت،من رفتم بغلش کردم وگفتم:
- چه حرفها می زنید،یعنی همه ی دخترای تهرون بدن؟
داداش احمد که عشق تهرون کشته بودش،گفت:
- توخفه!اگه مشکل معصومه اس که همین جا شوهرش می دیم بعد می ریم تهرون،اینجوری بهترهم هست یه سرخر کم میشه،فاطی رو هم میسپریم دست علی،به پشت علی زدو،با افتخار گفت بچه غیرت داره،حواسش هست.
بند دلم پاره شد،اصلا" داداش احمد از اول هم با مدرسه رفتن من مخالف بود،نه اینکه خودش درس نخوند و کلاس هفتم هی رد شد تا ترک تحصیل کرد،حالا نمی خواست من بیشتر ازاون درس بخونم.ننه جون خدابیامرز هم از اینکه من هنوز مدرسه می رفتم خیلی دلخور بود،مرتب به خانم جون سرکوفت می زد که:
-دخترت هیچ هنری نداره،وقتی بره خونه ی شوهر،سر ماه برش می گردونن.
به آقاجون می گفت:
-چیه هی خرج این دختر می کنی،دخترکه فایده نداره؛مال مردمه،این همه زحمت می کشی خرج می کنی،آخر سر هم باید یه عالمه روش بذاری وبدی بره.
*
*
احمد با اینکه دیگه نزدیک بیست سالش بود،هیچ کار درست وحسابی نمی کرد. مثلا" شاگرد مغازه ی دایی اسدالله بود ولی همیشه تو خیابونا پرسه می زد،مثل داداش محمود نبود که تو حجره بشینه و به قول آقا مظفر بشه روش حساب کرد.آقاجون می گفت:اصلا"مغازه ی آقا مطفرو محمود می چرخونه.با اینکه همش دو سال از احمد بزرگتر بود،خیلی با خدا بود،نماز روزه اش ترک نمی شد،همه فکر می کردن ده سال از احمد بزرگتره،خانم جون خیلی دلش می خواس دختر خاله ام،احترام ساداتو براش بگیره،می گفت سید اولاد پیغمبره،ولی من می دونستم داداش از محبوبه دختر عمه ام خوشش می آد،هروقت محبوبه می اومد خونه ی ما رنگ وروی داداش محمود تغییر می کرد،سرخ وسفید می شد به تته پته می افتاد.یواشکی یک گوشه وامیستاد و به محبوبه نگاه می کرد،مخصوصا" وقتی چادر نمازش می افتاد،محبوبه هم که قربونش برم اینقدر بازیگوش بود و هره و کره می کرد که یادش می رفت حجابشو نگه داره. وقتی هم که ننه جون دعواش می کرد که خجالت بکش مرد نامحرم اینجاس،می گفت:
-ول کن ننه جون،اینها مثل برادرامن!
وباز غش غش می خندید.
من متوجه بودم که همیشه بعد از رفتن محبوبه داداش محمود دو ساعت می نشست سر نماز و بعد هی می گفت:استغفرالله! استغفرالله!لابد توی فکرش یه گناهی می کرد،خدا خودش بهتر می دونه.
*
*
برای تهرون اومدن مدتها توی خونه ی ما جنگ و جدال وبحث بود.تنها چیزی که همه با آن موافق بودن شوهر دادن و خلاصی از شر من بود.انگار تمام تهرون منتظر بودن که من بیام و اونا منو از راه به در کنن.هرروز می رفتم حرم حضرت معصومه و قسمش می دادم که کاری کنه تا منو هم با خودشون ببرن وبذارن که مدرسه برم.با گریه می گفتم که کاش منم پسر بودم،یا مثل زری حناق می گرفتم و می مردم.زری سه سال از من بزرگتر بود،در هشت سالگی دیفتری گرفت ومرد.الحمدالله دعاهام گیرا شد ودر اون مدت هیچ احدالناسی به عنوان خواستگار در خونه ی ما رو نزد.
کم کم آقاجون کاراشو سر و سامون داد،عمو عباس هم خونه ای طرفهای خیابون گرگان برامون اجاره کرد،که بعدها همون رو خریدیم،همه مونده بودن معطل من،خانم جون هرجا که می رفت و به نظرش آدم حسابی می آمد می گفت:
-معصوم هم وقت شوهر کردنشه.
ومن از خجالت و حرص سرخ می شدم.
ولی حضرت،قربونش برم،هوامو داشت هیچکس نیامد که نیامد.بالاخره نمی دونم چطوری به گوش یکی از خواستگارای سابق که یک بار ازدواج کرده و زنشو طلاق داده بود،رسوندن که دوباره پا پیش بذار.وضع مالیش خوب بود،تقریبا" هم جوون بود،ولی کسی نمی دونست که چرا بعد از چند ماه زنش وطلاق داده،قیافه اش از نظر من خیلی بداخلاق و ترسناک بود.وقتی فهمیدم قراره چه بلایی سرم بیاد رودرواستی را کنار گذاشتم،خودمو انداختم روی پاهای آقاجون به اندازه ی یک طشت اشک ریختم تا قبول کرد منو هم با خودشون به تهرون ببرن،آفاجون دل رحم بود،مرا هم با اینکه دختر بودم دوست داشت،خودم می فهمیدم.بعد از مردن زری به قول خانم جون بفهمی نفهمی دست ودلش برای من می لرزید،نه اینکه من خیلی لاغر بودم می ترسید منم بمیرم.همیشه خیال می کرد که چون موقع دنیا اومدن زری ناشکری کرده،خدا بدش اومده و اونو گرفته،شاید موقع دنیا اومدن منم ناشکری کرده بود،کسی چه می دونه؟ولی من خیلی دوستش داشتم،به نظرم توی خونه ی ما اون تنها کسی بود که می فهمید.وقتی از راه می رسید،حوله رو دستم می گرفتم می رفتم کنار حوض،دستش رو می ذاشت روی شونه ی من پاهاشو چند بار توی آب حوض می کرد.بعد که دست وصورتشو هم می شست حوله رو بهش می دادم، صورتشو خشک می کرد واز بالای حوله با اون چشمای قهوه ای کمرنگش یه جوری نگام می کرد که می فهمیدم دوسم داره و ازم راضیه،اونوقت دلم می خواست ماچش کنم،ولی خوب زشته یه دختر گنده مردی رو ماچ کنه،حتی اگه آقاش باشه،خلاصه آقاجون دلش سوخت،منم هرچی قسم توی دنیا بلد بودم خوردم که خراب نشم و آبروشو تو تهرون نبرم.
*
*
برای مدرسه رفتن در تهرون هم داستانی داشتیم.داداشام هردو با مدرسه رفتن من مخالف بودن.خانم جون معتقد بود کلاس خیاطی واجب تره.ولی من با همون التماسا واشکای بی اختیار،آقاجون رو راضی کردم تا جلوی همه ایستاد و اسممو در کلاس هشتم دبیرستان نوشت.
*
مدرسه ی ما چندتا چارراه پایین تر ازخونه بود وبه اندازه ی یه ربع تا بیست دقیقه پیاده روی داشت.داداش احمد می خواست خفه ام کنه،به هر بهانه ای منو به باد کتک می گرفت،ولی من می دونستم دلش از کجا می سوزه،هیچی نمی گفتم.اوایل تعقیبم می کرد،منم چادرمو سفت می گرفتم و مواظب بودم بهانه ای به دستش ندم.داداش محمود هم اصلا"باهام حرف نمی زد ومحلم نمی ذاشت.بالاخره هردو کار پیدا کردن.محمود درحجره ی برادر آقای مظفری مشغول شد و احمد شاگرد یه مغازه ی چوب بری طرفای پیچ شمرون شد.کلی هم رفیق پیدا کرد.عصرها با اونا می رفت و شب دیروقت می آمد.کم کم همه فهمیدن بوی گندی که می ده بوی عرقه،ولی هیچکس به روی خودش نمی آورد،آقاجون سرش رو پایین می انداخت و جواب سلامشو نمی داد،محمود روشو برمی گردوند و می گفت:استغفرالله!استغفرالله، خانم جون تند تند غذاشو گرم می کرد ومی گفت بچه ام دندونش درد می کنه الکل زده،معلوم نبود این چه دردیه که هیچوقت خوب نمی شه،اصلا"خانم جون عادت داشت کارهای احمد رو لاپوشونی کنه،آخه اون عزیز کرده خانم جون بود.احمد آقا یک سرگرمی دیگه هم توی خونه پیدا کرده بود،دید زدن خونه ی پروین خانم همسایمون از پنجره ی اطاق بالا.
پروین خانم معمولا"توی حیاط یه کاری می کرد والبته چادرش هم همیشه می افتاد.احمد از جلوی پنجره ی اطاق مهمونخونه تکون نمی خورد یه بار هم خودم از اون یکی پنجره دیدم که با ایما و اشاره با هم حرف می زدند.
*
به هر حال داداش احمد اینقدر سرش گرم شد که منو فراموش کرد،حتی وقتی آقاجون اجازه داد که با روسری مدرسه برم فقط یکی دو روز دعوا مرافعهبود بعد یادش نرفت حرفی نمی زد دعوا نمی کرد ولی دیگه من براش گناه مجسم بودم حتی به من نگاه هم نمی کرد.
اما برای من هیچ چیز اهمیت نداشت من مدرسه می رفتم درسم خوب بود و با تمام بچه ها دوست شده بودم دیگه چی از دنیا می خواستم؟خیلی خوشحال بودم مخصوصا از وقتی که پروانه باهام دوست صمیمی شدو قسم خوردیم که هیچ چیز رو از هم پنهون نکنیم.
پروانه دختر شاد و خنده رویی بود خیلی خوب والیبال بازی می کرد و در تیم مدرسه بود ولی درسش تعریفی نداشت مطمئن بودم که خراب نیست ولی خوب خیلی چیزا رو رعایت نمی کرد یعنی اصلا نمی فهمید که چی بده و چی خوبه اصلا حالش نبود که چطوری باید مواظب ابروی باباش باشه .با اینکه برادر هم داشت ولی هیچ ازشون نمی ترسید می گفت بعضی وقتا هم دعوا می کنیم ولی اگه اونا بزنن منم میزنم.از همه چیز خنده ش می گرفت هر جا هم که بود می خندید حتی توی خیابون انگار هیچکس بهش نگفته بود دختر موقع خنده نباید دندوناش پیدا بشه و صدای خنده اشو کسی بشنوه.فکر می کنم منهم به همون اندازه برای اون عجیب بودم وقتی می گفتم زشته نکن با تعجب نگام می کرد و می پرسید:چرا؟گاهی جوری نام می کرد که انگار از پشت کوه امودم.(غیر از اینه؟؟؟؟)مثلا اون اسم تمام ماشینها رو می دونست خیلی هم دلش می خواست باباش یه شورولت مشکی بخره(اخه کدوم ادمی ببه شوولت میگه شورولتمعلوم پشت کوهیا)من نمی دونستم کدامیک از ماشینا شورولته نمی خواستم خودم رو از تک و تا بندازم یه روزی ماشینی رو که نو بود و به نظرم خوشگل اومد نشونش دادم و گفتم:
-پروانه تو از اون شورولتها دوست دار؟پروانه اول به ماشین و بعد به من نگاه کرد و زد زیر خنده حالا نخند کی بخند و گفت:
-وای چقدر بامزه به فیات میگه شورولت.
تا گوشام سرخ شده بود داشتم از خجالت می مردم هم از خنده اون توی خیابون و هم از حماقت خودم که بالاخره نادونیم رو نشون داده بودم.
اونا توی خونشون هم رادیو داشتن هم تلویزیون.من خونه ی عمو عباس تلویزیون دیده بودم ولی خودمون فقط یه رادیوی بزرگ داشتیم تا وقتی ننه جون زند بود و هر وقت داداش محمود خونه بود ما موسیقی گوش نمی دادیم چون گناه داشت مخصوصا اگه زن می خوند و اهنگ قوی بود البته اقاجون و خانم جون می دونستن موسیقی حرومه خیلی هم با خدا بودن ولی هیچ کدوم به سخت گیریه داداش محمود نبودند.حتی خوششون هم می اومد وقتی محمود خونه نبود خانم جون رادیو رو روشن می کرد ولی با صدای کم که همسایه ها نشون و ابروریزی نشه.تازه خودش هم بعضی تصنیف ها رو بلد بود مخصوصا شعرای پوران شاپوری که توی اشپزخونه زیر لب زمزمه می کرد .یه دفعه گفتم:
-خانم جون خوب تو هم خوب شعرای پوران و بلدی ها.
مثل ترقه از جاش پرید:
-ساکت دختر این حرفا چیه مبادا یک وقت به گوش داداشت برسه.
اقاجون هم از راه می رسد به هوای اخبار ساعت2 رادیو رو روشن می کرد بعد یادش می رفت خاموشش کنه.وقتی گلها پخش می شد بی اختیار سرشو تکون می داد هر کس هرچی می خواد بگه ولی من مطمئنم که اون عاشق صدای مرضیه بود محال بود وقتی اون می خون بگه استغفرالله اون غارغارکو خاموش کنین.ولی وقتی ویگن می خوند یاد مسلمونیش می افتاد و داد می زد:
-باز این ارمنیه می خونه خاموشش کن.
ولی من چقدر صدای ویگن رو دوست داشتم نمی دونم چرا صدای اون منو یاد دایی حمید می انداخت.
دایی حمیدم تا اونجایی که من یادمه مرد خوش قیافه ای بود با بقیه ی خواهر برادراش فرق داشت بوی ادکلن خوبی می داد چیزی که در اطرافم خیلی کم بود...همیشه منو که بچه بودم بغل می کرد می گفت:
-باریکاالله خواهر! عجب دختر هوشگلی زاییدی اگه شکل پسرات می شد چیکار می کردی؟باید به خمره می گرفتی و ترشی اش می انداختی.خانم جون می گفت:
-وا داداش این چه حرفیه؟کجای پسرام زشته ماشاالله عین شاخ شمشادن حالا کمی سبزن اینم که برای مرد بد نیست تازه مرد که نباید خوشگلی داشته باشه از قدیم گفتن مرد باید بی ریخت باشه زشت و بد اخلاق !
این رو با اهنگ می خوند و دایی حمید هم غش غش می خندید.
من بیشتر شکل اقام و عمه ام بودم همیشه مردم فکر می کردن من و محبوبه خواهریم البته اون از من خوشگلتر بود چون من لاغر بودم ولی اون تپل مپل بود و موهاش هم برعکس موهای صاف و لخت من که هر کاری می کردم حالت نمی گرفت فری و حلقه حلقه بود ولی خوب هردو چشمای سبز تیره وپوست روشن داشتیم.موقع خندیدن هم لپامون عین همدیگه گود می رفت فقط اون یه کمی دندوناش ناصاف بود همیشه به من می گقت خوش بحالت که دندونات اینقدر سفید و مرتبه.خانم جون اینها به شکل دیگه بودن تقریبا سبزه با چشم و ابروی مشکی و موهای تابدار و تقریبا چاق.ولی هیچکدوم به چاقی خاله قمر نبودند.البته زشت نبودن مخصوصا خانم جون که وقتی بند می انداخت و ابروهاش رو برمی داشت عین نقاشی های خورشید خانم که روی ظرفهامون بود می شد یه خال گوشه لبش داشت که می گفت وقتی اقات اومد خواستگاری تا سرشئ بلند کرد و خال منو دید عاشقم شد.
وقتی که دایی حمید داشت می رفت 7یا 8 سالم بود ولی خوب یادمه موقع خداحافظی منو بغل کرد و بوسید و به خانم جون گفت:
-ابجی تورو خدا این دسته گلت رو زود شوهر نده بذار درس بخون برای خودش خانمی بشه حیفه.
دایی حمید در خانواده ما اولین نفر ی بود که به فرنگ رفت.هیچ تصوری از خارج نداشتم .فکر می کردم یک چیزیه مثل تهرون رفتن فقط یه کمی دورتر بعضی وقتا برای عزیزجون نامه و عکس می داد چه عکسایی خیلی خوشگل بودن نمی دون چرا همیشه توی باغچه بود دور و برش همه جا سبز و پر از درخت و گل بود بعد هم عکسش و با یه خانم بی حجاب و موبور فرستاد و نوشت که عروسی کرده هیچوقت اون روز رو یادم نمیره عصر بود که عزیز اومد تا اقاجون نامه رو براش بخونه اقاجون کنار ننه روی مخده نشسته بود اول نامه رو برای خودش خوند یه مرتبه گفت:
-به به مبارکه حمید اقا هم که زن گرفته اینم عکس زنشه.
عزیز جون غش کرد ننه جون(مادر اقام)که هیچ وقت با عزیز خوب نبود چادرش و رو لباش گرفت و خندید. خانم جون زد توی سرش نمی دونست باید غش کنه یا عزیز رو بلند کنه بالاخره وقتی عزیز به هوش اومد و کلی اب قند خورد گفت:
-مگه اونجاییها کافر نیستن؟(خداییش به این چی میگم پشت کوهی دیگه)
اقاجون شانه هاشو بالا انداخت و گفت:
-نه!کافر که نه بالاخره اهل کتابن ارمنی هستن.
دوباره عزیز زد توی سرش خانم جون دستهاشو گرفت و گفت:
-عزیز تو رو خدا نکن مگه چی شده؟خوب مسلمونش کرده برو از هر اقای دوست داری بپرس مرد مسلمون می تونه زن خارج از دین بگیره و مسلمونش کنه تازه خیلی هم ثواب داره.
عزیز با چشمای بی حال نگاهش کرد و گفت:
-می دونم ائمه اطهارم زن غیر مسلمون گرفتن.
اقاجون خندید و گفت:
-خوب انشاالله که مبارکه حالا کی میخواید شیرینی بدید؟عروس فرنگی دیگه خیلی شیرینی داره.
ننه جون اخماش رو توی هم کرد و گفت:
-واه واه خدا به دور عروس چی هست که فرنگی و زبون نفهم هم باشه نجسی و پاکی هم سرش نشه.
عزیز خودش و جمغ و جور کرد مثل اینکه ذوباره جون گرفته بود در حالیکه بلند می شد که بره گفت:
-عروس برکت خونس ما مثل بعضیا نیستیم که قدر عروسشونو ندونن و خیال کنن کلفت اوردن ما عروسمونو می ذاریم روی سرمون حلوا حلوا می کنیم اونم عروس خارجی!
ننه جون دیگه این پزو نمی تونست تحمل کنه.گفت:
-اره دیدم چطوری زن اسدالله خان رو گذاشتین روی سرتون.وبا بادجنسی ادامه داد:
تازه از کجا معلوم دختره مسلمون شده باشه شایدم حمید اقا رو کافر کرده باشه وگرنه حمید اقا از اولش هم دین و ایمون درست و حسابی نداشت وگرنه نمی رفت کافرستون.
عزیز گفت:
-می بینی مصطفی خان میبینی چی به من میگه؟
اقاجون پرید وسط و غائله رو کرد.
عزیز مهمونی بزرگی گرفت پز عروس فرنگی رو به همه داد.عکسشو قاب کرد و گذاشت تو طاقچه و به زنا نشون داد.ولی تا لحظه ای که می مرد یواشکی از خانم جون می پرسید یعنی زن حمید مسلمون شد؟نکنه حمید ارمنی شده باشه.از وقتی که عزیز مرد ما هم تا سالهای سال از دایی حمید خبر درست و حسابی نداشتیم.
من یکدفعه عکسای دایی حمید رو بردم مدرسه و به بچه ها نشون دادم پروانه خیلی خوشش اومد.گفت:
-چقدر خوش تیپخ خوش به حالش رفته خارج .کاش ما هم می رفتیم
ادامه دارد





9Likes
LinkBack URL
About LinkBacks
در حال بارگزاری...





پاسخ با نقل قول


گه طاقت دوریتو ندارم.
