AdsAnimal.com - مرجع آگهی و تبلیغات حیوانات ایرانپارس تیونینگ انجمن مای پت
صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 12
Like Tree9Likes

موضوع: *رمان سهم من(دنباله دار)فرصت رو از دست نده . بهترین رمان از نظر نویسندگان ایرانی*

  1. Top | #1

    کاربر موثر

    کاربر  موثر


    حیوان خانگی
    سگ (بتیس)
    محل سکونت
    کره ی خاکی
    لايك دريافتي
    98
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    353
    Ppet
    74,257
    می پسندم
    96
    مورد پسند : 450 بار در 137 پست
    حالت من :
    My Mood
    Lonely

    پیش فرض *رمان سهم من(دنباله دار)فرصت رو از دست نده . بهترین رمان از نظر نویسندگان ایرانی*

    سلام به همه ی پرشین پتی های عزیز.تصمیم گرفتم که یه کتابی رو خودم 19 بار خوندمش قسمت به قسمت اینجا بزارم.یه رمان فوق العاده زیبا و واقعی.امیدوارم خوشتون بیاد و با نظراتتون به من انرژی و دلگرمی بدید خب وقت رو از دست نمیدم و شروع میکنم

    همیشه از کارهای پروانه تعجب می کردم.اصلا" به فکر آبروی آقاجونش نبود.توی خیابون بلند حرف میزد،به ویترین مغازه ها نگاه میکرد، گاهی هم می ایستاد ویه چیزایی رو به من نشون می داد.هرچی می گفتم زشته، بیا بریم، محل نمی ذاشت.حتی یکبار منو از اون طرف خیابون صدا کرد، اون هم به اسم کوچیک،نزدیک بود از خجالت آب بشم برم توی زمین.خدا رحم کرد که هیچ کدوم از داداشام اون اطراف نبودند، وگرنه خدا می دونه چی می شد.
    *
    *
    ما وقتی از قم اومدیم،آقاجون اجازه داد که من به مدرسه برم،حتی وقتی گفتم تو مدرسه های تهرون هیچکس چادر سر نمی کنه و منو مسخره می کنن،بهم اجازه داد که روسری سر کنم به شرط اینکه مواظب باشم خراب نشم و آبروش رو نریزم.من نمی فهمیدم خراب شدن چه جوریه ویه دخترچطور می تونه مثل یه غذای مونده خراب بشه ولی می دونستم حتی بدون چادر و حجاب درست حسابی چه کار باید بکنم که آبروی آقاجون نریزه.قربون عمو عباس برم!خودم شنیدم که به آقاجون می گفت:
    -داداش!دختر باید ذاتش خوب باشه.به حجاب مجاب نیست.اگه بد باشه زیرچادرهم هزار کار می کنه که آبرو برای باباش نمونه.حالا که اومدی تهرون باید مثل تهرونیها زندگی کنی،دیگه گذشت اون وقتها که دختررو تو خونه حبس می کردن.بذار بره مدرسه،رختش هم مثل بقیه باشه وگرنه بیشتر انگشت نما می شه.
    اصلا" این عموعباس خیلی آدم فهمیده ای بود،خوب باید هم می بود،اون موقع نزدیک به ده سال بود که تهرون زندگی می کرد،فقط وقتی کسی می مرد می اومد قم. مادربزرگم،ننه جون،خدابیامرز هر دفعه که عموعباس می آمد می گفت:
    -ننه،عباس،چرا دیربه دیر به من سر می زنی.
    عموعباس با اون خنده های بلندش می گفت:
    -چکار کنم ننه،بگو فامیل زود به زود بمیرن که منم زود به زود بیام قم.
    ننه جون همچین تو صورتش می زد و لپشو می کند که تا مدتها جاش می موند.
    *
    زن عموعباس تهرونی بود،هر وقت می اومد قم چادر سرش می کرد ولی همه می دونستن توی تهرون هم حجاب زیاد درستی نداره،دختراش که اصلا" این چیزا حالیشون نبود،مدرسه هم بی حجاب می رفتن.
    *
    *
    وقتی ننه جون مرد،خونه ی پدری رو که ما توش زندگی می کردیم فروختن وسهم همه رو دادن.عموعباس به آقاجون گفت:
    -داداش اینجا دیگه جای زندگی نیست،پاشو بیا تهرون سهم هامونو روهم می ذاریم یه مغازه برای خودمون می خریم،باهم کار می کنیم،خودم برات خونه اجاره می کنم نزدیک مغازه،توهم بیا یواش یواش زندگیتو رو به راه کن،پول فقط تو تهران درمی آد.
    اول داداش بزرگم محمود مخالفت کرد،می گفت:
    -تو تهرون دین وایمون آدم به باد می ره.
    ولی داداش احمد خیلی خوشحال بود می گفت:
    -آره باید بریم،بالاخره ما هم باید سری تو سرا درآریم.
    خانم جون می گفت:
    -آخه فکر دخترا رو هم بکنین،اونجا نمی تونن شوهر درست و حسابی بکنن،هیچ کس ما رونمی شناسه،ما همه ی کس وکارمون اینجان،معصوم که تصدیق شیشم و گرفته یک سال هم بیشتر خونده،دیگه وقت شوهر کردنشه،فاطی هم که امسال باید تازه بره مدرسه،خدا می دونه تو تهرون چی از آب در بیاد.همه می گن دختری که توتهرون
    بزرگ بشه وضعش خوب نیست.
    علی که کلاس سوم دبستان بود گفت:
    -غلط می کنه،مگه من مردم؟همچین مواظبشم که نمی ذارم تکون بخوره.
    و با لگد به فاطی که روی زمین نشسته بود وبازی می کرد زد.فاطی جیغش در اومد ولی هیچکسی محلش نگذاشت،من رفتم بغلش کردم وگفتم:
    - چه حرفها می زنید،یعنی همه ی دخترای تهرون بدن؟
    داداش احمد که عشق تهرون کشته بودش،گفت:
    - توخفه!اگه مشکل معصومه اس که همین جا شوهرش می دیم بعد می ریم تهرون،اینجوری بهترهم هست یه سرخر کم میشه،فاطی رو هم میسپریم دست علی،به پشت علی زدو،با افتخار گفت بچه غیرت داره،حواسش هست.
    بند دلم پاره شد،اصلا" داداش احمد از اول هم با مدرسه رفتن من مخالف بود،نه اینکه خودش درس نخوند و کلاس هفتم هی رد شد تا ترک تحصیل کرد،حالا نمی خواست من بیشتر ازاون درس بخونم.ننه جون خدابیامرز هم از اینکه من هنوز مدرسه می رفتم خیلی دلخور بود،مرتب به خانم جون سرکوفت می زد که:
    -دخترت هیچ هنری نداره،وقتی بره خونه ی شوهر،سر ماه برش می گردونن.
    به آقاجون می گفت:
    -چیه هی خرج این دختر می کنی،دخترکه فایده نداره؛مال مردمه،این همه زحمت می کشی خرج می کنی،آخر سر هم باید یه عالمه روش بذاری وبدی بره.
    *
    *
    احمد با اینکه دیگه نزدیک بیست سالش بود،هیچ کار درست وحسابی نمی کرد. مثلا" شاگرد مغازه ی دایی اسدالله بود ولی همیشه تو خیابونا پرسه می زد،مثل داداش محمود نبود که تو حجره بشینه و به قول آقا مظفر بشه روش حساب کرد.آقاجون می گفت:اصلا"مغازه ی آقا مطفرو محمود می چرخونه.با اینکه همش دو سال از احمد بزرگتر بود،خیلی با خدا بود،نماز روزه اش ترک نمی شد،همه فکر می کردن ده سال از احمد بزرگتره،خانم جون خیلی دلش می خواس دختر خاله ام،احترام ساداتو براش بگیره،می گفت سید اولاد پیغمبره،ولی من می دونستم داداش از محبوبه دختر عمه ام خوشش می آد،هروقت محبوبه می اومد خونه ی ما رنگ وروی داداش محمود تغییر می کرد،سرخ وسفید می شد به تته پته می افتاد.یواشکی یک گوشه وامیستاد و به محبوبه نگاه می کرد،مخصوصا" وقتی چادر نمازش می افتاد،محبوبه هم که قربونش برم اینقدر بازیگوش بود و هره و کره می کرد که یادش می رفت حجابشو نگه داره. وقتی هم که ننه جون دعواش می کرد که خجالت بکش مرد نامحرم اینجاس،می گفت:
    -ول کن ننه جون،اینها مثل برادرامن!
    وباز غش غش می خندید.
    من متوجه بودم که همیشه بعد از رفتن محبوبه داداش محمود دو ساعت می نشست سر نماز و بعد هی می گفت:استغفرالله! استغفرالله!لابد توی فکرش یه گناهی می کرد،خدا خودش بهتر می دونه.
    *
    *
    برای تهرون اومدن مدتها توی خونه ی ما جنگ و جدال وبحث بود.تنها چیزی که همه با آن موافق بودن شوهر دادن و خلاصی از شر من بود.انگار تمام تهرون منتظر بودن که من بیام و اونا منو از راه به در کنن.هرروز می رفتم حرم حضرت معصومه و قسمش می دادم که کاری کنه تا منو هم با خودشون ببرن وبذارن که مدرسه برم.با گریه می گفتم که کاش منم پسر بودم،یا مثل زری حناق می گرفتم و می مردم.زری سه سال از من بزرگتر بود،در هشت سالگی دیفتری گرفت ومرد.الحمدالله دعاهام گیرا شد ودر اون مدت هیچ احدالناسی به عنوان خواستگار در خونه ی ما رو نزد.
    کم کم آقاجون کاراشو سر و سامون داد،عمو عباس هم خونه ای طرفهای خیابون گرگان برامون اجاره کرد،که بعدها همون رو خریدیم،همه مونده بودن معطل من،خانم جون هرجا که می رفت و به نظرش آدم حسابی می آمد می گفت:
    -معصوم هم وقت شوهر کردنشه.
    ومن از خجالت و حرص سرخ می شدم.
    ولی حضرت،قربونش برم،هوامو داشت هیچکس نیامد که نیامد.بالاخره نمی دونم چطوری به گوش یکی از خواستگارای سابق که یک بار ازدواج کرده و زنشو طلاق داده بود،رسوندن که دوباره پا پیش بذار.وضع مالیش خوب بود،تقریبا" هم جوون بود،ولی کسی نمی دونست که چرا بعد از چند ماه زنش وطلاق داده،قیافه اش از نظر من خیلی بداخلاق و ترسناک بود.وقتی فهمیدم قراره چه بلایی سرم بیاد رودرواستی را کنار گذاشتم،خودمو انداختم روی پاهای آقاجون به اندازه ی یک طشت اشک ریختم تا قبول کرد منو هم با خودشون به تهرون ببرن،آفاجون دل رحم بود،مرا هم با اینکه دختر بودم دوست داشت،خودم می فهمیدم.بعد از مردن زری به قول خانم جون بفهمی نفهمی دست ودلش برای من می لرزید،نه اینکه من خیلی لاغر بودم می ترسید منم بمیرم.همیشه خیال می کرد که چون موقع دنیا اومدن زری ناشکری کرده،خدا بدش اومده و اونو گرفته،شاید موقع دنیا اومدن منم ناشکری کرده بود،کسی چه می دونه؟ولی من خیلی دوستش داشتم،به نظرم توی خونه ی ما اون تنها کسی بود که می فهمید.وقتی از راه می رسید،حوله رو دستم می گرفتم می رفتم کنار حوض،دستش رو می ذاشت روی شونه ی من پاهاشو چند بار توی آب حوض می کرد.بعد که دست وصورتشو هم می شست حوله رو بهش می دادم، صورتشو خشک می کرد واز بالای حوله با اون چشمای قهوه ای کمرنگش یه جوری نگام می کرد که می فهمیدم دوسم داره و ازم راضیه،اونوقت دلم می خواست ماچش کنم،ولی خوب زشته یه دختر گنده مردی رو ماچ کنه،حتی اگه آقاش باشه،خلاصه آقاجون دلش سوخت،منم هرچی قسم توی دنیا بلد بودم خوردم که خراب نشم و آبروشو تو تهرون نبرم.
    *
    *
    برای مدرسه رفتن در تهرون هم داستانی داشتیم.داداشام هردو با مدرسه رفتن من مخالف بودن.خانم جون معتقد بود کلاس خیاطی واجب تره.ولی من با همون التماسا واشکای بی اختیار،آقاجون رو راضی کردم تا جلوی همه ایستاد و اسممو در کلاس هشتم دبیرستان نوشت.
    *
    مدرسه ی ما چندتا چارراه پایین تر ازخونه بود وبه اندازه ی یه ربع تا بیست دقیقه پیاده روی داشت.داداش احمد می خواست خفه ام کنه،به هر بهانه ای منو به باد کتک می گرفت،ولی من می دونستم دلش از کجا می سوزه،هیچی نمی گفتم.اوایل تعقیبم می کرد،منم چادرمو سفت می گرفتم و مواظب بودم بهانه ای به دستش ندم.داداش محمود هم اصلا"باهام حرف نمی زد ومحلم نمی ذاشت.بالاخره هردو کار پیدا کردن.محمود درحجره ی برادر آقای مظفری مشغول شد و احمد شاگرد یه مغازه ی چوب بری طرفای پیچ شمرون شد.کلی هم رفیق پیدا کرد.عصرها با اونا می رفت و شب دیروقت می آمد.کم کم همه فهمیدن بوی گندی که می ده بوی عرقه،ولی هیچکس به روی خودش نمی آورد،آقاجون سرش رو پایین می انداخت و جواب سلامشو نمی داد،محمود روشو برمی گردوند و می گفت:استغفرالله!استغفرالله، خانم جون تند تند غذاشو گرم می کرد ومی گفت بچه ام دندونش درد می کنه الکل زده،معلوم نبود این چه دردیه که هیچوقت خوب نمی شه،اصلا"خانم جون عادت داشت کارهای احمد رو لاپوشونی کنه،آخه اون عزیز کرده خانم جون بود.احمد آقا یک سرگرمی دیگه هم توی خونه پیدا کرده بود،دید زدن خونه ی پروین خانم همسایمون از پنجره ی اطاق بالا.
    پروین خانم معمولا"توی حیاط یه کاری می کرد والبته چادرش هم همیشه می افتاد.احمد از جلوی پنجره ی اطاق مهمونخونه تکون نمی خورد یه بار هم خودم از اون یکی پنجره دیدم که با ایما و اشاره با هم حرف می زدند.
    *
    به هر حال داداش احمد اینقدر سرش گرم شد که منو فراموش کرد،حتی وقتی آقاجون اجازه داد که با
    روسری مدرسه برم فقط یکی دو روز دعوا مرافعهبود بعد یادش نرفت حرفی نمی زد دعوا نمی کرد ولی دیگه من براش گناه مجسم بودم حتی به من نگاه هم نمی کرد.
    اما برای من هیچ چیز اهمیت نداشت من مدرسه می رفتم درسم خوب بود و با تمام بچه ها دوست شده بودم دیگه چی از دنیا می خواستم؟خیلی خوشحال بودم مخصوصا از وقتی که پروانه باهام دوست صمیمی شدو قسم خوردیم که هیچ چیز رو از هم پنهون نکنیم.
    پروانه دختر شاد و خنده رویی بود خیلی خوب والیبال بازی می کرد و در تیم مدرسه بود ولی درسش تعریفی نداشت مطمئن بودم که خراب نیست ولی خوب خیلی چیزا رو رعایت نمی کرد یعنی اصلا نمی فهمید که چی بده و چی خوبه اصلا حالش نبود که چطوری باید مواظب ابروی باباش باشه .با اینکه برادر هم داشت ولی هیچ ازشون نمی ترسید می گفت بعضی وقتا هم دعوا می کنیم ولی اگه اونا بزنن منم میزنم.از همه چیز خنده ش می گرفت هر جا هم که بود می خندید حتی توی خیابون انگار هیچکس بهش نگفته بود دختر موقع خنده نباید دندوناش پیدا بشه و صدای خنده اشو کسی بشنوه.فکر می کنم منهم به همون اندازه برای اون عجیب بودم وقتی می گفتم زشته نکن با تعجب نگام می کرد و می پرسید:چرا؟گاهی جوری نام می کرد که انگار از پشت کوه امودم.(غیر از اینه؟؟؟؟)مثلا اون اسم تمام ماشینها رو می دونست خیلی هم دلش می خواست باباش یه شورولت مشکی بخره(اخه کدوم ادمی ببه شوولت میگه شورولتمعلوم پشت کوهیا)من نمی دونستم کدامیک از ماشینا شورولته نمی خواستم خودم رو از تک و تا بندازم یه روزی ماشینی رو که نو بود و به نظرم خوشگل اومد نشونش دادم و گفتم:
    -پروانه تو از اون شورولتها دوست دار؟پروانه اول به ماشین و بعد به من نگاه کرد و زد زیر خنده حالا نخند کی بخند و گفت:
    -وای چقدر بامزه به فیات میگه شورولت.
    تا گوشام سرخ شده بود داشتم از خجالت می مردم هم از خنده اون توی خیابون و هم از حماقت خودم که بالاخره نادونیم رو نشون داده بودم.
    اونا توی خونشون هم رادیو داشتن هم تلویزیون.من خونه ی عمو عباس تلویزیون دیده بودم ولی خودمون فقط یه رادیوی بزرگ داشتیم تا وقتی ننه جون زند بود و هر وقت داداش محمود خونه بود ما موسیقی گوش نمی دادیم چون گناه داشت مخصوصا اگه زن می خوند و اهنگ قوی بود البته اقاجون و خانم جون می دونستن موسیقی حرومه خیلی هم با خدا بودن ولی هیچ کدوم به سخت گیریه داداش محمود نبودند.حتی خوششون هم می اومد وقتی محمود خونه نبود خانم جون رادیو رو روشن می کرد ولی با صدای کم که همسایه ها نشون و ابروریزی نشه.تازه خودش هم بعضی تصنیف ها رو بلد بود مخصوصا شعرای پوران شاپوری که توی اشپزخونه زیر لب زمزمه می کرد .یه دفعه گفتم:
    -خانم جون خوب تو هم خوب شعرای پوران و بلدی ها.
    مثل ترقه از جاش پرید:
    -ساکت دختر این حرفا چیه مبادا یک وقت به گوش داداشت برسه.
    اقاجون هم از راه می رسد به هوای اخبار ساعت2 رادیو رو روشن می کرد بعد یادش می رفت خاموشش کنه.وقتی گلها پخش می شد بی اختیار سرشو تکون می داد هر کس هرچی می خواد بگه ولی من مطمئنم که اون عاشق صدای مرضیه بود محال بود وقتی اون می خون بگه استغفرالله اون غارغارکو خاموش کنین.ولی وقتی ویگن می خوند یاد مسلمونیش می افتاد و داد می زد:
    -باز این ارمنیه می خونه خاموشش کن.
    ولی من چقدر صدای ویگن رو دوست داشتم نمی دونم چرا صدای اون منو یاد دایی حمید می انداخت.
    دایی حمیدم تا اونجایی که من یادمه مرد خوش قیافه ای بود با بقیه ی خواهر برادراش فرق داشت بوی ادکلن خوبی می داد چیزی که در اطرافم خیلی کم بود...همیشه منو که بچه بودم بغل می کرد می گفت:
    -باریکاالله خواهر! عجب دختر هوشگلی زاییدی اگه شکل پسرات می شد چیکار می کردی؟باید به خمره می گرفتی و ترشی اش می انداختی.خانم جون می گفت:
    -وا داداش این چه حرفیه؟کجای پسرام زشته ماشاالله عین شاخ شمشادن حالا کمی سبزن اینم که برای مرد بد نیست تازه مرد که نباید خوشگلی داشته باشه از قدیم گفتن مرد باید بی ریخت باشه زشت و بد اخلاق !
    این رو با اهنگ می خوند و دایی حمید هم غش غش می خندید.
    من بیشتر شکل اقام و عمه ام بودم همیشه مردم فکر می کردن من و محبوبه خواهریم البته اون از من خوشگلتر بود چون من لاغر بودم ولی اون تپل مپل بود و موهاش هم برعکس موهای صاف و لخت من که هر کاری می کردم حالت نمی گرفت فری و حلقه حلقه بود ولی خوب هردو چشمای سبز تیره وپوست روشن داشتیم.موقع خندیدن هم لپامون عین همدیگه گود می رفت فقط اون یه کمی دندوناش ناصاف بود همیشه به من می گقت خوش بحالت که دندونات اینقدر سفید و مرتبه.خانم جون اینها به شکل دیگه بودن تقریبا سبزه با چشم و ابروی مشکی و موهای تابدار و تقریبا چاق.ولی هیچکدوم به چاقی خاله قمر نبودند.البته زشت نبودن مخصوصا خانم جون که وقتی بند می انداخت و ابروهاش رو برمی داشت عین نقاشی های خورشید خانم که روی ظرفهامون بود می شد یه خال گوشه لبش داشت که می گفت وقتی اقات اومد خواستگاری تا سرشئ بلند کرد و خال منو دید عاشقم شد.
    وقتی که دایی حمید داشت می رفت 7یا 8 سالم بود ولی خوب یادمه موقع خداحافظی منو بغل کرد و بوسید و به خانم جون گفت:
    -ابجی تورو خدا این دسته گلت رو زود شوهر نده بذار درس بخون برای خودش خانمی بشه حیفه.
    دایی حمید در خانواده ما اولین نفر ی بود که به فرنگ رفت.هیچ تصوری از خارج نداشتم .فکر می کردم یک چیزیه مثل تهرون رفتن فقط یه کمی دورتر بعضی وقتا برای عزیزجون نامه و عکس می داد چه عکسایی خیلی خوشگل بودن نمی دون چرا همیشه توی باغچه بود دور و برش همه جا سبز و پر از درخت و گل بود بعد هم عکسش و با یه خانم بی حجاب و موبور فرستاد و نوشت که عروسی کرده هیچوقت اون روز رو یادم نمیره عصر بود که عزیز اومد تا اقاجون نامه رو براش بخونه اقاجون کنار ننه روی مخده نشسته بود اول نامه رو برای خودش خوند یه مرتبه گفت:
    -به به مبارکه حمید اقا هم که زن گرفته اینم عکس زنشه.
    عزیز جون غش کرد ننه جون(مادر اقام)که هیچ وقت با عزیز خوب نبود چادرش و رو لباش گرفت و خندید. خانم جون زد توی سرش نمی دونست باید غش کنه یا عزیز رو بلند کنه بالاخره وقتی عزیز به هوش اومد و کلی اب قند خورد گفت:
    -مگه اونجاییها کافر نیستن؟(خداییش به این چی میگم پشت کوهی دیگه)
    اقاجون شانه هاشو بالا انداخت و گفت:
    -نه!کافر که نه بالاخره اهل کتابن ارمنی هستن.
    دوباره عزیز زد توی سرش خانم جون دستهاشو گرفت و گفت:
    -عزیز تو رو خدا نکن مگه چی شده؟خوب مسلمونش کرده برو از هر اقای دوست داری بپرس مرد مسلمون می تونه زن خارج از دین بگیره و مسلمونش کنه تازه خیلی هم ثواب داره.
    عزیز با چشمای بی حال نگاهش کرد و گفت:
    -می دونم ائمه اطهارم زن غیر مسلمون گرفتن.
    اقاجون خندید و گفت:
    -خوب انشاالله که مبارکه حالا کی میخواید شیرینی بدید؟عروس فرنگی دیگه خیلی شیرینی داره.
    ننه جون اخماش رو توی هم کرد و گفت:
    -واه واه خدا به دور عروس چی هست که فرنگی و زبون نفهم هم باشه نجسی و پاکی هم سرش نشه.
    عزیز خودش و جمغ و جور کرد مثل اینکه ذوباره جون گرفته بود در حالیکه بلند می شد که بره گفت:
    -عروس برکت خونس ما مثل بعضیا نیستیم که قدر عروسشونو ندونن و خیال کنن کلفت اوردن ما عروسمونو می ذاریم روی سرمون حلوا حلوا می کنیم اونم عروس خارجی!
    ننه جون دیگه این پزو نمی تونست تحمل کنه.گفت:
    -اره دیدم چطوری زن اسدالله خان رو گذاشتین روی سرتون.وبا بادجنسی ادامه داد:
    تازه از کجا معلوم دختره مسلمون شده باشه شایدم حمید اقا رو کافر کرده باشه وگرنه حمید اقا از اولش هم دین و ایمون درست و حسابی نداشت وگرنه نمی رفت کافرستون.
    عزیز گفت:
    -می بینی مصطفی خان میبینی چی به من میگه؟
    اقاجون پرید وسط و غائله رو کرد.
    عزیز مهمونی بزرگی گرفت پز عروس فرنگی رو به همه داد.عکسشو قاب کرد و گذاشت تو طاقچه و به زنا نشون داد.ولی تا لحظه ای که می مرد یواشکی از خانم جون می پرسید یعنی زن حمید مسلمون شد؟نکنه حمید ارمنی شده باشه.از وقتی که عزیز مرد ما هم تا سالهای سال از دایی حمید خبر درست و حسابی نداشتیم.
    من یکدفعه عکسای دایی حمید رو بردم مدرسه و به بچه ها نشون دادم پروانه خیلی خوشش اومد.گفت:
    -چقدر خوش تیپخ خوش به حالش رفته خارج .کاش ما هم می رفتیم


    ادامه دارد
    هوریار, ba_behnoosh and shin like this.
    آنکس که میگفت دوستت دارم عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
    رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگ ها همان اوازی بود که من گمان میکردم میگوید:
    دوستت دارم تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)

  2. 8 کاربر پست shanti عزیز را پسندیده اند .


  3. Top | #2

    کاربر موثر

    کاربر  موثر


    حیوان خانگی
    سگ (بتیس)
    محل سکونت
    کره ی خاکی
    لايك دريافتي
    98
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    353
    Ppet
    74,257
    می پسندم
    96
    مورد پسند : 450 بار در 137 پست
    حالت من :
    My Mood
    Lonely

    پیش فرض

    چی شد؟کسی نیست؟
    آنکس که میگفت دوستت دارم عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
    رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگ ها همان اوازی بود که من گمان میکردم میگوید:
    دوستت دارم تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)

  4. Top | #3

    کاربر موثر

    کاربر  موثر


    حیوان خانگی
    سگ (بتیس)
    محل سکونت
    کره ی خاکی
    لايك دريافتي
    98
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    353
    Ppet
    74,257
    می پسندم
    96
    مورد پسند : 450 بار در 137 پست
    حالت من :
    My Mood
    Lonely

    پیش فرض

    ادامه بدم یا نه؟چرا کسی چیزی نمیگه؟
    آنکس که میگفت دوستت دارم عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
    رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگ ها همان اوازی بود که من گمان میکردم میگوید:
    دوستت دارم تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)

  5. کاربر مقابل پست shanti عزیز را پسندیده است:


  6. Top | #4
    تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)
    حیوان خانگی
    سگ - طوطی خاکستری -بلبل- اسب
    محل سکونت
    تهران
    لايك دريافتي
    327
    لايك كرده
    326
    نوشته ها
    2,275
    Ppet
    2,296,573
    می پسندم
    19,486
    مورد پسند : 4,511 بار در 1,210 پست
    حالت من :
    My Mood
    Angelic

    پیش فرض

    ادامه بده .بعدش چی شد؟؟؟؟
    تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)

  7. کاربر مقابل پست ba_behnoosh عزیز را پسندیده است:


  8. Top | #5

    کاربر تازه آشنا

    کاربر تازه آشنا


    محل سکونت
    تهران
    لايك دريافتي
    4
    لايك كرده
    4
    نوشته ها
    41
    Ppet
    10,854
    می پسندم
    201
    مورد پسند : 39 بار در 24 پست

    پیش فرض

    راست میگه ببین چه روزهایی قراره این داستان و ادامه بدی برام جالب بود
    من یک تازه وارد نیستمتالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)

  9. Top | #6

    کاربر موثر

    کاربر  موثر


    حیوان خانگی
    سگ (بتیس)
    محل سکونت
    کره ی خاکی
    لايك دريافتي
    98
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    353
    Ppet
    74,257
    می پسندم
    96
    مورد پسند : 450 بار در 137 پست
    حالت من :
    My Mood
    Lonely

    پیش فرض

    پروانه تمام تصنیف ها رو بلد بود،از طرفدارای دلکش بود،توی مدرسه نصف طرفدارای دلکش بودن نصف طرفدارای مرضیه،منم باید طرفدار دلکش میشدم وگرنه پروانه با من دوست نمیشد.تازه او خواننده های خارجی هم میشناخت،یه گرامافون داشت که روش یه صفحه میذاشتن یک بار جلوی در خونه بهم نشون داد،شکل یه چمدان کوچیک بود با در قرمز،میگفت این مدل کیفیشه
    ***********************************
    هنوز سال تموم نشده بود که من خیلی چیزا یاد گرفتم،پروانه همیشه دفتر ها و جزوه های من رو میگرفت،گاهی با هم درس میخواندیم،برای اون مهم نبود که خونه ما بیاد،خیلی دختر خوب و راحتی بود،اصلا به روی خودش نمیاورد که ما چی داریم،چی نداریم.خونه مانسبتا کوچیک بود.از در کوچه سه تا پله میخورد و میاومد توی حیاط،وسط حیاط حوض مستطیلی بود،یکگ طرفش تخته چوبی بزرگ گذاشته بودیم و طرف دیگرش باغچه ی درازی بود که برعکس حوض قرار گرفته بودیعنی ضلع بلندش طرف ضلع کوچک حوض بود،ته حیاط هم اشپزخونه بود که همیشه تاریک و سیاه بود،اون طرفش هم مستراح بود،یه دستشویی هم کنار حیاط داشتیم،دیگه مجبور نبودیم با شیر دم حوض که کنار تلمبه بود دست و صورتمون رو بشوریم.دست چپ در ورودیچهارتا پله میخورد و می اومد توی پاگرد کوچیک،درهای دو تا اتاق پایین که در امتداد هم بودن توی اون باز میشد بعد پله میخورد و میرفت بالا،دو تا اتاق هم عینا بالا داشتیم که به هم راه داشتند،اتاق جلویی دو تا پنجره رو به حیاط داشت،که از توی اونا از یه طرف خونه پرویون خانوم و از یه طرف حیاط خودمون و قسمتی از کوچه رو میشد دید،پنجره های اون یکی اتاق که احمد و محمود توی اون خوابیده بودند رو به حیاط خلوت بود و حیاط خانه پشتی هم از توی اون به خوبی پیدا بود.
    ************
    وقتی پروانه میاومد،میرفتیم بالا توی اتاق مهمون خونه مینشستیم چیز زیادی توی اون اتاق نه بود فقط یه قالی بزرگ و قرمز با یه میز گرد و شیش تا صندلی لهستانی و یه بخاری گنده هم گوشه اتاق بود،کنارش هم پشتی و مخده گذاشته بودیم،تنها زینت دیوار به تابلو فرش بود که روش "وان یکاد"نوشته بودن،یه طاقچه هم داشت که خانوم جون با پیش بخاری گلدوزی شده اون رو پوشونده و اینه،چراغ سر عقدش رو روی اون گذاشته بود.
    ما روی مخده ها مینشستیم و پچ پچ حرف میزدیم و میخندیدیم وسطش هم درس میخوندیم،ولی من به هیچ وجه اجازه نداشتم به منزل اونا برم.داداش احود میگفت حق نداری پا تو بذاری خونه الین دختره،اولا یه برادر نره خر داره،پانیا دختر جلفو سر به واییه،خودش به جهنم،ننش هم حجاب مجاب نداره من هم گفتم حالا کی تو این شهر کی داره؟البته زیر لب.
    یه بار که پروانه میخواست مجله های زن روزش رو بهم بده پواشکی داخل خونشون رفتم فقط برای پنج دقیقه.همه جا تمیز و قشنگ بود،خیلی چیزای خوشگل داشتن به تمام در و دیوارها تابلوی منظره و خانم زده بودن.توی اتاق مهممون خونه مبل های بزرگ و سرمه ای بود که پایینش منگوله داشت،یه طرف اتاق پنجره های رو به حیاط بود که پرده های مخمل به رنگ مبلها داشت و یک طرف دیگر اتاق نهار خوری بود که با پرده از مهمون خونه جدا میشد و توی حال هم تلویزیون گذاشته بودند با چند مبل،در اشپزخانه و حمام و دستشویی هم توی همین حال باز میشد و دیگه مجبور نبودن برای هر کاری توی زمستون و تابستون برن حیاط.اتاق خوابها طبقه بالا بود پروانه با خواهر کوچیکش .اتاق خوابها طبقه بالا بود پروانه با خواهر کوچیکش فرزانه یه اتاق داشتند،خوش به حالشون!ما جا کم داشتیم.با اینکه ظاهرا 4 تا اتاق ولی در واقع فقط توی اتاق بزرگه پایین زندگی میکردیم.شام و نهار اونجا میخوردیم،زمستون هم توش کرسی میذاشتیم،شبها من و فاطی و علی اونجا میخوابیدیم اتاق پشتی یه تخت چوبی داشت که روش رخت خواب ها رو میگذاشتیم،خانوم جون و اقاجون هم اونجا میخوابیدن،یه کمد بزرگ هم توش بود که جای لباسا و خرت و پرتا بود توی اتاق بزرگه طاقچه بود که چنتا طبقه داشت هر طبقه مال کتابای یکی از ما بود،ولی چون من کتابام از همه بیشتر بود دو تا طبقه گرفتم.
    *************
    خانوم جون هم از عکسای زن روز خوشش میومد و اونا رو نگاه میکرد،ولی از جلوی چشم اقاجون و محمود دور نگه میداشتیم.من داستان های دنباله دار و بر سر دو راهی ها رو میخوندم و برای خانوم جون تعریف میکردم،همچین با اب و تاب میگفتم که گریه اش میگرفت،خودم هم دوباره گریه میکردم.با پروانه قرار گذاشتیم هر هفته بعد از اینکه مجله ها رو خوندن بدن ما هم بخونیم.من به پروانه گفتم که برادرام اجازه نمیدن به خونه اونا برم.با تعجب پرسید:
    -چرا؟
    - اخه برادر بزرگ داری.
    - داریوش ما؟کجاش بزرگه؟تازه یه سال هم از ما کوچیکتره.
    - باشه بازم بزرگه میگن بده!
    - من که از این رسمای شماها هیچی نمیفهمم.
    ولی دیگه اصرار هم نکرد که به خونشون برم.
    *********
    تو امتحانات ثلث سوم نمره هام خیلی خوب شده بود،تو مدرسه هم خیلی ازم تعریف کردن ولی توی خونه هیچکی عکس العملی نشون نداد،خانوم جون اصلا نفهمید من چی میگم.محمود گفت:
    -که چی؟خیال کردی هنر کردی؟!
    اقاجون گفت:
    -حالا چرا شاگرد اول نشدی؟
    **********
    با شروع تابستان من و پروانه از هم دور افتادیم،روزهای اول،وقتی داداشا نبودن پروانه می اومد دم در خونه با هم حرف میزدیم،ولی خانوم جون خیلی غر میزد،یادش میرفت وقتی قم بودیم ودش هر روز عصر مینشست با زنای همسایه تخمه میشکستن تا اقا میاومد.حالا اینجا دوست و اشنا نداره خانومای همسایه هم زیاد محلش نمیذارن،چند دفعه هم بهش خندیدند،اون هم ناراحت شد و کمکم عادت گپ زدن دم در کوچه از سرش افتاد،واسه همین من بیچاره هم نباید دیگه با دوستام حرف میزدم.
    خانوم جون در مجموع از اومدن به تهران خوشحال نبد،میگفت:
    -ما رو برای اینجا نساختن،همه کس و کارمون اونجان،من اینجا تنها موندم،زن عموتونم با اون همه فیس و افاده به درد و دل ما نمیرسه،صد رحمت به غریبه ها!
    انقدر غر زد و غر زد تا اقامونو راضی کرد،در مدت تعطیلی مدرسه ها ما رو به قم منزل خواهرش بفرسته گفتم:
    -همه واسه تابستون میرن ییلاق انوقت ما بریم قم؟
    خانوم جون با عصبانیت به من چشم غره رفت و گفت:
    -واه واه!به همین زودی یادت رفته مال کجایی؟تمام سال اونجا بودیم صداتون در نمیومد،حالا خانوم واسه من ییلاق برو شده،یکسال ازگاره خواهر بیچارمو ندیدم،از برادرام بیخبرم سر خاک کس و کارم نرفتم،خونه هرکدوم از فامیل هم یه هفته بمونیم تابستون تموم شده.
    محمود با اینکه با قم رفتن موافق بود ولی میخواست ما فقط خونه عمه بمونیم تا اخر هفته برای دیدن میاد فقط عمه و محبوبه رو ببینه به همین دلیل گفت:
    -لازم نیست خونه همه برید همون خونه عمه بمونین،وگرنه همه پاشون واز میشه اینجا سرازیر میشن،انوقت خر بیار و باقالی بار کن.(به به چه مهمون نواز)
    خانوم جون با بغض گفت:
    -اره خونه عمه بریم و اونا بیان عیب نداره،اما اگه خواهر بیچاره ی من بیاد واویلاست.(قربون جذبت مثلا مامانیا یه بکوب تو سرش بشینه سر جاش)
    *********
    ان تابستون ما به قم رفتیم،من هم زیاد مخالفت نکردم چون پروانه اینا هم به گلاب دره،باغ پدر بزرگشان میرفتند.اوایل شهریور برگشتیم چون علی تجدیدی داشت و باید امتحان میداد،نمیدونم چرا برادرای من تو درس خوندن انقدر تنبل بودند،طفلک اقاجون چه قدر ارزو داشت پسراش دکترو مهندس بشن.به هر حال من که از برگشتن خیلی خوشحال بودم،چون دیگه تحمل اوارگی توی خونه ی خاله و عمو و عمه و دایی رو نداشتم،مخصوصا خونه خاله که عین مسجد بود،مرتب میپرسید نمازتون رو خوندید و هی ایراد میگرفت نماز خوندنتون درست نبود،مرتب هم به خانوم جون پز دینداریشو و خانواده شوهرش که همه اخوندن رو میداد
    ********
    یکی دو هفته بعد پروانه اینا هم اومدن با باز شدن مدارس دنیا برایم بار دیگر شیرین و دوست داشتنی شد،دیدن دوستالن و معلم ها هیجان انگیز بود،دیگر مثل پارسال غریب و ناوارد نبودم،از همه چیز تعجب نمیکردم،حرفهای احمقانه نمیزدم،انشاهایم ادبی تر و بهتر شده بود،به اندازه دختر های تهرانی میدونستم و میتونستم اضهار نظر کنم و بابت این پیشرفت از پروانه که اولین و بهترین معلمم بود سپاسگذار بودم.در همان سال،لذت خواندن کتابهای غیر درسی را هم کشف کردم.رمان های عاشقانه را دست به دست میگرداندیم و با اشک و اه و ناله میخواندیم و در موردشان صحبت میکردیم.
    ********
    پروانه یه دفتر عقاید خوشگل داشت،عنوان ها را پسر خاله خوش خطش با قلم درشت نوشته بود،در مقابل هر موضوع هم یک عکس مناسب چسبونده بود،همه بچه های کلاس،فامیل ها و پنتا از دوستای خانوادگی پروانهبه سوالها جواب داده بودند . با چه اشتیاقی آنها را می خواندیم ، پاسخهای داده شده به سوالاتی مانند : چه رنگی را دوست دارید ؟ یا کتاب مورد علاقه شما کدام است ؟ و از این قبیل زیاد مهم نبودند ، ولی جواب سوالهای نظرتان در مورد عشق چیست ؟ آیا تا به حال عاشق شده اید ؟همسر ایدهآل شما چگونه شخصیتی است ؟ واقعاً خواندنی بودند، بعضی ها با ژر رویی هر چه دلشان می خواست می نوشتند، فکر هم نمیکردند اگر به دست خانم ناظم بیفتد چه می شود.
    منهم یک دفتر شعر داشتم ، از هر شعری خوشم می آمد با خط خوب در دفترم می نوشتم ، گاهی هم کنارشان نقاشی میکردم یا از عکسهایی که پروانه از مجلات خارجی میچید و برام می آورد می چسباندم.
    ·
    یک روز درخشان پاییزی که من و پروانه سرخوش و گفتگو کنان از مدرسه بر می گشتیم پروانه برای خرید یک چسب زخم مرا به دارو خانه برد دارو خانه درست وسط راه مدرسه و خانه قرار داشت ، آقای دکتر عطایی پیرمرد محترمی بود که همه او را می شناختند و احترامش می کردند . وقتی وارد دارو خانه شدیم کسی پشت پیشخوان نبود ، پروانه صدا کرد آقای دکتر و روی پنجه های پایش بلند شد و پشت پیشخوان را نگاه کرد، مرد جوانی با روپوش سفید داشت دارو ها را در طبقه پایین میچید ، برگشت و نگاهی به ما کرد و گفت :
    · فرمایشی داشتید؟ پروانه گفت:
    · چسب زخم می خواستم.
    · چشم الان بهتون میدم.
    پروانه مشتی به پهلوی من زد و با صدای آهسته گفت :
    · این دیگه کیه/ چه خوشگله!
    جوان چسب را به پروانه داد ،پروانه در حالی که زانو هایش را خم کرده بود تا از کیف مدرسه پول در آورد با صدای آهسته گفت:
    · دِ.... نگاش کن ، ببین چه خوش تیپه.
    سرم را بلند کردم در یک لحظه نگاهمان به هم افتاد ، احساس عجیبی مثل برق گرفتگی در تمام بدنم دوید و صورتم به شدت سرخ شد فوراً سرم را پایین انداختم این اولین بار در عمرم بود که با احساسی چنین غریب روبرو می شدم ، به پروانه گفتم :
    · بریم دیگه .
    و خودم راهم را کشیدم و بیرون آمدم ، پروانه دنبالم دوید و گفت :
    · چته مگه تا حالا آدم ندیدی؟ چرا یه دفعه رم کردی؟
    · خجالت کشیدم!
    · از چی؟
    · از حرفایی که تو در مورد یه مرد غریبه می زنی.
    · خوب بزنم مگه چی میشه؟
    · چی میشه ؟ خیلی زشته ، فکر می کنم خودش هم شنید.
    · نه خیر هیچم نشنید، تازه مگه من چی گفتم ؟
    · خوش تیپه و از این چیزا.
    · برو بابا ، اگرم شنیده باشه خیلی هم خوشحال شده ، ولی خودمونیم از جلو که نگاش کردم همچین چیز تحفه ای هم نبود، برم به بابام بگم که دکتر شاگرد آورده.

    فردای آن روز کمی دیر شده بود با عجله از جلو دارو خانه رد می شدیم که او را دیدم او هم نگاهمان کرد ، موقع برگشت از پشت شیشه نگاه کردیم مشغول کار بود ولی گویا او هم ما را می دید ، پس از آن هر صبح و هر عصر بر اساس قراری نا گفته یکدیگر را ملاقات می کردیم . بدین ترتیب موضوع جدید و بسیار جذاب دیگری برای حرف زدن پیدا کردیم . کم کم آوازه او در مدرسه هم پیچید ، دختر ها از جوان خوش قیافه ای که به تازگی در دارو خانه مشغول کار شده، می گفتند و به بهانه های مختلف به دارو خانه می رفتند و هر کدام سعی داشتند توجه او را به نحوی جلب کنند.
    ما به دیدار روزانه او عادت کردیم و می توانم قسم بخورم که او هم منتظر این دیدارها بود و به هر ترتیب شده سعی می کرد جلو چشمان ما ظاهر شود . من و پروانه در مورد اینکه او شبیه به کدام یک از هنر پیشه هاست بحث می کردیم و بلاخره به توافق رسیدیم که (( استیو مک کویین)) است . من واقعاً پیشرفت کرده بودم ، حالا دیگه هنر پیشه های خارجی را هم می شناختم . خانم جون را یک بار به زور بردم سینما ، خیلی خوشش آمد بعد از آن دور از چشم داداش محمود هر هفته به سینمایی که سر خیابان بود و بیشتر وقتها فیلم هندی میداد می رفتیم و توی سینما مثل بارون اشک می ریختیم .
    ·
    پروانه خیلی زود مشخصات او را پیدا کرد آقای دکتر که دوست پدرش بود گفته بود ، (( این آقا سعید دانشجوی رشته دارو سازیه پسر خوبیه و اهل رضاییه است )) بعد از آن نگاهمان آشنا تر شد . ولی پروانه اسم دیگری برایش انتخاب کرده بود که ما او را به این اسم صدا می کردیم .((حاج عبدل نگران)) می گفت ،
    · انگار همیشه منتظر و نگرانه ، با نگاش دنبال کسی میگرده.
    ·
    آن سال بهترین سال زندگیم بود همه چیز به خوبی و بر وفق مراد گذ شت ، درسهایم همه خوب بودند ، دوستیم با پروانه روز به روز مستحکم تر می شد کم کم داشتیم به یک روح در دو بدن می شدیم تنها نگرانی که روزهای روشن و شیرینم را تیره و تار می کرد وحشت از زمزمه هایی بود که با نزدیک شدن به پایان سال تحصیلی می توانست مانع ادامه تحصیلم شود ، پروانه گفت:
    · محاله با تو این کار رو بکنن .آخه تو درست خیلی خوبه ، حیف که وسط کار ولش کنی .
    · تو نمی دونی برای اونا مهم نیست که درس من خوبه یا بده ، میگن بیشتر از سیکل به درد دختر نمی خوره.
    · سیکل چیه ؟ حالا دیگه دیپلم هم کمه ، تمام دخترای فامیل ما دانشگاه می رن ، البته اونایی که کنکور قبول شدن . تو هم حتماً قبول می شی از همه اونا زرنگتری.
    · ای بابا !بزارن دیپلم هم بگیرم ، دانشگاه پیشکشم.
    · خوب باید جلوشون وایسی.
    پروانه هم عجب حرفایی می زد ، اصلاً نمیفهمید من در چه شرایطی هستم ، من جلو خانم جون می تو نستم بایستم ، به حرفاش جواب بدم و از خودم دفاع کنم ، ولی در مقابل برادرها جرات این بلبل زبانی ها رو نداشتم .
    در امتحانات ثلث سوم شاگرد دوم شدم ، معلم ادبیاتمان خیلی با من خوب بود وقتی کارنامه گرفتم ، گفت :
    · آفرین تو خیلی استعداد داری ، حالا چه رشته ای میری ؟
    · خیلی آرزو داشتم برم ادبی.
    · خیلی خوبه ، خوب برو اتفاقاً من هم می خواستم همین و پیشنهاد کنم .
    · آخه نمیشه خانوادم مخالفن اونا می گن سیکل برای دختر بسه.
    خانم بهرامی اخماش رو در هم کشید و در حالی که سرش رو تکان می داد رفت توی دفتر ، بعد از چند دقیقه با خانم مدیر آمدند . خانم مدیر کارنامه مرا از دستم گرفت و گفت
    · صادقی بگو فردا پدرت بیاد مدرسه کارش دارم ، کارنامه تو رو هم نمی دم تا خودش بیاد ، یادت نره ها!
    شب که به آقا جون گفتم که خانم مدیر با او کار داره تعجب کرد و گفت :
    · چی کار کردی که منو خواستن ؟
    · هیچی به خدا...
    · خانم برو ببین چکار دارن؟
    · نه نمی شه گفتن حتماً خودتون باید بیاین.
    · یعنی چه ؟ من که تو مدرسه زنونه نمی رم!
    · چرا؟ پدرای همه بچه ها میان ، گفتن اگه پدرت نیاد کارنامه بهت نمیدیم!
    اخمهایش را در هم کشید ، براش چای ریختم ، یه کمی خود شیرینی کردم ، هی پرسیدم آقا جون سرتون درد می کنه ؟ می خواهید قرص بیارم . پشتش بالش گذاشتم ، آب آوردم . بلاخره راضی شد که فردا با من به مدرسه بیاد.

    خانم مدیر وقتی آقا جون را دید از پشت میزش بلند شد ،سلام و علیک گرمی کرد و او را نزدیک خودش نشاندو گفت:
    · بهتون تبریک می گم دختر شما واقعا" نمونه اس هم درسش خوبه ، هم اخلاق و رفتارش .
    من کنار در دفتر ایستاده بودم ،سرم را پایین انداختم و از خوشحالی بی اختیار لبخند می زدم . خانم مدیر رو به من کرد و گفت :
    · معصومه جان شما لطفاً بیرون منتظر باشید تا من کمی با آقای صادقی صحبت کنم .
    نمی دونم که خانم مدیر چه گفت که وقتی آقا جون بیرون آمد صورتش گل انداخته بود ، چشمهایش برق میزد ، با مهربانی و غرور نگاهم کرد و گفت :
    · بریم اتاق خانم ناظم یدفعه اسمت رو هم بنویسیم چون دیگه وقت ندارم .
    · از خوشالی داشتم پس می افتادم همی نطور که دنبالش راه می رفتم می گفتم:
    · مرسی آقا جون ، الهی قربونتون برم . قول می دم شاگرد اول بشم ، هر کاری بگید میکنم ، الهی فداتون بشم .
    آقا جون خندش گرفت و گفت:
    · بسه دیگه ، کاش یه موی تو توی تن این داداشای بی غیرتت بود .
    پروانه که به قول خودش تمام شب از نگرانی خوابش نبرده بود ، با نگاه و ایما و اشاره پرسید :
    · چی شده؟ سعی کردم قیافه غمگین بگیرم شانه بالا انداختم و گفتم :
    · نشد!


    ادامه دارد
    هوریار and ba_behnoosh like this.
    آنکس که میگفت دوستت دارم عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
    رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگ ها همان اوازی بود که من گمان میکردم میگوید:
    دوستت دارم تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)

  10. 4 کاربر پست shanti عزیز را پسندیده اند .


  11. Top | #7

    کاربر موثر

    کاربر  موثر


    حیوان خانگی
    سگ (بتیس)
    محل سکونت
    کره ی خاکی
    لايك دريافتي
    98
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    353
    Ppet
    74,257
    می پسندم
    96
    مورد پسند : 450 بار در 137 پست
    حالت من :
    My Mood
    Lonely

    پیش فرض

    انگار اشك هايش حاضر و اماده پشت چشم ها ايستاده بودند كه يك دفعه همه با هم سرازير شدند . پشيمان از كارم به طرفش دويدم ، بغلش كردم و گفتم :
    -نه دروغ گفتم ، درست شد اسمم و هم نوشتم .
    -مثل ديوانه ها وسط حياط بالا و پايين مي پريديم و با خنده اشك هايمان را پاك مي كرديم .

    اين تصميم آقاجون در خانه غوغايي به پا كرد ، ولي او محكم و مطمئن جلوي همه ايستاد و گفت :
    -مديرشون گفته اين خيلي با استعداده آدم مهمي ميشه .
    -و من سر مست و شادمان به هيچ حرفي اهمييت نمي دادم ، حتي نگاههاي نفرت بار احمد كه سنگين تر از هميشه شده بود ترسي در من بر نمي انگيخت .

    آن تابستان با اينكه آغاز دوري سه ماهه ي من و پروانه بود به اميد اينكه سالي ديگر در پيش است و ما باز دز مدرسه با هم خواهيم بود به خوبي گذشت . ما فقط يك هفته به قم مي رفتيم و پروانه هر هفته به بهانه اي همراه با پدرش به تهران م يآمد و سري به من مي زد ، خيلي اصرار مي كرد كه همراه آنها چند روزي به گلاب دره بروم ، منهم خيلي دلم مي خواست ولي مي دانستم كه محال است برادرهايم اجازه دهند ، به همين دليل حتي مطرح هم نمي كردم . پروانه مي گفت اگر بابام بره پيش آقاجونت حتما اجازه ات و مي گيره ، ولي من نمي خواستم بيش از اين براي آقاجون دردسر درست كنم . مي دانستم هم جواب رد دادن به آقاي احمدي برايش سخت است و هم مقابله با حرف ها و جنگ و جدالهاي خانه . از طرفي براي اينكه دل خانم جون را هم به دست آورم ، رضايت دادم كه به كلاس خياطي بروم تا در خانه ي شوهر حد اقل يك هنري داشته باشم .

    كلاس خياطي اتفاقا در كوچه ي كنار داروخانه بود ، سعيد خيلي زود متوجه برنامه يك روز در ميان و ساعتهاي رفت و آمد من شد ، هر طور شده خودش را سر وقت به جلوي در مي رساند . از يك خيابان مانده به داروخانه طپش قلبم شدت مي گرفت بي اختيار تند تر از معمول نفس مي كشيدم . هر بار سعي مي كردم به طرف داروخانه نگاه نكنم و مواظب بودم صورتم سرخ نشود ولي مگر دست خودم بود ، اگر نگاهمان بهم مي افتاد تا گوشهايم سرخ مي شد ، واي كه چه آبروريزي بود اين سرخ شدنهاي بي موقع . او هم با نگاهي آرزومند و حجب بسيار سرش را به علامت سلام پايين مي آورد ، يكبار تا از سر كوچه پيچيدم ، ناگهان جلويم سبز شد ، آنچنان دست پاچه شدم كه خط كش خياطي از دستم افتاد ، دولا شد خط كش را برداشت در حاليكه سرش پايين بود به آرامي گفت :
    -ببخشيد ترسوندمتون .
    -گفتم : نه 1
    و با عجله خط كش را گرفتم و فرار كردم ولي تا مدت ها حال طبيعي نداشتم ، هر وقت ياد آن لحظه مي افتادم صورتم سرخ مي شد و لرزش دلپذيري در قلبم احساس مي كردم ، نمي دانم چرا ولي مطمئن بودم كه او هم همين حال را دارد .
    با اولين بادهاي پاييزي و آمدن اول مهر انتظار طولاني ما پايين يافت ، من و پروانه با شوق بسيار بار ديگر راهي مدرسه شديم ، حرف هايمان تمامي نداشت ،بايد تمام چيزهايي كه در تابستان اتفاق افتاده بود ، كارهايي كه كرده بوديم و حتي فكرهايمان را با هم درميان مي گذاشتيم و در نهايت تمام حرف هايمان به سعيد بر مي گشت . پروانه پرسيد :
    -راستش و بگو در مدتي كه من نبودم چند دفعه داروخانه رفتي ؟
    -- به خدا اصلا نرفتم روم نمي شد
    -- چرا اون كه خبر نداره ما چه فكرايي مي كنيم و چه حرفهايي مي زنيم .
    -- خيال كردي !
    -نه بابا مگه چيزي گفته ، از كجا فهميدي ؟
    -نه همين جوري مي گم .
    -همين جوري كه قبول نيست ، ما مثلا هيچ چي نمي دونيم ، مي تونيم كار خودمون و بكنيم .
    -ولي واقعيت اين بود كه چيزي تغيير كرده بود ، ديدارهاي اين مدت رنگ و بوي ديگري داشت و خيلي جدي تر از گذشته به نظر مي رسيد ، دردرونم ارتباطي محكم هر چند نا گفته با او احساس مي كردم كه پنهان كردن آن از پروانه به راحتي ميسر نبود . هنوز يك هفته از باز شدن مدارس نگذشته بود كه پروانه اولين بهانه را براي رفتن به داروخانه پيدا كرد و مرا با زور به آنجا برد . داشتم از خجالت مي مردم انگار تمام شهر مي دانستند كه در دل من چه مي گذرد و به تماشايم ايستاده بودند ، سعيد هم با ديدن ما مات و متحير بر جاي ماند . پروانه چند بار گفت كه آسپرين مي خوام ولي او نگاهش به من بود و انگار صداي پروانه را نمي شنيد ، بالاخره آقاي دكتر عطايي جلو آمد ، با پروانه سلام عليك كرد و حال پدرش را پرسيد بعد رو كرد به سعيد و گفت :
    -جانم چرا ماتت برده ، يه بسته آسپرين بده خانم .
    -وقتي از داروخانه بيرون آمديم ، همه چيز لو رفته بود ، پروانه متفكر و متعجب گفت :
    -ديدي چطوري نگات مي كرد ؟
    جوابي ندادم به طرف من برگشت به صورتم خيره شد و گفت :
    -حالا تو چرا رنگت عين زرد چوبه شده و داري پس مي افتي ؟
    -من ؟ نه ! من چيزيم نيست .
    ولي صدايم مي ارزيد . يكي دو دقيقه اي در سكوت راه رفتيم ، پروانه كاملا در فكر بود .
    -پروانه ، چيه ؟ حالت خوبه ؟
    -مثل ترقه منفجر شد با صدايي بلند تر از حد معمول گفت :
    -- تو چقدر بد جنسي . هر چي تو آب زير كاهي من خرم . چرا تا حالا به من نگفته بودي ؟
    -چي رو ؟ چيزي نبوده كه بگم .
    -آره جون خودتون ، شماها با هم سروسري دارين آدم بايد كور باشه كه نفهمه ، راستش و بگو تا كجا پيش رفتين ؟
    -اين حرفها چيه مي زني !
    -بسه ديگه خودتو به موش مردگي نزن ، از تو همه چي بر مي آد ، نه به اون روسريت ، نه به اين عشق و عاشقي ات . من احمقو بگو ، تا حالا خيال مي كردم واسه خاطر من جلومون سبز ميشه ، تازه اينقدر ذبلي كه تا حالا به من چيزي نگفتي ، بيخود نيست ميگن قمي ها بد جنسن حتي به من نگفتي ، به من كه بهترين دوستت هستم ، از سير تا پياز همه چيزو برات تعريف مي كنم ، اونم موضوع به اين مهمي !
    -بغض گلويم را مي فشرد ، بازويش را گرفته و با التماس مي گفتم :
    -تورو خدا بس كن ، تو خيابون زشته ، يواش تر حرف بزن ، قربونت برم ، يواش ، مردم ميشنون ، به جون آقاجون هيچي نيست به خدا ، به قرآن مجيد .
    -ولي او مثل سيلابي كه هر لحظه شديد تر مي شد با خشم بيشتر به من حمله مي كرد :
    -واقعا كه خيلي خائني ، اونوقت تو دفتر عقايد من مي نويسه ، من به اين مسايل فكر نمي كنم ، براي من فقط درس مهمه ، مردا اخن ، بدن ، اين حرفا زشته ، كناه داره .
    - جون مادرت بس كن مي زنم رو قرآن كه هيچي نبوده .
    -نزديك خانه اشان رسيده بوديم كه ديگر طاقت من تمام شد و شروع به گريه كردم ، اشك هاي من او را به خود آورد ، و مانند آبي آتش خشمش را فرو نشاند . مي دانستم دل مهربانش طاقت گريه ي مرا ندارد . با صدايي آرامتر گفت :
    -حالا چرا گريه مي كني ؟ اونم تو خيابون ؟ من فقط از اين ناراحتم كه تو از من پنهون كردي ، من كه همه چيزو به تو مي گم .
    برايش قسم خوردم ، كه هميشه بهترين دوستم بوده و من هيچ چيز را پنهان نكرده و نخواهم كرد .


    من و پروانه تمام مراحل عشق را با هم تجربه كرديم ، او هم به اندازه من هيجان نشان مي داد ، مرتب مي پرسيد ، حالا چه احساسي داري ؟ تا مرا در فكر ميديد مي گفت :
    -بگو ، تعريف كن به چي فكر مي كني ؟
    -من هم از روياها ، دلهره ها، هيجان ها ، نگراني از آينده و وحشت از اين كه مبادا مجبور شوم با كس ديگري جز او پيمان زناشويي ببندم مي گفتم . او چشمانش را مي بست و مي گفت :
    -- واي چه شاعرانه ! پس عاشق شدن اينجوريه ، ولي من مثل تو احساساتي نيستم ، از بعضي حرفا و كاراي عاشقا كه مي شنوم خنده ام مي گيره ، سرخ هم نمي شم ، پس از كجا بفهمم كه عاشق شدم ؟

    روز هاي رنگين و زيباي خزان به همان سرعت بادهاي پاييزي گذشت ، ما هنوز كلمه اي با هم حرف نزده بوديم ، فقط به تازگي وقتي از كنارش مي گذشتيم زير لب با صدايي آهسته سلام مي كرد و قلب من مانند ميوه اي رسيده از جا كنده مي شد و در سبد سينه مي افتاد .
    پروانه هر روز اطلاعات جديدي در مورد سعيد پيدا مي كرد و خبر هاي دست اول برايم مي آورد ، حالا مي دانستيم كه فاميلش زارعي است ، اهل رضاييه است ، پدرش چند سال پيش فوت شده ، مادر و سه خواهرش در همان جا زندگي مي كنند ، او سال سوم رشته ي داروسازي است ، خانواده ي آبرودار و محترمي هستند ، خيلي زرنگ و درس خوان است ، آقاي دكتر هم كاملا به او اطمينان داشته و از اوراضیست تمام خصوصیاتی که از او می شنیدم مهر تاییدی بر عشق پاک من بود احساس می کردم که از اول عمر می شناختمش و تا اخر عمر تنها با او خواهم بود، بیشتر از همه شعرهای عاشقانه را دوست داشتم، با سرعت آنها را حفظ می شدم.

    هفته ای یکی دوبار پروانه به بهانه های مختلف مرا به داروخانه می برد و خریدی می کرد، نگاههای دزدانه ما به یکدیگر باعث لرزش دستهای او، و سرخی بیش از حد گونه های من می شد. پروانه با دقت تمام حرکات ما را زیر نظر داشت.

    یک بار گفت:

    همیشه فکر می کردم نظر بازی یعنی چی؟ حالا خوب فهمیدم، بیخود نبود تو فال حافظ برات در اومد که:

    عاضق و رند و نظر بازم و می گویم فاش

    تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام

    - اا... پروانه این حرفا چیه می زنی؟

    - چیه مگه دروغ می گم؟

    صبحها با وسواس خاصی موهایم را شانه می کردم، روسری را طوری می بستم که چتریهایم خراب نشود و دنباله موهایم را زیر روسری پیدا باشد با هزار بدبختی سعی می کردم موهایم حلقه، حلقه شود ولی نمی شد تا اینکه پروانه گفت:

    - احمق جون، موهات خیلی هم قشنگه. الان موی صاف مده. نمی بینی بچه های مدرسه موهاشونو اطو می کنن که صاف بشه.

    روپوشم را مرتب می شستم و اطو می زدم، به خانم جون التماس می کردم برایم پارچه روپوشی بخرد و آن را به خیاط بدهد، خودش مثل دهاتیها لباس می دوخت، از کلاسهای خیاطی تنها این را یاد گرفته بودم که ایرادهای دوزندگی خانم جان را پیدا کندم. پروین خانم روپوش خوش مدلی برایم دوخت، منهم یواشکی بهش گفتم که دامنش را بیشتر تو بگذارد، ولی باز هم لباس من در مدرسه از همه بلندتر بود. پولهایم را جمع کردم و با پروانه رفتیم یک روسری به رنگ سبز یشمی خریدیم. پروانه گفت:

    با این روسری رنگ چشمات سبزتر می شه. خیلی بهت می آد.

    آن سال زمستان سردی بود هنوز برف کوچه ها آب نشده برف دیگری می بارید. آفتاب آنقدر کمرنگ و بی رمق بود که توان اب کردن برفها را نداشت. صبحها همه جا یخ زده بود، باید با احتیاط از کوچه رد می شدیم، هر روز یکی از بچه ها زمین می خورد و آن روز نوبت من بود، هنوز به خانه پروانه نرسیده بودم که پایم روی یک تکه یخ صاف لیز خورد و به سختی به زمین افتادم. سعی می کردم هر چه زودتر از زمین بلند شوم ولی پایم به شدت درد میکرد و تا آن را روی زمین گذاشتم تا کمرم تیر کشید، دوباره وسط کوچه ولو شدم، پروانه در همین موقع از خانه بیرون آمد و علی هم که در راه رفتن به مدرسه بود رسید، کمک کردند تا از زمین بلند شدم و مرا که قدرت راه رفتن نداشتم به خانه برگرداندند.خانم جون پایم را بست و تا عصر صبر کرد ولی درد و ورم پایم خیلی بیشتر شده بود. عصر که مردها به خانه برگشتند هر کدام نظری دادند، احمد گفت:

    - ای بابا... چیزیش نیست، اگه مثل آدم می نشست توی خونه و تو این سوز و سرما بیرون نمی رفت اینطوری نمی شد و بعد رفت دنبال عرق خوریش.

    آقا جون گفت: باید ببریمش بیمارستان.

    محمود گفت:

    - آقا اسماعیل شکسته بند خوبیه، همین سر پیچ شمرون خونشونه می آرمش، اگه گفت شکسته می بریمش بیمارستان.

    آقا اسماعیل تقریبا همسن و سال آقا جون بود، می گفتند شکسته بند معروفی است. آن روزها هم کارش سکه بود، وقتی پایم را دید گفت نشکسته ولی در رفته، پایم را در آب گرم گذاشت و در حالیکه حرف می زد ماساژ داد، تا منخواستم جواب بدهم ناگهان پایم را چرخاند. از شدت درد فریادی کشیدم و از هوش رفتم، وقتی به خود آمدم داشت پایم را با زرده تخم مرغ و زردچوبه و هزار روغن دیگر می بست و سفارش می کرد که تا دو هفته نباید روی پایم راه بروم. چه مصیبتی، با گریه گفتم:

    - آخه نمی شه مدرسه دارم. امتحانای ثلث دوم شروع می شه.

    ولی خودم می دانستم که تا امتحانات یک ماه و نیم وقت مانده و اشکهایم به دلیل دیگری روان است.

    چند روزی واقعا نمی توانستم حرکت کنم، تمام مدت زیر کرسی افتاده بودم و به سعید فکر می کردم. صبحها که بچه ها مدرسه بودند دستهایم را زیر سر می گذاشتم صورتم را در افتاب بی رمق زمستان قرار می دادم و در رویاهای شیرین به شهر آرزوهایم می رفتم، به روز های خوش آینده و زندگی با سعید....

    تنها کزاحم این صبح های آرام پروین خانم بود که به هر بهانه ای به دیدن خانم جون می آمد. هیچ دوستش نداشتم، تا صدایش را می شنیدم خودم را به خواب می زدم، نم دانم خانم جان که آن همه دم از ایمان و دین و نجابت می زد، چطور با پروین خانم که همه محل می دانستند پالونش کجه دوست شده بود، و نمی فهمید که این خود شیرینیهای او به خاطر داداش احمده.

    عصرها که بچه ها از مدرسه برمی گشتند دیگر آرامش از خانه رخت بر می بست. علی می توانست محله ای را به اتش بکشد. حرف نشنو و پر رو شده بود. سعی می کرد پایش را درست جای پای داداش احمد بگذارد و تقریبا مثل او با من بد بود، بخصوص حالا که مدرسه نمی رفتم، خانم جون همه کارهایم را می کرد و آقا جون حالم را می پرسید خیلی حسودیش می شد، انگار من حق او را خورده بودم، یکسره از روی کرسی می پرید، فاطی را اذیت می کرد و جیغش را درمی آورد، کتابهای من را لگد می کرد، آنها را این طرف و آن طرف می انداخت و عمدا یا سهواً لگدی به پای دردناگم می زد به طوریکه فریادم به اسمان بلند می شد، بالاخره یک روز با گریه و زاری خانم جان را مجبور کردم که رختخواب من را به اطاق مهمان خانه ببرد تا هم از دست اذیت های علی در امان باشم، هم بتوانم درس بخوانم، و هم پایم زیر کرسی مرتب در معرض تهدید قرار نگیرد، خانم جان غر می زد:

    - چطوری می خوای از این پله ها بالا و پایین بری؟ بالا سرده، بخاری بزرگه هم خرابه.

    - همین بخاری کوچکه هم برای من بسهو

    به این ترتیب بالاخره او تسلیم شد و من به طبقه بالا منتقل شدم، در آن جا آرامش داشتم، درس می خواندم، فکر می کردم، دفتر شعرم را می نوشتم، در رویاهایم به سفرهای دور و دراز می رفتم، با خط اختراعیم اسم سعید را در گوشه و کنار دفترم می نوشتم، ریشه اسمش را در عربی پیدا کرده ، به بابهای مختلف می بردم، سعد، سعید، مسعود، سعادت... برای تمام مثالهای درسم از آن استفاده می کردم.

    یک روز پروانه به دیدنم آمد، جلوی خانم جون از مدرسه و امتحانات که قرار بود از پانزده اسفند شروع شود، صحبت کردیم ولی تا خانم جون رفت، بلند شد و در را بست:

    - اگه گفتی چه اتفاقهایی افتاده؟

    می دانستم از سعید خبرهایی دارد، نیم خیز شدم و گفتم:

    - تو رو خدا بگو، سعید چطوره؟ زود باش تا کسی نیامده.

    - سعید چیه؟ حالا دیگه واقعا حاج عبدل نگرانه، هر روز جلوی داروخونه روی پله می ایستاد و سرک می کشید، وقتی می دید من تنهام لب و لوچه اش آویزون می شد، قیافه ماتم زده ها رو می گرفت و می رفت داخل. امروز دیگه خیلی شجاعت به خرج داد وقتی دید باز هم تنهام آمد جلو، اول هی سرخ و سفید شد، بعد سلام کرد، با تته پته، بالاخره گفت: چند روز دوستتون مدرسه نمی آن خیلی نگرانم. حالشون خوبه؟

    منهم از روی بدجنسی خودمو به نفهمی زدم و گفتم: کدوم دوستمو می گید؟

    با تعجب نگاهم کرد و گفت: همون خانم که همیشه با شمان، خونشون تو کوچه گلشنه، معلوم می شه خونتون رو هم بلده، ببین چقدر کلکه، حتما تعقیبمون کرده. گفتم آها معصومه صادقی رو می گید، اون طفلکی زمین خورده پاش پیچیده تا دو هفته نمی تونه مدرسه بیاد. رنگش پرید، گفت وای خیلی بد شد، بعد پشتشو کرد به من و راهشو کشید و رفت. خواستم صداش کنم و بگم خیلی بی تربیتی، ولی دو قدم نرفته مثل اینکه فهمید کار زشتی کرده برگشت و گفت: از قول من بهشون سلام برسونید و مثل بچه ادم خداحافظی کرد و رفت.

    قلبم و صدام هر رو می لرزید، گفتم:

    - وای اسممو هم بهش گفتی؟

    - خودتو لوس نکن، مگه چی شده؟ تازه خودش می دونست، لااقل فامیلیتو بلد بود، مطمئن باش تمام تیر و طایفه ات رو هم شناسایی کرده، این جوری که اون عاشقه فکر کنم همین روزها بیاد خواستگاریت.

    توی دلم قند آب می کردند، جوری ذوق زده بودم و می خندیدم که وقتی خانم جون با سینی چای وارد شد، با تعجب نگاهم کرد و گفت:

    - چه خبره؟ خوش خوشانته.

    دست پاچه گفتم:

    - نه چیزیم نیست!

    پروانه پرید وسط و گفت:

    - آخه امروز ورقه هارو دادن مره های معصومه از همه بهتر شده، بعد چشمکی به من زد.

    - چه فایده، ننه؟ دختر که این چیزا به دردش نمی خوره، بیخود داره وقتشو تلف می کنه، دو روز دیگه باید بره خونه شوهر، کهنه های بچه اشو بشوره.
    ادامه دارد
    هوریار and ba_behnoosh like this.
    آنکس که میگفت دوستت دارم عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
    رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگ ها همان اوازی بود که من گمان میکردم میگوید:
    دوستت دارم تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)

  12. 3 کاربر پست shanti عزیز را پسندیده اند .


  13. Top | #8

    کاربر موثر

    کاربر  موثر


    حیوان خانگی
    سگ (بتیس)
    محل سکونت
    کره ی خاکی
    لايك دريافتي
    98
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    353
    Ppet
    74,257
    می پسندم
    96
    مورد پسند : 450 بار در 137 پست
    حالت من :
    My Mood
    Lonely

    پیش فرض

    نه خانم جون به این زودیها خونه شوهر برو نیستم حالا باید دیپلممو بگیرم .
    پروانه با شیطنت گفت:آره بعدشم خانم دکتر میشه من بهش چشم غره رفتم.
    چه غلطا!یعنی بعدش باز هم درس بخونه؟هر چی بیشتر مدرسه میره پرروتر میشه همش تقصیر این اقاشه که اینقدر لی لی به لالا ش میزاره انگار نوبرش رو آورده.
    و همینطور غر غر کنان از اتاق خارج شد من و پروانه زدیم زیر خنده من گفتم:خوبه خانم جون نفهمید و گرنه میگفت از کی تا حالا با دیپلم ادبی دکتر میشن.
    پروانه در حالیکه اشکهایش از شدت خنده روی صورتش جاری شده بود پاک میکرد گفت:احمق جون من که نگفتم تو دکتر میشی گفتم خانم آقا دکتر میشی.
    در آن روزهای روشن و شاد هیچ دلیل منطقی برای خندیدن لازم نبود چقدر شاد و خوشبخت بودم درد پایم بکل فراموش شده بود.بعد از رفتن پروانه با ارامش و لذت روی بالشم افتادم با خود گفتم:برایم نگران است دلش برایم تنگ شده چقدر من خوشبختم آنروز حتی داد و فریادهای احمد که بخاطر آمدن پروانه با خانم جون دعوا میکرد ازارم نمیداد.میدانستم این علی جاسوس گزارش آمدن پروانه را داده ولی چه اهمیتی داشت!
    صبحها از جایم بلند میشدم لی لی کنان اتاق را جمع و جور میکردم یک دست به نرده پله ها و یک دست به عصای ننه جون ارام آرام از پله پایین میرفتم دست و رویم را میشستم صبحانه میخوردم و با زحمت بسیار دوباره برمیگشتم خانم جون یک ریز غر میزد که در سرمای بالا سینه پهلو میکنی یا این دفعه با سر از پله ها پرت میشی ولی کو گوش شنوا؟با همان بخاری علاءالدین میساختم و خلوتم را به دنیایی نمیفروختم .اصلا آنچنان از درون گرم بودم که هیچ اسحسا سرما نمیکردم.
    دو روز بعد پروانه دوباره آمد خودم را به پنجره رساندم خانم جون با سردی جواب سلامش را داد پروانه بروی خودش نیاورد و گفت:برنامه امتحانی را برای معصوم آوردم.
    و با سرعت از پله ها بالا دوید نفس نفس زنان در اتاق را پشت سرش بست چند لحظه با چشمان بسته به پشت در تکیه داد صورتش سرخ بود نمیدانستم از سرماست یا از هیجان همانطور که به صورتش زل زده بودم به رختخواب برگشتم جرات سوال کردن نداشتم بالاخره شروع به حرف زدن کرد.
    خوب واسه خودت خوب خوابیدی اینجا و من بدبختو توی دردسر انداختی.
    چی شده؟
    بذار نفسم جا بیاد از داروخانه تا اینجا مثل دیوونه ها دویدم.
    مگه چی شده؟زود باش حرف بزن.
    با مرم داشتم می آمدم جلوی داروخانه که رسیدیم سعید ایستاده بود اول هی سر و کلشو برام تکون داد مریم که میدونی چقدر بلاست گفت:آقا خوشگله با تو کار داره.
    گفتم:نه!با من چکار داره؟محل نذاشتم و رد شدم دوید دنبالمون و گفت ببخشید خانم احمدی یه دقیقه بیایید تو داروخانه کارتون دارم تو هم با این حاج عبدل نگرانت عین لبو سرخ شده بود منم حسابی دستپاچه شدم نمیدونستم با این مریم فضول چه کار کنم گفتم آها ببخشید یادم رفته بود دواهای پدرمو باید بگیرم حتما آمادشون کردین؟ولی اون خنگ خدا همینطور مات و ممتحیر نگاهم میکرد دیگه منتظر جوابش نشدم تا آبروریزی بیشتر کنه به مریم گفتم مریم جون ببخشید من یادم رفته بود باید سفارش بابامو از داروخانه بگیرم خداحافظ فردا میبینمت ولی مگه این فضول خانم ول کن معامله بود اصلا نمیخواست چنین موقعیتی رو از دست بده گفت من عجله ندارم باهات میام.
    هر چه گفتم لازم نیست انگار بیشتر مشکوک شد گفت من خودم توی داروخانه کار دارم یادم نبود باید خمیردندون بخرم.
    و با من آمد توی داروخانه خوشبختانه دوزاری حاج عبدل نگران افتاده بود یه بسته دارو درست کرد یک پاکت هم توش گذاشت و گفت نسخه رو هم گذاشتم حتما بدید دست خودشون خیلی هم سلام منو برسونید منم با عجله گذاشتم توی کیفم میترسیدم مریم از دستم قاپ بزنه به خدا بعید نبود تو که میدونی چقدر فضول و خبرچینه مخصوصا حالا که سعید خان توی مدرسه هم اسم در کرده نصف دخترایی که از این طرف رد میشن خیال میکنن اون بخاطر اونا جلوی مغازه می ایسته حالا ببین از فردا چه حرفهایی برام توی مدرسه در بیارن خلاصه هنوز مریم توی داروخانه بود و داشت خمیر دندون میخرید که من با سرعت بیرون امدم و خودمو به اینجا رسوندم.
    وای اینکه بدتر شد حالا بیشتر شک میکنه.
    ای بابا....همون موقع هم شک کرده بود چون اون سعید خنگ خدا نسخه را تو پاکت مهر و موم شده گذاشته تا حالا کدوم داروخانه چی احمقی رو دیدی که نسخه مریض و توی پاکت بزاره مریم هم که خر نیست داشت با چشماش پاکت رو میخورد میخواست ببینه روی پاکت چی نوشته منهم برای همین ترسیدم و فرار کردم.
    برای چند لحظه مثل مرده افتادم رو بالش همه چیز در مغزم اشفته بود با یاد نامه از جا پریدم در حالیکه در رختخواب مینشستم گفتم:حالا نامه روبده ببینم چی نوشته؟اول پشت در رو نگاه کن ببین کسی نیست حالا در رو محکم ببند.
    وقتی نامه را به دستم داد دستهایم میلرزید روی پاکت چیزی نوشته نشده بود جرات نمیکردم نامه را باز کنم یعنی چی نوشته؟ما تا آنموقع جز سلامهای زیر لبی با هم حرف نزده بودیم پروانه هم مثل من هیجان زده بود.در همان موقع خانم جون وارد اتاق شد با سرعت پاکت را زیر لحاف پنهان کردم و هر دوصاف نشستیم و ساکت به او نگاه کردیم.
    چی شده باز چه خبره؟
    من با دستپاچگی گفتم:هیچی.
    ولی نگاه خانم جون پر از سوءظن بود مثل همیشه پروانه به رفع و رجوع پرداخت:چیزی نیست این دختر شما خیلی حساسه همه چیزو بیخودی بزرگ میکنه حالا نمره انگلیسی ات خوب نشده که نشده به جهنم خانم جون تو که مثل مامان من نیست بیخودی دعوا بکنه مگه نه خانم صادقی دعواش میکنین؟
    خانم جون با تعجب به پروانه نگاه کرد چینی به کنار لبهایش انداخت و گفت:والله چی بگم؟بدرک که خوب نشده اصلا رفوزه هم که بشی بهتره میری کلاس خیاطی که خیلی هم واجب تره.
    چای را گذاشت جلوی پروانه و رفت ما چند لحظه در سکوت بهم نگاه کردیم و پقی زدیم زیر خنده پروانه گفت:دختر تو چرا انقدر خنگی؟با اداها که تو در آوردی هر کسی میفهمه که داری یه غلطی میکنی مواظب باش وگرنه حسابی لو میریمها!
    از شدت هیجان و نگرانی دلم اشوب بود نامه را با احتیاط باز کردم انگار به پاکت سفید هم نباید هیچ آسیبی وارد شود صدای قلبم مثل صدای پتک بر سندان در گوشم میپیچید.
    آه....!زود باش خفه ام کردی.
    نامه باز شد چه خظ زیبایی در جلوی چشمانم میرقصیدند سرم گیج میرفت اول هر دو با سرعت از اول تا آخر نامه را که چند سطر بیشتر نبود خوندیم بعد به هم نگاه کردیم هر دو از هم پرسیدیم:خوندی؟چی نوشته؟
    دوباره با ارامش بیشتر شروع به خواندن آن کردیم نامه با این شعر شروع میشد
    تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت ازرده گزند مباد
    و بعد سلام و احوالپرسی و ارزوی سلامت و بهبودی هر چه سریعتر.
    چقدر مودبانه چقدر زیبا از خط و انشایش معلوم بود که آدم با سوادی است.پروانه زود رفت چون به مادرش نگفته بود که بخانه ما میاد ولی من چندان حواسم به او نبود در دنیای دیگری بودم جسمم را احساس نمیکردم همه روح بودم در حال پرواز حتی خودم را میدیدم که با چشمان باز در رختخواب افتاده ام و نامه را بر روی سینه مفشرم لبخند بزرگی بر لبهایم نشسته بود.برای اولین بار از اینکه بارها آرزو کرده بودم که کاش به جای زری من مرده بودم پشیمان شدم زندگی چقدر دلپذیر بود دلم میخواست تمام جهان را در آغوش بکشم و ببوسم.
    تمام آنروز در حالتی از بیخودی و رویا گذشت نفهمیدم کی شب شد شام چی خوردم؟کی آمد؟چی گفتیم؟نیمه شب چراغ را روشن کردم نامه را بارها و بارها خواندم بر سینه نهادم و با چه خوابهای خوشی شب را به صبح رساندم به غریزه میدانستم که این تجربه ایست که تنها یک بار آنهم در شانزده سالگی ممکنست اتفاق بیفتد.
    روز بعد بی تابانه منتظر پروانه بودم از پشت پنجره به حیاط نگاه میکردم خانم جون در رفت و آمدهایش به آشپزخانه مرا میدید با حرکت سر و دست پرسید:چی میخوای؟
    پنجره را باز کردم و گفتم:هیچی...حوصله ام سر رفته به کوچه نگاه میکنم.
    بعد از چند دقیقه صدای زنگ در بلند شد خانم جون غر غر کنان در را باز کرد با دیدن پروانه نگاه معنی داری بمن کرد که یعنی همینو میخواستی.
    پروانه دوان دوان از پله ها بالا آمد در حالیکه سعی میکرد کفشش را با کمک پای دیگرش در آورد کیفش را وسط اتاق پرت کرد.
    د...بیا تو چیکار میکنی؟
    امان از دست کفشهای بند دار.
    بالاخره از دست کفشها خلاص شد نشست و گفت:بده نامه رو بخونم بعضی جاهاش یادم رفته.
    کتابی رو که نامه د ربین صفحات او پنهان بود به دستش دادم و گفتم:از امروز بگو دیدیش...؟
    خندید و گفت:اون منو دید روی پله های داروخانه ایستاده بود همچین که سرک میکشید که همه شهر فهمیدم منتظر کسیه وقتی رسیدم سلام کرد دیگه سرخ هم نشد پرسید حالشون چطور بود؟نامه رو دادین؟
    بله خوب بود خیلی هم سلام رسوندنفس راحتی کشید و گفت نگران بودم میترسیدم ناراحت بشن.
    بعد کمی این پا و اون پا کرد و گفت:جوابی ندادن؟
    منم گفتم خبر ندارم من فقط نامه رو دادم و اومدم همون لحظه مه نمیتونستن جواب بدن خوب حالا چیکار میکنی منتظر جوابه؟
    یعنی من نامه بنویسم؟وای نه زشته من نمیتونم حتما میگه چه دختر پررویی.
    در همین موقع خانم جون وارد شد و در ادامه حرف من گفت واقعا هم که پررویی بند دلم پاره شد نمیدانستم چقدر از حرفهایمان را شنیده به پروانه نگاه کردم او هم وحشت زده بود خانم جون ظرف میوه را زمین گذاشت و نشست.
    خوبه بالاخره فهمیدی که پروریی.
    مطابق معمول پروانه زودتر بخودش آمد و گفت:اختیار دارید اینکه پررویی نیست.
    چی پررویی نیست؟
    آخه میدونین به مادرم گفتم معصوم میخواد که من هر روز بهش سر بزنم و درسارو براش بگم معصوم هم گفت حالا مادرت میگه چه دختر پررویه!
    خانم جون سرش را تکان داد ناباورانه نگاهمان کرد و یواش از جایش بلند شد و از اتاق بیرون رفت و در را پشت سرش بست به پروانه اشاره کردم که حرف نزند میدانستم پشت در ایستاده و حرفهایمان را گوش میدهد بلند بلند شروع به حرف زدن از مدرسه و درسها کردیم و از عقب افتادگی من در درسها گفتیم.بعد هم پروانه از روی کتاب عربی شروع به خواندن کرد خانم جون از عربی خیلی خوشش می آمد خیال میکرد قرآن می خوانیم بعد از چند دقیقه صدای پایش را که سعی میکرد از پله ها پایین برود شنیدیم.
    خوب رفت یاالله تصمیم بگیر چکار میکنی؟مینویسی؟
    نه!نمیدونم چکار کنم؟
    بالاخره چی؟یا باید بنویسی یا باید باهاش حرف بزنی نمیشه که تا آخر عمر با ایما و اشاره از کنار هم رد بشین.باید ببینیم اصلا منظورش چیه خیال ازدواج داره یا نه شاید میخواد گولمون بزنه.
    خیلی جالب بود من و پروانه دیگر داشتیم در هم ادغام میشدیم در حرفهایمان هم از افعال جمع استفاده میکردیم .
    من نمیتونم نمیدونم چی بنویسم تو بنویس.
    من؟منکه بلد نیستم تو که انشات از من خیلی بهتره کلی هم شعر بلدی.
    هر چی که به فکرت میرسه بنویس منهم مینویسم بعد با هم مینشینیم و یه چیز درست و حسابی ازش در می آوریم.
    عصر با صدای داد و فریادحمید که حیاط را روی سرش گذاشته بود از جا پریدم:شنیدم این دختره جلف هر روز میاد اینجا چه معنی داره؟مگه من نگفتم از این دختره با او اداهاش خوشم نمیاد چکار داره که دم به ساعت پیداش میشه؟
    هیچی ننه تو چرا خون خودتو کثیف میکنی ؟میاد درسهای معصوم رو میده و زود هم میره.
    غلط کرده بهتون گفته باشم اگر یه دفعه دیگه اینجا ببینش با اردنگش بیرونش میکنم.
    دلم میخواست دستم به علی میرسید یک فصل کتکش میزدم حالا دیگه این فسقلی برای من سوسه میآمد با خود گفتم هیچ غلطی نمیتونه بکنه ولی با اینهمه باید به پروانه بگن مواظب باشه و یه موقعی بیاد که علی نباشه.
    تمام آنروز و انشب را نوشتم و خط زدم من قبلا هم چیزهایی برایش نوشته بودم ولی همه به خط اختراعی خودمان و مطالب آن هم بیش از حد خودمانی و احساساتی بود و نمیشد در یک نامه رسمی نوشت .این خط هم از ابداعات ناشی از احتیاج بود چون اولا در خانه ما هیچ حریم خصوصی وجود نداشت من حتی یک کشو برای خودم نداشتم ثانیا من به نوشتن محتاج بودم نمیتوانستم از این کار خودداری کنم باید افکار خواسته ها و ارزوهایم را روی کاغذ می آوردم گویی تنها به این وسیله افکارم مرتب میشد و دقیقا میفهمیدم که چه میخواهم.
    واقعا نمیدانستم چه باید بنویسم حتی نمیدانستم او را درنامه چه بنامم آقای محترم؟نه خیلی رسمی بود دوست عزیز؟نه زشته به اسم کوچک؟خیلی خودمانی میشد .وقتی ظهر پنجشنبه پروانه یکراست از مدرسه به خانه ما آمد من هنوز حتی یک کلمه هم ننوشته بودم پروانه هیجان زده تر از همیشه بود وقتی فاطی در را برویش باز کرد بر خلاف همیشه حتی دستی به سرش نکشید با عجله از پله ها بالا دوید لی لی کنان خود را جلوی در اتاقم رساند پروانه کیفش را به داخل اتاق پرت کرد و همان جلوی در روی قالی نشست همینطور که بزور کفشهایش را از پا در می آورد شروع به حرف زدن کرد:الان که داشتم برمیگشتم صدام کرد گفت خانم احمدی داروهای پدرتون حاضره.بیچاره بابام معلوم نیست چش هست که انقدر براش دارو میدن الحمدالله دیگه مریم فضوله همرام نبود رفتم تو داروخانه یه بسته بهم داد که گذاشتم توی کیفم زود باش در کیفو باز کن همون روست.
    قلبم مثل سیر و سرکه میجوشید روی زمین نشستم روی زمین نشستم و با عجله در کیف رو باز کردم بسته کوچکی بود که با کاغذ سفید بسته بندی شده بود کاغذ را با عجله پاره کردم یک کتاب شعر بود در قطع جیبی و از میان صفحات آن کناره یک پیدا بود تمام تنم خیس عرق شد نامه در دست به دیوار تکیه کردم گویی یکباره تمام انرژیم را از دست دادم پروانه که تازه از دست کفشهایش خلاص شده بود چهار دست و پا به کنارم آمد و گفت:حالا غش نکن وقت نکن اول بخون بعد.
    در همین موقع فاطی وارد اتاق شد خودش را بمن چسباند و گفت:خانم جون میگه پروانه خانم چای میخوره بیارم؟
    نه!نه...!خیلی متشکرم من باید زود برم خونه.
    بعد دست فاطی را بطرف خودش کشید گونه اش را بوسید و گفت:برو حالا برو از خانم جون تشکر کن آفرین دختر خوب.
    فاطی دوباره خودش را بمن چسباند نمیخواست برود.فهمیدم سفارش کرده اند که ما را تنها نگذارد پروانه از جیبش یک ابنبات در اورد به فاطی داد و گفت:برو باریک الله حالا خانم جونت از این پله ها بالا میاد براش بده پاش درد میگیره برو بهش بگو من چای نمیخوام.
    با رفتن فاطی پروانه نامه را از دست من قاپید و در حالیکه میگفت:زود باش تا کس دیگه ای نیومده آن را باز کرد با هم شروع به خواندن کردیم.
    دوشیزه محترم
    بهم نگاه کردیم دوشیزه؟و قاه قاه خندیدیم پروانه گفت:چقدر بامزه دوشیزه چیه؟
    خوب حتما نمیخواسته در اولین نامه خودمونی بشه خانم هم که بمن نمیاد راستش منم همین مشلکو دارم و نمیدونم چطوری شروع کنم.
    ول کن حالا بقیشه رو بخون.
    دوشیزه محترم.
    هنوز بخود اجازه نداده ام که نامتان را بر صفحه کاغذ بیاورم هر چند روزی هزاران بار آنرا در قلبم فریاد میزنم هرگز اسمی این چنین برازنده و هماهنگ با چهره صاحب آن نبوده.معصومیت نگاه و چهره شما اولین خصوصیتی است که چشم را مینوازد من به دیدار روزانه شما معتادم آنچنان که وقتی این موهبت از من دریغ میشود نمیدانم با زندگیم چه بکنم؟
    سینه ام
    اینه ایست با غباری از غم
    تو به لبخندی از این اینه
    بزدای غبار
    این روزها که از دیدارتان محروم هستم گمگشته ای سرگردانم مرا در اینتنهایی با کلامی و پیامی یاد کنید تا دوباره خود را بیابم. با تمام وجود آرزوی سلامتی مجددتان را دارم، به خاطر حدا از خودتان مراقبت کنید.
    سعید
    هر دو گیج و مست از کلمات زیبای نامه ساکت و در رویا بودیم که علی وارد شد با سرعت نامه و کتاب را زیر پایم پنهان کردم. با نگاهی خصمانه و صدایی دو رگه گفت:
    ـ خانم جون میگه این پروانه خانم برای ناهار می مونه؟
    ـ وای نه، خیلی ممنون، من دارم می رم.
    ـ خیلی خوب. و زیر لب غرغرکنان گفت: پس ما میخوایم ناهار بخوریم.
    و از اطاق بیرون رفت. بد جوری عصبانی و خجالت زده شدم، نمی دانستم چه بگویم، پروانه هم که کاملا متوجه رفتار سرد خانواده من بود، گفت:
    ـ من خیلی اینجا اومدم انگار دیگه حوصله همه رو سر بردم، تو کی می آیی مدرسه؟ امروز ده روزه که خوابیدی، بسه دیگه؛ مردم از این آرتیست بازی.
    ـ منم دیگه دارم دیوونه می شم، خیلی خسته شدم، شنبه می آم مدرسه.
    ـ می تونی؟ عیبی نداره؟
    ـ نه، خیلی بهترم، تا شنبه هم تمرین می کنم.
    ـ خوبه راحت می شیم، به خدا روم نمیشه به خانم جونت نگاه کنم، شنبه سر ساعت هفت و نیم می آم دنبالت.
    به سرعت مرا بوسید و بدون بستن بند کفشهایش از پله ها پایین رفت، صدایش را از حیاط شنیدم که به خانم جون گفت:
    ـ ببخشیدها، مجبور بودم بیام، آخه شنبه امتحان داریم، باید به معصوم می گفتم که درساش و حاضر کنه، الحمدالله مثل اینکه پاش هم بهتره، شنبه می آم دنبالش یواش یواش می برمش مدرسه.
    ـ لازم نیست، هنوز پاش خوب نشده.
    ـ آخه امتحان داریم!
    ـ داشته باشین، همچین هم مهم نیست، تازه علی می گه هنوز یه ماه مونده به امتحانا.
    پنجره را باز کردم و گفتم:
    ـ نه خانم جون حتما باید برم امتحان قوه اس، نمره ش با امتحان اصلی جمع می شه.
    خانم جون با عصبانیت پشتش را به من کرد و به آشپزخانه رفت، پروانه نگاهی به پنجره انداخت، چشمکی زد و رفت.
    از همان لحظه شروع به تمرین راه رفتن کردم. به محض آنکه درد درپایم می پیچید دراز می کشیدم و آن را روی بالش می گذاشتم، به جای یک زرده دو زرده تخم مرغ و از بقیه روغن ها هم دو برابر به پایم می بستم. و در این میان از هر فرصتی برای خواندن نامه که عزیزترین و باارزش ترین شی زندگیم بود استفاده می کردم، با خود می گفتم: چرا او باید سینه اش آینه ای باشد، با غباری از غم، حتما مشکلات زیادی در زندگی دارد. معلوم است، مسوولیت زندگی مادر و سه خواهر و درس خواندن و کار کردن خیلی سنگین است، شاید اگر این همه مسئولیت نداشت و پدرش زنده بود همین حالا به خواستگاریم می آمد، آقای دکتر گفته خانواده آبروداری هستند، من حاضرم با او در یک اتاق نمور هم زندگی کنم، ولی اینکه نوشته اسمم با چهره و شخصیتم همامنگ است ناراحتم می کرد، آیا دریافت همین نامه ها دلیل بر عدم معصومیت من نیست؟ ایا اگر واقعا معصوم بودم عاشق می شدم؟ ولی به خدا این دست خودم نبود، حیلی سعی کردم به او فکر نکنم، وقتی می بینمش قلبم به طبش نیفتد، صورتم سرخ نشود، ولی جلوی هیچ کدامشان را نتوانستم بگیرم.
    ***************
    شنبه زودتر از همیشه بیدار شدم، یعنی در واقع تمام شب بیدار بودم، لباس پوشیدم. رخت خوابم را جمع کردم تا به همه ثابت شود که دیگر مریض نیستم.
    عصای ننه جون که این روزها بسیار به دادم رسیده بود را کنار گذاشتم، دستم را به نرده کنار پله گرفتم و پایین آمدم. کنار سفره صبحانه نشستم. آقا جون گفت:
    ـ حالا مطمئنی که میتونی بری مدرسه؟ می خوای بشین پشت موتور محمود که ببردت.
    محمود زیر چشم نگاه تندی به آقاجون کرد و گفت:
    ـ آقاجون این حرف چیه؟ دیگه همینش مونده که بی حجاب ترک موتور یه مرد هم سوار بشه.
    ـ نه بابا، چارقدش سرشه مگه نه؟
    ـ البته، من کی تا حالا بدون روسری مدرسه رفتم؟
    ـ تو هم که داششی، مرد نامحرم که نیستی.
    ـ استغفرالله! آقاجون این تهرون مثل اینکه شما رو هم از راه به در کرده!!
    من پریدم وسط حرفشان و گفتم:
    ـ نه آقاجون پروانه می آد دنبالم، کمکم میکنه، با هم می ریم.
    خانم جون زیر لب غرغر کرد ولی معلوم نبود که چه می گوید، داداش احمد با عصبانیت همیشگی اش و چشمهای پف کرده از عرق خوری دیشب گفت:
    ـ هه هه، چه کسی، پروانه! ما میگیم نباید با این دختره بری خانم اون و می کنه عصای دستش!
    ـ چرا مگه چشه؟
    ـ چش نیست؟ جلفه، هروکر می کنه، دامنش کوتاس، با قر راه میره.
    سرخ شدم و گفتم:
    ـ کجا دامنش کوتاس، توی مدرسه از بقیه بلندتره، تازه ورزشکاره اصلا از این قری فری ها هم نیست، بعد هم تو چرا به دختر مردم نگاه میکنی که می فهمی قر می ده؟
    ـ خفه شو، اگر نه همچی می زنم توی دهنت که دندونات بریزه، می بینی خانم جون چقدر پررو شده!
    آقاجون با بی حوصلگی گفت:
    ـ بسه، بس کنید، من آقای احمدی رو می شناسم، خیلی مرد شریفیه. کلی هم باسواد و چیز فهمه، عمو عباس برای دعوایی که با ابوالقاسم صولتی س مغازه بغلی داشت اونو حَکم کرد، هیچکی رو حرفش حرف نمی زنه، همه قبولش دارن.
    احمد که از عصبانیت سرخ شده بود، رو کرد به خانم جون و گفت:
    ـ بفرمایید، آنوقت می گن چرا دختره پررو شده، وقتی همه اینطوری هواشو دارن چرا پررو نشه، برو، برو آبجی اصلا این دختر مجسمه نجابته، برو رسم آبروداری ازش یاد بگیر.
    در همین موقع خوشبختانه زنگ در به صدا در آمد. به فاطی گفتم:
    ـ بگو الان می اد.
    و برای ختم غائله با آخرین سرعتی که می توانستم روسریم را بستم و با یک خداحافظی سریع لنگ لنگان از در بیرون زدم.
    *********
    هوای سرد خیابان به صورتم خورد، چند لحظه ای ایستادم تا این هوای تمیز را احساس کنم و ببلعم، هوا بوی جوانی، عشق و شادمانی می داد. به پروانه تکیه کردم، پایم هنوز درد می کرد ولی مهم نبود، سعی کردم ذوق زدگیم را مهار کنم و آهسته و آرام به طرف مدرسه راه افتادیم، از دور سعید را که بر روی پله دوم داروخانه ایستاده و سرک می کشید دیدم. وقتی او هم ما را دید، دو پله را یکی کرد و به استقبالمان آمد، من لبهایم را گزیدم و ائ متوجه شد کار درستی نکرده، برگشت و دوباره بالای پله ها ایستاد. نگاه مشتاقش وقتی به پای بسته و راه رفتن لنگانم افتاد رنگی از تاثر و تاسف گرفت، قلبم از درون سینه به سویش پرواز می کرد. گویی سالها بود که او را ندیده بودم ولی نسبت به آخرین دیدار احساس نزدیکی بیشتری به او داشتم. حالا به خوبی می شناختمش، می دانستم او هم چه احساسی نسبت به من دارد و بیش از همیشه دوستش داشتم، جلوی داروخانه که رسیدیم پروانه گفت:
    ـ خسته شدی، کمی بایستیم.
    دستم را به دیوار تکیه دادم و زیر لب سلامش را جواب گفتم، به آرامی گفت:
    ـ پاتون خیلی درد می کنه؟ می خواین دارویی، مسکنی، چیزی بهتون بدم؟
    ـ متشکرم، مهم نیست حالا خیلی بهتر شده.
    پروانه با دستپاچگی گفت:
    ـ مواظب باش ، علی تون داره می آد.
    ما به سرعت خداحافظی کردیم و به طرف مدرسه به راه افتادیم
    *******
    آن روز یک زنگ ورزش داشتیم، یک زنگ هم به کلاس نرفتیم، خدا می داند چقدر حرفهای نگفته در دلمان مانده بود. وقتی خانم ناظم حیاط را می گشت خودمان را داخل دستشویی پنهان کردیم، و بعد پشت ساختمان بوفه در زیر آفتاب بی رمق اسفند ماه نشستیم، نامه را دوباره و سه باره مرور کردیم، از خوبی، مهربانی، ادب، خط، انشا و سوادش تعریف کردیم و لذت بردیم. گفتم:
    ـ پروانه فکر می کنم مرض قلبی گرفته باشم.
    ـ وا! چرا؟
    ـ آخه ضربان قلبم طبیعی نیست، مدام دلهره دارم.
    ـ وقتی می بینی اش یا وقتی نمی بینی؟
    ـ وقتی می بینم که همچین سریع می زنه که نفسم به شماره می افته با خنده گفت:
    ـ اینا مال مرض قلبی نیست جونم، مال مرض عاشقیه، تازه منم که هیچ کارم وقتی یک هو جلوم سبز می شه، قلبم هری می ریزه پایین و طپش قلب می گیرم، وای به حال تو.
    ـ فکر می کنی وقتی عروسی کنیم بازم من همین طوری باشم؟
    ـ چقدر تو خنگی؛ اگه اون موقع هم اینطوری بودی حتما برو دکتر قلب، دیگه اون موقع واقعا مرض قلبی گرفتی
    -واي حد اقل بايد دو سال ديگه صبر كنم تا اون درسش تموم بشه ، البته بد هم نيست تا اون موقع منم ديپلممو گرفتم .
    - - ولي دو سال هم سربازي داره ، مگه اين كه قبلا رفته باشه .
    -- نه فكر نمي كنم ، مگه چند سالشه ؟ فكر كنم اصلا لازم نباشه سربازي بره ، چون تنها پسره ، پدرش هم فوت كرده ، اونم سرپرستي خانواده اش و داره .
    - - شايدم ، ولي خوب بايد كار پيدا كنه ، فكر مي كني مي تونه خرج دو تا خونه رو بده ؟ داروسازا چقدر در آمد دارن ؟
    - نمي دونم ولي اگر لازم شد من مي رم با مادرشو خواهراش زندگي مي كنم كه خرجش زياد نشه .
    -يعني حاضري بري شهرستان ، با مادر شوهر و خواهر شوهر زندگي كني ؟
    -آره معلومه كه حاضرم ، من با سعيد حاضرم توي جهنمم برم ، هر جا كه اون دوست داشته باشه ، تازه رضاييه كه خيلي هم شهر خوبيه ، مي گن چقدر قشنگ و تميزه .
    -يعني از تهرون بهتره ؟
    -لا اقل آب و هواش كه از قم بهتره ، من خودم توي قم بزرگ شدم ، نكنه يادت رفته ؟
    -چه روياهاي شيريني ، مثل تمام دختران رمانتيك پانزده ، شانزده ساله حاضر بودم با او به هر كجا بروم و هر كاري كه او مي خواهد بكنم .
    -مدتي از وقتمان به خواندن جوابهايي كه براي نامه ها نوشته بوديم گذشت ، باهم آن ها را مرور مي كرديم و سعي مي كرديم از ميان آن ها يك نامه ي درست و حسابي بنويسيم .ولي نمي شد ، دست هايم يخ زده بود و نوشتن روي كيف خطم را خيلي بد مي كرد . قرار شد نامه را شب پاكنويس كنم و روز بعد به سعيد بدهيم .



    آن صبح زمستان از گرمترين و شيرين ترين روز هاي زندگيم بود ، احساس مي كردم دنيا در چنگ منست ، همه چيز داشتم ، دوست خوب ، عشق واقعي ، جواني ، زيبايي ، آينده ي روشن ، آنقدر خوشبخت بودم كه حتي درد پايم را كه به دليل نشستن در سرما لحظه به لحظه شديدتر مي شد دوست مي داشتم . آخر اگر پايم نمي پيچيد ، اين نامه هاي دلنشين را دريافت نمي كردم .


    عصر هوا دوباره گرفت ، برف پراكنده اي شروع به باريدن كرد ، مچ پايم ذق ذق مي كرد ، راه رفتن خيلي مشكل شده بود ، در راه باز گشت تقريبا تمام سنگيني ام را روي پروانه انداخته بودم ، هر چند قدم مي ايستاديم و نفس تازه مي كرديم ، بالا خره به داروخانه رسيديم ، سعيد باديدن وضع من جلو دويد زير بازويم را گرفت و كمك

    شدم . داخل داروخانه گرم و روشن بود ، خيابان از پشت شيشه هاي بلند و بخار گرفته داروخانه تاريك و سرد به نظر مي رسيد ، دكتر با مريض هايي كه جلوي پيشخوان جمع شده بودند مشغول بود ، يكي يكي صدايشان مي كرد و در مورد داروهايشان توضيح مي داد ، همه حواسشان به او بود و كسي به ما كه روي مبل نشسته بوديم نگاه نمي كرد ، سعيد روي زمين جلوي من نشست پايم را بلند كرد و روي زمين جلوي مبل گذاشت ، با احتياط مچ بسته بندي شده ام را لمس كرد ، تماس دست او حتي از روي آن همه پارچه و باند ، مثل تماس با سيم لخت برق تمام بدنم را لرزاند و عجب اين كه اين لرزش به بدن او نيز منتقل شد ، مهربانانه نگاهي كرد و گفت :
    -هنوز خيلي ورم داره ، نبايد راه مي رفتيد ، من براتون يك پماد و مقداري مسكن كنار گذاشتم ، پماد رو به پاتون بماليد .
    -پشت پيشخوان رفت . با نگاه دنبالش كردم ، با يك ليوان آب و قرص برگشت قرص را خوردم ، وقتي ليوان را به دستش دادم ، نامه ي ديگري به سويم دراز كرد ، نگاهمان در هم گره خورد ، همه چيز در چشمانش منعكس بود نيازي به حرف زدن نداشتيم . درد را فراموش كردم ، هيچكس را جز او نمي ديدم ، تمام اطرافيان در هاله اي از مه فرو رفته بودند ، صداها گنگ و نا مفهوم بود در دنياي ديگري سير مي كردم و چه حال خوشي داشتم ، ناگهان با ضربه ي آرنج پروانه به خود آمدم .
    -- ها چيه ؟ چي شده ؟
    -اونجا رو ، اونجا رو !
    و با حركت ابروانش به پشت شيشه داروخانه اشاره كرد . بي اختيار صاف نشستم ، قلبم به تپش افتاد ، علي پشت شيشه ايستاده بود ، دستهايش را دوطرف صورت گرفته ، به داخل نگاه مي كرد . پروانه به طرف من برگشت و گفت :
    - چته ؟ حالا چرا مثل زرد چوبه شدي ؟
    بلند شد از داروخانه بيرون رفت و صدا كرد :
    -علي علي بيا ، بيا كمك كن ، پاي معصوم دوباره خراب شده خيلي درد مي كنه ، نمي تونم تنهايي ببرمش خونه .
    -علي نگاه خصمانه ا ي به پروانه كرد و پا گذاشت به فرار ، پروانه برگشت ، شانه هايش را بالا انداخت و گفت :
    -چه نگاهي بهم كرد ، مي خواست كله امو بكنه .


    وقتي با هزار بدبختي به در خانه رسيديم غروب شده و هوا تقريبا تاريك بود ، هنوز دستم به زنگ در نرسيده ، در باز شد و كسي مرا به داخل خانه كشيد پروانه نفهميد چه شده خواست دنبال من داخل خانه شود كه خانم جون به طرفش حمله كرد ، هلش داد بيرون و گفت :
    -ديگه نمي خوام اين طرفا پيدات بشه ، هر چي مي كشيم از دست تو مي كشيم !
    -و در را محكم به رويش بست . من از پله هاي جلوي در به وسط حياط افتادم علي موهايم را دور دستش پيچيده بود و مرا به داخل اتاق كشيد ، ولي من در فكر پروانه بودم و از خجالت او مي خواستم آب شوم ، فرياد زدم :
    -ول كن احمق بي شعور .
    خانم جون به اتاق آمد در حاليكه نفرين مي كرد و فحش مي داد نيشگون محكمي از بازويم گرفت :
    -چي شده ؟ چتونه ؟ چرا همتون ديوونه شدين ؟
    -مي خواستس چي بشه دختره ي هرزه . حالا ديگه جلوي چشم همه با مرد غريبه لاس مي زني ؟
    -مرد غريبه كدومه ؟ پام درد مي كرد ، دكتر داروخانه به پام نگاه كرد و بهم دوا داد همين . داشتم از درد مي مردم ، تازه دكتر كه محرمه .
    -دكتر ... ! دكتر ! از كي تا حالا هر شاگرد عطاري دكتر شده ؟ خيال مي كني من خرم نمي فهمم تازگيها ريگي به كفشت رفته ؟
    -تو رو خدا خانم جون اين حرفا چيه مي زني ؟
    علي با صداي دو رگه و رگهاي گردن ورم كرده ، لگدي به من كه روي زمين نشسته بودم زد و گفت :
    -آره جون خودت ، خودم هر روز زاغ سياتونو چوب مي زنم ، پسره ي الدنگ وا ميسته در مغازه ، هي سرك مي كشه تا خانما بيان ، همه ي دوستام هم مي دونن مي گن خواهرت و دوستش با اين پسرن .
    خانم جون زد تو سرش :
    -الهي رو تخته ي مردشور خونه ببينمت ، ببين چه بي آبرويي برامون درست كردي ؟ حالا جواب آقاجون و داداشات و چي بدم .
    -و نيشگون ديگري از بازويم گرفت . در همين موقع در اتاق چها ر طاق باز شد ، احمد با چشمهاي قرمز و مشت هاي گره كرده نگاهم مي كرد ، معلوم بود حرفها را شنيده ، با صدايي خفه گفت :
    -- بالاخره كار خودتو كردي ؟ بفرما خانم جون ، تحويل بگير ، من از اول مي دونستم اين پاش برسه تهرون و هر روز قرشو درست كنه و با اين دختره تو خيابونا راه بيفته آخرش آبرو ريزي بار مي آره ، بفرما ، حالا با چه رويي جلوي در و همسايه مي خواي سر بلند كني ؟
    -فرياد زدم :
    -مگه چيكار كردم ؟ به جون آقاجون داشتم مي افتادم وسط خيابون بردنم تو داروخانه بهم يه قرص مسكن دادن .
    -خانم جون نگاهي به پايم كرد . مثل متكا ورم كرده بود ، آمد دست بزند كه فريادم به هوا رفت .
    -ولش كن با اين همه آبروريزي كه كرده بازم مي خواي ترو خشكش كني ؟
    -باز مي گه آبروريزي ، من آبروريزي كردم يا تو ، تو كه هر شب مست مي آيي خونه ، با زن شوهر دار ريختي رو هم .
    -احمد پريد وسط اتاق و با پشت دست چنان به دهانم كوفت كه مزه شور خون تمام دهانم را پر كرد . ديوانه شده بودم ، فرياد زدم :
    -مگه دروغ مي گم ؟ خودم ديدم ، شوهرش خونه نبود يواشكي رفت تو خونه شون ، تازه دفعه اولش هم نيست .
    مشت ديگري به زير چشمم خورد ، سرم گيج رفت ، ستاره هايي جلوي چشمهايم درخشيدن گرفت ، براي يك لحظه فكر كردم كور شده ام ، خانم جون فرياد زد :
    -خفه شو دختر حيا كن .
    -حالا اگه به شوهرش نگفتم .
    -خانم جون پريد جلو دهانم را گرفت و گفت :
    -مگه نمي گم خفه شو !
    باز سرم را از دست هايش بيرون آوردم و با تمام خشمي كه ناتوانيم را چندين برابر كرده بود فرياد زدم :
    -مگه شما نمي فهمين هر شب مست مي آد خونه ، تا حالا دو دفعه براي چاقو كشي بردنش كلانتري . اينا آبروريزي نيست ، آنوقت من بيچاره كه يه قرص توي داروخانه خوردم آبروريزي كردم .
    -دو سيلي پياپي تا داخل گوشم را به درد آورد ، ولي دست خودم نبود ، نمي توانستم آرام بگيرم .

    ادامه دارد
    آنکس که میگفت دوستت دارم عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
    رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگ ها همان اوازی بود که من گمان میکردم میگوید:
    دوستت دارم تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)

  14. 2 کاربر پست shanti عزیز را پسندیده اند .


  15. Top | #9

    کاربر موثر

    کاربر  موثر


    حیوان خانگی
    سگ (بتیس)
    محل سکونت
    کره ی خاکی
    لايك دريافتي
    98
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    353
    Ppet
    74,257
    می پسندم
    96
    مورد پسند : 450 بار در 137 پست
    حالت من :
    My Mood
    Lonely

    پیش فرض

    خفه شو دختر ایشالله حناق بگیری ،ولی تو دختری !وزد زیر گریه ودستهایش را رو به آسمان گرفت و گفت:

    ای خدا ، به دادم برس، به کی پناه ببرم،الهی جزجیگر بزنی دختر، الهی تیکه تیکه بشی...!

    بی حال گوشه اطاق افتاده بودم.بدجوری احساس بیچارگی می کردم، اشک از چشمهایم می جوشید،علی با احمد در حیاط پچ وپچ می کردند.صدای بغض آلودخانم جوان از توی آشپزخانه حرفشان را قطع کرد.

    علی بسه دیگه ، خفه شو.

    ولی ظاهراً علی ول کن نبود ، نمیدانم اینهمه گزارش را چگونه جمع کرده بود ،بار دیگر خانم جوان با عصبانیت گفت:

    علی بسه، بدو برو سر کوچه نون بگیر.

    وبالاخره او را با یک پس گردنی به کوچه فرستاد.

    صدای یالله گفتن آقا جون را شنیدم ، این عادت او هرگز ترک نمی شد با اینکه معمولاً غیر از خودمان زن دیگری در خانه نبود. باز هم حضور خودش را به این صورت اعلام می کرد:

    اوا سلام اقا مصطفی ، زود اومدی....؟

    تو این سرما که کسی برای خرید نمیاد ، گفت زودتر تعطیل کنم، چته؟

    دست پاچه ای، این احمده رو لبه ی حوض نشسته،خوب پس اینم که اومده ،محمود چی؟

    نه محمود هنوز نرسیده،خوب همینو می گم دیگه. همیشه محمود زودتر از شما می اومد.

    وضع خیابونا خرابه،موتورش وهم که نبرده،با ماشین بیاد،لابد ماشین گیرش نیومده ، این برف و یخبندون هم مارو ول نمیکنه،انگار امسال خیال نداره زمستون تموم بشه...ببینم خانم امشب این مسیو هم تعطیل کرده که بعضیا اومدن خونه؟

    آقاجون با احمد خیلی کم حرف می زد،گوشه و کنایه ها را هم به در می گفت که دیوار بشنود.

    نه خیر،تا تکلیفمو تو این خونه روشن نکنم نمی رم.

    آقاجون دستش رو به چارچوب در گرفت و مشغول در آوردن کفشهایش شد،نور چراغ راهرو قسمتی از اتاق را روشن می کرد، من در تاریکی ،کنار کرسی افتاده بودم واو نمی توانست بدرستی مرا ببیند: با تمسخر گفت:

    عجب به جای اینکه ما تکلیفمونو با اقا روشن کنیم،آقا می خواد تکلیفشو با ما روشن کنه.

    با شما نه ، با اون دختر بد کارت.

    آقا جون رنگش مثل گچ سفید شد،

    می فهمی چی میگی؟آبروی خواهرت آبروی توست، خجالت نمیکشی از این حرفا میزن.

    برو بابا اینکه دیگه براما آبرو نذاشته ، سرتو از زیر برف بیار بیرون آقا جون، کم به من پیله کن،ظشت رسواییت از اون بالا افتاده،صداشو همه ی محل شنیدن،فقط خودتی که تو گوشات پنبه گذاشتی تانشنوی.

    آقا جون آشکارا می لرزیدرگ پیشانیش چنان ورم کرده بود که از دور هم دیده می شد خانم جون با التماس و وحشت گفت:

    احمد جون احمد!الهی قربونت برم،الهی دردو بلات تو سرم بخوره این حرفارو نزن آقا جونت پس می افته ها!حالا که طوری نشده ،پاش درد میکرده بهش دوا دادن.

    آقاجون که تازه به خودش اومده بود گفت:

    ولش کن زن ببینم چی میگه؟

    از او عزیز دوردونه ات بپرس

    نگاه آقاجون با اشاره دست احمد جستجوگرانه به طرف من که یک وری کنار کرسی افتاده بودم چرخید،ظاهرا درست نمی دید،چراغ اتاق را روشن کرد.نمی دانم قیافه ام به چه شکلی در آمده بود که وحشت زده گفت:
    -یا قمر بنی هاشم!چکارت کردن؟
    جلو آمد مرا نشاند دستمالش را از توی جیبش بیرون کشید و خونهای کنار لبم را پاک کرد دستمالش بوی خنک گلاب می داد،دوباره پرسید:
    -کی این بلا رو سرت آورد؟
    سرعت ریزش اشکهایم بیشتر شد.
    -نامرد بی شرف زورت به دخترا می رسه؟
    -بفرما!بدهکارم شدیم،ما اصلا ناموس ماموس نداریم به جهنم که دست هر کس و ناکسی بیفته باید از این به بعد کلاه بی غیرتی سرمون بذاریم.
    نفهمیدم محمود کی وارد خانه شده بود که هاج و واج بین حیاط و اتاق ایستاده،ما را نگاه می کرد،خانم جون میدان را به دست گرفت و در حا لیکه چادرش را دور گردنش می بست گفت:
    -بسه دیگه!بسه دیگه صلوات بفرسین،می خوام شام بکشم،برو کنار،تو هم این سفره رو بگیر بندازاونجا،فاطی،فاطی،جوون مرگ شده کجایی؟
    در تمام این مدت فاطی حضور داشت ولی هیچکس وجود او را احساس نمی کرد،از سایه پشت رختخوابها جدا شد،وحشت زده به طرف آشپزخانه دوید و بشقاب ها را از دست خانم جون گرفت،آورد و به آرامی روی کرسی گذاشت،آقا جون که تازه از معاینه ی زخم کنار لب و چشمهای سیاه شده و بینی خون آلودم فارغ شده بود،پرسید:
    -کی این کار رو کرده؟احمد؟دستش بشکنه،مرتیکه مگه من مرده ام که با زن و بچه م اینطوری می کنی شمرهم با زن و بچه های مردم اینطوری نکرد.
    -به به!حالا دیگه خانم شد پاک و مطهر،ما شدیم شمر ذوالجوشن،آقا جون دخترت برات آبرو نذاشته،اگه برا تو مهم نیست،برا من مهمه،ما هنوز تو مردم آبرو داریم،بذار علی بیاد،ازش بپرس چی دیده،خانم با شاگرد دواخونه،جلو چش این همه عالم و آدم لاس می زنه.
    -آقا جون!آقا جون به خدا دروغ میگه،به جون شما،به قمر بنی هاشم،به ارواح خاک ننه جون،من پام درد گرفته بود،دوباره شده مثل روز اول،داشتم می افتادم وسط خیابون،پروانه منو به زور برد توی داروخانه،اونجا پامو بالا گذاشتن،بهم دوا دادن،تازه علی هم بود ولی هر چه پروانه بهش گفت بیا کمک کن ببریمش خونه،نیومد و فرار کرد،اونوقت هنوز نرسیده،اینا افتادن به جونم.
    و با صدای بلند زدم زیر گریه.خانم جون توی اتاق داشت ظرفها رو می چید،محمود آرنجش را به طاقچه تکیه داده و بالای سر من ایستاده بود و با آرامش عجیبی به این آشفتگی نگاه می کرد احمد وحشیانه خودش را به در اتاق رساند،دو طرف در را گرفت و فریاد زد:
    -د بگو،بگو،کی پای خانمو گذاشته روی میز و می مالیده و ور می رفته؟بگو تو هم بهش می خندیدی،براش عشوه می اومدی،بگو هر روز سر رات وامیسته و سلامت میکنه و خودشو غلامت می کنه...
    حالت محمود برگشت،برافروخته زیر لب چیزهایی گفت که من استغفرالله ش رو شنیدم.آقا جون با نگاهی پرسشگر به من چشم دوخت.
    -آقاجون،آقاجون،به این برکت (علی در همان موقع با نان تازه وارد شد و بوی نان اتاق را پر کرد)دروغ میگه،به این سوی چراغ،داره تهمت می زنه،چون من فهمیدم یواشکی می ره ی خونه پروین خانم،این حرفها رو برام در آورده.
    دوباره احمد به طرف من حمله کرد،آقاجون دستش را جلوی من گرفت و گفت:
    -دستتو بنداز این حرفها به معصوم نمی چسبه،مدیرشون گفته،از این نجیب تر و خانم تر،تو مدرسه نداریم.
    -اِ...پس لابد مدرسه شون نجیب خونس.
    -حفه شو بفهم چی می گی.
    علی با صدای نسبتا بلندی گفت:
    -راس میگه آقاجون خودم دیدم،پاشو گذاشت روی میز مالش می داد.
    -نه به خدا آقا جون،ار کفشم گرفته بود،پام رو هم که اینقدر بسته بودم و پارچه دورش بود،که دست کسی به پام نمی رسید،تازه دکتر که نامحرم نیست،مگه نه آقا جون،فقط می پرسید کجای پات درد می کنه؟
    -آره همین!تو گفتی،ما هم باور کردیم،تو رو خدا ببین چطور یه چلغوز بیست کیلویی ما رو روی انگشتش می چرخونه،ما خودمون ختم روزگاریم،مگه اینکه آقا جونتو خر کنی.
    -حفه شو احمد!وگرنه همچی می زنم تو دهنت.
    -بیا،بیا،پس چرا معطلی؟فقط بلدی ما رو بزنی،علی چرا خفه خون گرفتی،بیا اون چیزا که به من گفتی به اینا هم بگو.
    -خودم دیدم این شاگرد دواخونه هر روز سر راه اینا وامیسته،تا می آن بهشون سلام می کنه،اینها هم جواب می دن،هی هم با هم پچ پچ می کنن و می خندن.
    -دروغ میگه من الان ده روزه مدرسه نرفتم،این حرفها چیه دراوردی،آره اون هر وقت پروانه رو ببینه بهش سلام می کنه،بابای پروانه رو میشناسه،براش دواهاشو جور می کنه می ده به پروانه.
    خانم جون در حالیکه به سینه اش مشت می زد گفت:
    -آتیش به گور این پروانه بگیره،پرو.انه چیه؟جغده،هر چی هست زیر سر اونه.
    -پس چرا راش می دی تو خونه مگه من نگفته بودم نیاد.
    -چکار کنم مادر میان با هم کتاباشونو می خونن.
    علی دست احمد رو کشید و یک چیزی توی گوشش گفت.
    -چرا یواش می گی بلند بگو بذار همه بشنفن.
    -کتاب نیست خانم جون یک چیزای دیگه س،اون روز تا من رفتم تو اتاق کاغذا رو زیر پاهاشون قایم کردن خیال می کنن با بچه طرفن.
    -پاشو پاشو لای کتاباشو بگرد،ببین پیدا می کنی؟
    -هنوز که نیومده بود گشتم،نبود.
    ضربان قلبم دوباره بالا گرفت،وای اگر کیفم را پیدا می کردند،همه چیز از دست می رفت،یواشکی با چشم دنبالش گشتم،پشتم افتاده بود،به آرامی آن را زیر لحاف کرسی هل دادم،صدای سرد محمود سکوتی را که برای چند لحظه برقرار شده بود به هم زد:
    -هر چی هست تو کیفشه،کردش زیر لحاف کرسی.
    انگار یک سطل آب سرد به سرم ریختند،احساس کردم در یک لحظه آب بدنم خشک شد،زبانم بند امد...علی با یک حمله کیف را از زیر کرسی بیرون کشید،و تمام محتویات آن را روی کرسی برگرداند،هیچ کاری نمی توانستم بکنم،سرم گیج می رفت،کاملا فلج شده بودم،نامه ها از بین کتابها که به شدت تکان می داد به زمین افتادند،احمد با یک خیز همه را برداشت،و با عجله یکی از آنها را باز کرد،چقدر خوشحال بود،گویی بزرگترین جایزه ی دنیا نصیبش شده،صدایش از شدت هیجان می لرزید،بفرما،بفرما آقا جون گوش بده کیف کنی،و با لحنی مسخره شروع به خواندن کرد:
    -دوشیزه ی محترم،هنوز به خودم اجازه نداده ام...
    داشتم از خجالت،وحشت و خشم به خودم می پیچیدم،زمین و زمان دور سرم می چرخید،بعضی جاها را نمی توانست بخواند،اواسط نامه بود که خانم جون پرسید:
    -یعنی چی ننه؟
    -یعنی وقتی تو چشای یارو نگاه عاشقونه می کنه،مثل اسمش معصوم و بیگناهه،ارواح ننه اش!
    -وای خدا مرگم بده!
    -حالا گوش بده،اینجا رو،سینه ام نمی دونم چی چی ایست با غباری از غم تو به لبخندی از این آیینه...آی بی شرف،مادر...یک لبخندی نشونش بدم،خودش حظ کنه،علی گفت:
    -ببین ببین اینم هست این جوابشه.احمد نامه را از دستش قاپ زد.
    -به به خانم جواب هم می نوشته.
    محمود با رنگ و روی سرخ شده،و رگ گردن برامده فریاد زد:
    -نگفتم!نگفتم!دختری که هر روز قرشو درس کنه،بی حجاب راه بیفته تو خیابونا تو این مدرسه های تهروون خراب شده که اینهمه گرگ خوابیده سالم نمی مونه،هی گفتم شوهرش بدین،گفتن نه،بره مدرسه،آره بره مدرسه نامه ی عاشقونه نوشتن یاد بگیره.
    هیچ دفاعی ممکن نبود.به طور کامل خلع سلاح و تسلیم شده بودم،با وحشت و نگرانی به آقاجون نگاه کردم،آنچنان رنگ پریده بود و لبهایش می لرزید که هر لحظه فکر می کردم الان نقش بر زمین می شود،نگاه تیره و ماتش را به چشمانم دوخت بر خلاف انتظارم در آنها خشمی نبود بلکه اندوهی عمیق در برق اشکی نچکیده موج می زد.زیر لب گفت:
    -این بود دستمزدم؟خوب به قولت عمل کردی،خوب آبرومو حفظ کردی.
    این نگاه و این کلمات از تمام کتک هایی که خورده بودم دردناکتر بود و مانند خنجری قلبم را شکافت،اشک به پهنای صورتم می ریخت،با صدایی گرفته و لرزان گفتم:
    -ولی به خدا من هیچ کاری نکردم.
    پشتش را به من کرد و گفت:
    -بسه دیگه،خفه شو!
    و بدون پالتو از خانه بیرون زد.معنی رفتن او را خوب می فهمیدم او تمام حمایتش را از من گرفته و مرا به دست اینها سپرده بود.احمد هنوز داشت نامه ها را زیر و رو می کردمی دانستم نمی تواند درست بخواند مخصوصا که سعید با خط شکسته می نوشت،ولی جوری نشان می داد که انگار همه چیز را می فهمد،سعی می کرد شادمانیش را پشت نقابی از خشم پنهان کند.رو به محمود کرد و گفت:
    -حالا با این ننگ بالا اومده چکار کنیم؟حرومزاده فکر کرده ما هم از اوناشیم،صبر کن درسی بهش بدم که خودش حظ کنه،تا خونشو نریزم ول نمی کنم،بدو علی،برو اون چاقوی منو بیار،خونش حلاله مگه نه محمود به ناموس ما نظر داشته،اینم سند و مدرک،با دست خط خودش،بدو علی گذاشتمش تو گنجه بالا...
    دوباره داغ شدم وحشت زده داد زدم:
    -نه به اون کاری نداشته باش اون که کاری نکرده.
    احمد با خنده و آرامشی که مدتها بود در او ندیده بودم رو به خانم جون کرد و گفت:
    -می بینی،می بینی ننه،چطوری از فاسقش دفاع می کنه،تازه خون اینم حلاله،نه محمود؟
    خانم جون با چشمانی اشک آلود به سرش کوبید و گفت:
    -وای خدا،دیدی چه خاکی به سرم شد؟الهی جز جیگر بزنی دختر،این چه بی آبرویی بود؟کاش توجای زری مرده بودی،ببین چه به روزم آوردی.
    علی با چاقو پایین دوید،احمد ماند کسی که به دنبال کاری معمولی می رود،از روی زمین بلند شد،شلوارش را بالا کشید،چاقو را گرفت و ضامنش را زد،تیغه چاقو زیر نور چراغ برق زد.آن را جلوی من گرفت و گفت:
    -کجا شو می خوای وست بیارم؟
    و خنده کریهی کرد.فریاد زدم:
    -نه!نه!
    خودم را به پایش انداختم،پایش را بغل گرفته بودم و التماس می کردم:
    -تو رو خدا،جون خانم جون،به اون کاری نداشته باش.
    همان طوری که به پایش آویزان بودم به طرف در می رفت.
    -تورو قران مجید،نرو،غلط کردم.
    حرفهای مرا با لذتی غیر انسانی گوش می داد وقتی جلوی در رسید،با فحشی رکیک پایش را محکم تکان داد و خودش رااز دست من رها کرد.علی که به دنبالش می دوید با لگدی محکم مرا از بالای پله های جلوی در به وسط حیاط پرت کرد.احمد فریاد زد:
    -برات جیگر سفیدشو می ارم.
    و در را محکم به هم زد.احساس می کردم دنده هایم خرد شده اند،نفسم بند آمده بود،ولی درد اصلی در قلبم بود،از فکر اینکه حالا با سعید چگونه رو به رو می شوند و با او چه می کنند می خواستم سکته کنم،با صدای بلند گریه می کردم صدایم گرفته بود.روی برفهای یخ زده کنار حوض نشسته بودم.تمام بدنم می لرزید،ولی احساس سرما نمی کردم،خانم جون محمود را صدا کرد تا برای جلوگیری از آبرو ریزی بیشتر مرا به اتاق ببرد.ولی محمود حاضر نبود به من دست بزند،حالا دیگر از نظر او من واقعا نجس بودم.بالاخره با حرص غریبی لباسم را گرفت و با حرکتی تند مرا از شیر آب جدا کرد و از دو پله ی حیاط بالا کشید و به وسط اتاق پرت کرد،سرم به لبه در خورد و گرمای خون را روی صورتم احساس کردم.خانم جون به محمود گفت:
    -برو دنبال احمد کاری دس خودش نده!
    -نترس،هر کاری بکنه حقشه،تازه اینو هم باید کشت.
    با اینهمه از خانه بیرون رفت.در خانه سکوت برقرار شد.خانم جون زیر لب با خودش چیزهایی می گفت و گریه می کرد.من جلوی هق هقم را نمی توانستم بگیرم،فاطی کنج اتاق ایستاده بود رنگش زرد بود و در حالیکه ناخن هایش را می جوید به من زل زده بود.در سرم منگی عجیبی احساس می کردم ،گذشت زمان را نمی فهمیدم،نمی دانم چقدر طول کشید،با صدای در به خود آمدم،وحشت زده از جا پریدم،احمد با چشمانی سرخ و خنده های زشت در چارچوب در ایستاد،چاقوی خون آلود را جلوی چشمانم گرفت و گفت:
    -بیا خوب نگاش کن،خون فاسقته.
    اتاق دور سرم چرخید،صورت احمد کج و کوله شد،پرده ای سیاه به تدریج در برابر چشمانم فرود امد،داشتم در چاهی عمیق سقوط می کردم،صداهای اطرافم به همهمه ای مبهم و کشدار تبدیل شد پایین و پایین تر رفتم ،هیچ امیدی به توقف نبود.
    زری داشت می مرد،چهره اش رنگ عجیبی داشت،به سختی نفس می کشید،خس و خس می کرد،سینه و شکمشش تند و تند بالا و پایین می رفت،من از پشت رختخوابها نگاهش می کردم و ناخن هایم را می جویدم،صداهای توی حیاط بر وحشتم می افزود:
    -آقا مصطفی،حالش به خدا خیلی بده،برو براش دکتر بیار.
    -خوبه خوبه،شلوغش نکن،دل پسرمو آب کردی ،ننه طوریش نمیشه جوشونده رو گذاشتم دم بکشه الان بهش بدم تا تو برگردی خوب شده،برو اینجا وانیستا دِ....برو ننه،خیالت جمع دخترا نمی میرن.
    زری دستم را گرفته بود،در یک تونل سیاه می دویدم،احمد با چاقو دنبالمان می آمد،با هر قدم چندین متر به ما نزدیکتر می شد ،گویی پرواز می کرد.ما جیغ می زدیم ولی صدای خنده ی احمد و فریاد او در تونل می پیچید که می گفت:
    -خون.خون،ببین خون.
    ننه جون می خواست به زور جوشونده رو به حلق زری بریزد،خانم جون سرش رو در بغل گرفته با انگشتانش دو طرف دهانش را فشار می داد،زری بیحال بود،هیچ تقلایی نمی کرد،ننه جوشونده رو در دهانش ریخت ولی فرو نمی رفت،خانم جون توی صورتش فوت کرد،نفس زری بند امد،دستها و پاهایش را تکان داد با صدای عجیبی نفس کشید.
    خانم جون با گریه گفت:
    -عذرا خانم گفته باید ببریمش دکتر نزدیک حرم.
    -غلط کرده!پاشو برو شامتو درست کن،الان شوهر و پسرات می ان.
    ننه جون بالای سر زری دعا می خواند،رنگ زری کبود شده بود،صداهای عجیبی از گلویش بیرون می امد،ننه دوید توی حیاط فریاد زد:
    -طیبه،طیبه بدو برو دکتر و وردار بیار.
    دست زری را گرفتم،موهایش را نوازش کردم،رنگش به سیاهی می زد،پلک هایش را از هم گشود،چقدر چشمهایش بزرگ شده بودند،سفیدی چشم ها پر از خون بود دست مرا فشار داد،از چشمهایش که داشتند بیرون می پریدند ترسیدم،از بالش جدا شد،بعد سرش روی زمین افتاد.دستم را به زور از دستش بیرون کشیدم دویدم و پشت رختخوابها پنهان شدم،دست و پایش تکان می خورد،گوشهایم را گرفتم و سرم را در بالش فرو بردم.
    ننه جون آتش گردان را وسط حیاط می چرخاند،آتش گردان هی بزرگ و بزرگ تر می شد،اندازه ی تمام حیاط شده بود،صدای ننه جون در گوشم می پیچید:دخترا نمی میرن،نمی میرن.
    زری خوابیده بود،موهایش را نوازش کردم و از روی صورتش کنار زدم،ولی او سعید بود،سرش از روی بالش قل خورد و به زمین افتاد،جیغ زدم،ولی صدایم از گلو بیرون نمی آمد.
    کابوسهایم را پایانی نبود،هر چند گاه از صدای فریاد خودم خیس از عرق بیدار می شدم و دوباره به قعر چاه سقوط می کردم،نمی دانم چه مدت در ان حال بودم،یک روز از سوزشی در پایم بیدار شدم،صبح بود،هیچ یک از اعضای بدنم را احساس نمی کردم،بوی الکل در اتاق پیچیده بود کسی مرا برگرداند و گفت:
    -بیدار شده،خانم ببینید به خدا بیداره،داره منو نگاه می کنه.
    صورتها هنوز مات بودند،ولی صداها را به خوبی تشخیص می دادم.
    -یا باب الحوائج!خودت به دادمون برس.
    -خانم دیگه به هوش اومده،یه سوپ رقیقی درست کنین هر طور شده به حلقش بریزین،تقریبا یه هفته س چیزی نخورده،معده اش ضعیفه،باید یواش یواش بهش غذا بدین.
    چشمانم را بستم نمی خواستم هیچ کس را ببینم.
    -الان آب مرغ حاضر میشه،خدا رو صد هزار مرتبه شکر،توی این مدت هر چی به حلقش ریختم برگردونده.
    -از دیروز که تبش پایین اومد،فهمیدم که بیدار میشه،طفلک چی کشید،معلوم نیست این همه تب و هذیون از کجا به تن این بچه ریخت؟
    -وای پروین خانم می بینی چه بدبختی می کشم؟تو این چند روز منم صد دفعه با این بچه مردم و زنده شدم،از یه طرف جگر گوشه م جلوی چشمم پر پر می زنه از طرف دیگه این آبرو ریزی و سرکوفت برادراش که چه دختری پس انداختی آتیشم می زنه.
    هیچ دردی نداشتم سست و بیحال توی رختخواب افتاده بودم،نمی توانستم حرکتی کنم،وقتی می خواستم دستم را از زیر لحاف بیرون بیاورم انگار کوه می کندم،ضعف عجیبی بود،کاش همینطور ضعیف و ضعیف تر می شدم تا می مردم،اصلا چرا بیدار شدم؟من در این دنیا هیچ کاری نداشتم.
    وقتی دوباره به خود آمدم،خانم جون سرم را روی زانویش گذاشته بود و می خواست سوپ رابه زور در دهانم بریزد،مقابل فشار دستهای او که دو طرف گونه هایم را گرفته بود مقاومت می کردم و سرم را تکان می دادم.
    -الهی قربونت برم،فقط یه قاشق،ببین به چه روزی افتادی؟بخور،الهی درد و بلات تو سرم بخوره.
    دفعه اولی بود که این حرفها را از زبان او می شنیدم،هیچ یادم نمی امد که قربان صدقه من رفته باشد،همیشه یا مشغول بچه های بعدی بود یا مواظب داداشای بزرگتر که از جانش بیشتر دوستشان داشت،من این وسط گم شده بودم،نه اولی بودم نه آخری و نه پسر،اگر زری نمرده بود،حتما تا به حال فراموش شده بودم،مثل فاطی که اغلب در گوشه ای پنهان شده و هیچ کس او را نمی بیند،هرگز فراموش نمی کنم وقتی به دنیا آمده بود تا به ننه جون گفتند بچه دختر است غش کرد،تازه او مشکل دیگری هم دارد،می گویند «سرخور» هم هست چون دو پسر بعد از او سقط شده،نمی دانم خانم جون از کجا فهمید که بچه ها پسر بودند،او در خانه ما مثل یک سایه است.سوپ روی لحافم ریخت،خانم جون بلند شد و غر غر کنان از اتاق بیرون رفت.
    چشمهایم را باز کردم،عصر بود،فاطی کنارم نشسته بود موهایم را با دستهای کوچکش کنار می زد،چقدر معصوم و چقدر تنها بود،نگاهش کردم،خودم بودم بالای سر زری،گرمای اشک را روی گونه هایم احساس کردم فاطی گفت:
    -می دونستم بیدار میشی،تو رو خدا نمیری ها....!
    خانم جون داشت وارد اتاق می شد،چشمهایم را بستم.
    شب بود صدای همه را می شنیدم،خانم جون گفت:
    -صبح چشماشو واز کرد،به هوش بود ولی هر کاری کردم یک کمی آب مرغ دهنش بریزم نذاشت،این که جون نداره از جاش تکون بخوره نمی دونم اینهمه زور رو از کجا می اره؟صبح پروین خانم می گفت بیشتراز این نمی شه با قرص و دوا نگهش داریم.دیگه اگه غذا نخوره می میره.
    صدای آقاجون گفت:از اول میدونستم ننه ام حق داشت بما دختر نیومده اگر هم خوب بشه فرقی با مرده نداره با این بی آبرویی.
    دیگر چیزی نشنیدم انگار دست خودم بود هر وقت میخواستم میدیدم و میشندیم و هر وقت نمیخواستم مثل رادیویی که پیچش را خاموش کنند خاموش کنند در سکوت فرو میرفتم ولی کابوسها دست خودم نبود تصاویر پشت چشمان بسته ام میرقصیدند.
    احمد با یک دست چاقوی خون آلود و با دست دیگر موهای فاطی را که به اندازه یک عروسک کوچک شده بود بطرف من که بالای پرتگاهی ایستاده بودم میدوید فاطی را بطرف من پرت کرد سعی کردم بگیرمش ولی از دستم رد زد و به ته پرتگاه افتاد.به پایین نگاه کردم زری و سعید درهم شکسته و خون آلود آن پایین بودند از صدای فریاد خودم بیدار شدم.تمام بالشم خیس بود احساس خشکی بدی در دهانم داشتم.
    چته ننه؟بازم شروع کردی اگه گذاشتی یه شب مث آدم بخوابیم؟آب را بی اختیار میبلعیدم.
    از همهمه های صبحکاهی بیدار شدم داشتند صبحانه میخوردند.
    دیشب دوباره تبش بالا رفت هذیون میگفت جیغ کشید صداشو شنیدین؟
    محمود گفت:نخیر...!احمد ادامه داد:ول میکنی ننه میذاری این یه لقمه کوفت و زهرماری از گلومون بره پایین یا نه؟
    صدای احمد مثل خنجری به قلبم فرو میرفت کاش قدرت داشت بلند میشدم و تکه تکه اش میکردم از همه متنفر بودم پشتم را به آنها کردم صورتم را در بالش فرو بردم.کاشکی هر چه زودتر میمردم و از بودن با این آدمهای خودخواه و دل سنگ رها میشدم.
    از سوزش نیش آمپول بی اختیار چشمانم باز شدند.
    خوب دیگه بیدار شدی بیخودی چشماتو نبند شنیدم هنوز هیچی نخوردی میخوای آینه بیارم خودتو ببینی؟شدی عین اسکلت ببین رفتم قنادی کاروان برات بیسکویت خریدم با چایی خیلی خوشمزه میشه...خانم جون...خانم صادقی...!معصوم بیدار شده چایی میخواد .تو لیوان براش چایی بیارین.
    با چشمانی مات نگاهش کردم هیچوقت نفهمیدم این زن چگونه آدمیست همه پشت سرش حرف میزدند میگفتند دور از چشم شوهرش با مردها رابطه دارد بنظرم خیلی کثیف می آمد ولی نمیدانم چرا وقتی میدیدمش آنطور که باید نسبت به او احساس نفرت نداشتم و چیزی از این زشتیها را در وجودش نمیدیدم فقط میدانستم نمیخواهم با او در ارتباط باشم خانم جون با لیوان چای لب پر میزد وارد شد.
    خدا را شکر میخواد چای بخوره؟
    بله قراره چای با بیسکویت بخوره پاشو خانمم.پاشو.
    و د رهمین حالت دستش را گذاشت پشتم و بلندم کرد خانم جون چند بالش پشتم گذاشت و لیوان چای را به دهانم نزدیک کرد رویم را برگرداندم و دهانم را محکم بستم گویی تمام نیرویم برای همین کار ذخیره شده بود.
    نمیشه نمیذاره اونقده دهنشو واز نمیکنه تا بالاخره همش بریزه.
    شما ناراحت نباشین .من بهش میدم تا ظهر همینجا میشینم تا نخوره نمیرم شما برین به کاراتون برسین خیالتون راحت باشه.
    خانم جون درهم و غرولند کنان از اتاق خارج شد.
    خوب دختر خوب حالا واسه اینکه منو سنگ رو یخ نکنی دهنتو باز کن یه قاشق بخور ترو خدا حیف از اون پوست گل برگت نیست که شده عین زرد چوبه اینقدر لاغر شدی که فکر کنم هم وزن فاطی باشی تو دختر به این خوشگلی حالا حالا ها باید زندگی کنی اگه غذا نخوری میمیری ها...!
    نمیدانم در نگاهم چه دید و یا پوزخندی که بر لبهایم نشسته بود در خود چه داشت که ساکت شد و خیره نگاهم کرد و بعد مانند کسی که کشف بزرگی کرده گفت:آره...تو همینو میخوای ...تو میخوای بمیری تو داری اینجوری خودکشی میکنی وای چقدر من خرم چرا زودتر نفهمیدم؟آره تو میخوای بمیری ولی آخه چرا؟مگه تو عاشق نیستی؟شاید هم بهش برسی خدا را چه دیدی؟واسه چی میخوای خودتو بکشی؟سعید ناراحت میشه ها...
    با شنیدن اسم سعید بی اختیار تکان خوردم و چشمهایم باز شدند.
    پروین خانم نگاهم کرد و گفت:تو چته؟نکنه خیال میکنی دوستت نداره؟نترس شیرینی عشق بهمین چیزاست.
    دستش را جلو اورد تا چای را دردهانم بریزد با تمام قدرت دستش را گرفتم و نیم خیز شدم.
    راستشو بگو سعید زنده اس!
    وا معلومه چرا فکر میکنی اون مرده؟
    آخه احمد...
    احمد چی...؟
    احمد با چاقو زدش.
    خوب اره ولی چیزیش نشد ...آها...تو از وقتی چاقوی خونی رو دیدی بیهوش شدی تا حالا...!این کابوس و جیغای شبانه هم مال همینه من بدبخت اتاقم دیوار به دیوار همین اتاقه هر شب صداتو میشنیدم میگفیت نه!نه!جیغ میزدی سعید سعید میکردی مادرت جلو دهنتو میگرفت لابد خیال میکردی احمد سعید رو کشته آره؟برو بچه جون احمد از این عرضه ها نداره اصلا مگه میشه یه نفر بره آدم بکشه بعد هم راست راست بگرده و بیاد خونه مملکت قانون داره مگه بهمین سادگیه نه جونم خیالت راحت اونشب فقط یه خراش انداخته به بازوش یکی هم به صورتش بعد مغازه دارا و اقای دکتر از هم جداشون کردن حتی سعید کلانتری هم نرفت شکایت کنه حالش هم خوبه خودم فرداش دم در داروخانه دیدمش.
    انگار بعد از یک هفته راه نفسم باز شد چشمانم رابستم از ته قلب گفتم:خدا را شکر.
    و خودم را روی بالشها انداختم سرم را بدرون آنها فرو بردم و با صدای بلند گریستم.
    تا عید طول کشید تا من تقریبا بحال عادی برگشتم پایم کاملا خوب شده بود ولی هنوز خیلی لاغر بودم.هیچ خبری از مدرسه نداشتم و حتی امکان حرف زدن در مورد آنهم نبود.صبحها کمی در خانه میپلکیدم حتی برای حمام رفتن هم نمیتوانستم از خانه بیرون بروم .خانم جون آب گرم میکرد و حمامم میداد.در اطرافم جو سرد و تلخی حاکم بود من اصلا دوست نداشتم حرف بزنم .اغلب آنقدر غمگین و در فکر بودم که به دور وبرم توجهی نداشتم.خانم جون مواظب بود در باره این وقایع چیزی نگوید هر چند که نمیتوانست و گاه چیزهایی را بازگو میکرد که قلبم را بدرد می آورد آقاجون اصلا نگاهم نمیکرد گویی وجود نداشتم با بقیه هم خیلی کم حرف میزد همیشه و گرفته و عصبی بود به نظرم پیرتر از همیشه می آمد.احمد و محمود سعی میکردند حتی الامکان با من روبرو نشوند صبحها با عجله صبحانه میخوردند و میرفتند و شبها احمد دیرتر و خرابتر از سابق بخانه می آمد و یک راست میرفت بالا و میخوابید.محمود هم تند تند چیزی میخورد و میرفت مسجد.یا در اتاقش تا نیمه های شب دعا و نماز میخواند.از اینکه نمیدیدمشان راضی بودم فقط علی مزاحم دائمی بود اذیت میکرد و گاه حرفهای زشت میزد من محلش نمیگذاشتم ولی خانم جون دعواش میکرد تنها دلگرمی و وجود دوست داشتنی خانه فاطی بود.وقتی از مدرسه می آمد مرا میبوسید و با دلسوزی عجیبی نگاهم میکرد هر چه میخورد برای منهم می آورد و با اصرار بمن میداد حتی گاه پولهایش را جمع میکرد و برای من شکلات میخرید هنوز نگران مردن من بود.
    میدانستم مدرسه رفتن برای من دیگر خیالی محال است.ولی امیدوار بودم بعد از عید بگذارند به کلاس خیاطی بروم.هر چند که اصلا از خیاطی خوشم نمی آمد ولی این تنها روزنه امید برای ازادی و قدم گذاشتن به دنیای بیرون از این چهاردیواری بود.دلم برای پروانه لک زده بود نمیدانستم بیشتر دلم میخواست او را ببینم یا سعید را عجیب بود با تمام سختیهایی که پشت سر گذاشته بودم تمام تعابیر زشت و کثیفی که از ارتباط من و سعید شده بود با آنهمه ابروریزی باز هم از آنچه بین من و سعید گذشته بود پشیمان نبودم نه تنها احساس گناه نمیکردم بلکه پاکترین و صادقانه ترین احساس درونم عشق بی پایانی بود که در قلبم برای او داشتم.
    کم کم پروین خانم برایم تعریف کرد که ماجرای من تا کجاها کشیده شده و چطور دامن خانواده محترم پروانه را هم گرفته است نمیدانم همان شبی که من بیهوش شدم یا شب بعد از آن احمد کاملا مست بدر خانه آنها میرود و شروع به فحاشی میکند و به پدر پروانه میگوید:کلاتو بذار بالاتر وضع دخترت خرابه داشته دختر ما رو هم از راه بدر میکرده.
    و هزاران حرف زشت دیگر که از فکرش تمام تنم خیس از عرق میشود من دیگر با چه رویی میتوانم به صورت پروانه و پدر و مادرش نگاه کنم؟وای چطور توانسته این حرفها را به آن مرد محترم بگوید.
    بی خبری داشت دیوانه ام میکرد بالاخره به پروین خانم التماس کردم که سری به داروخانه بزند و سعید خبری بگیرد پروین خانم سرش برای این کارها درد میکرد هرچند که از احمد حساب میبرد هرگز تصور نمیکردم روزی پروین خانم محرم اسرارم شود البته هنوزم از او خوشم نمی آمد ولی چه میشد کرد در آن موقع تنها رابط من با دنیای بیرون او بود و عجیب اینکه هیچکس هم اعتراضی نداشت.
    پروین خانم فردای آنروز به دیدنم آمد خانم جون در آشپزخانه مشغول غذا پختن بود نگران و هیجان زده پرسیدم:پروین خانم چه خبر؟رفتی؟
    آره رفتم اینارو خریدم و از دکتر پرسیدم پس سعید خان کجاست؟گفت رفته ولایتش اینجا دیگه جاش نبود پسره بیچاره براش آبرو نذاشتن اصلا تامین جانی نداشت بهش گفتم اگه یه وقت چاقویی از تو تاریکی در آمد و دخلت رو در اورد چی؟حیف از جوونی اش بود دختره رو هم که بهش نمیدادن با اون برادرای دیوونه اش اونم فعلا ترک تحصیل کرده رفته رضاییه پیش خانواده اش.
    اشکهایم صورتم را میشستند.
    بسه دوباره شروع نکنی ها یادت باشه تو فکر میکردی مرده.حالا برو خدا رو شکر کن که زنده است یک کمی صبر کن وقتی ابا از اسیاب افتاد لابد یه کاری میکنه ولی بنظر من بهتره فراموشش کنی فکر نمیکنم اینا تو رو به اون بدن یعنی احمد که به هیچ وجه زیر بار نمیره مگه اینکه اقاجونتو قانع کنی به هر حال حالا باید صبر کنیم ببینیم اصلا ازش خبری میشه یا نه.
    عید آن سال تنها حسنی که داشت این بود که مرا دو بار از خانه بیرون بردند یک بار برای رفتن به حمام شب عید که چون صبح خیلی زود وقت گرفته بودند هیچ تنابنده ای را در خیابان ندیدم و دیگری برای رفتن به عید دیدنی خانه عمو عباس.بعد از چند هفته دیدن خیابانها لطف خاصی داشت هوا هنوز سرد بود آن سال بهار هم تاخیر داشت ولی بوی عید در فضا میچرخید هوا در بیرون خانه انگار تمیزتر و روشنتر بود و نفس کشیدن را اسانتر میکرد زن عمویم با خانم جون رابطه خوبی نداشت و دخترانش با ما نمیجوشیدند ثریا دختر بزرگ عمو جان گفت:معصوم قد کشیدی زن عموم پرید وسط حرفش و گفت:ولی لاغر شده من راستش ترسیدم نگنه مریضی چیزی داری؟
    نه بابا مال درس خوندن زیاده بابام میگه تو خیلی درس میخونی و شاگرد اولی.
    سرم را پایین انداختم نمیدانستم چه بگویم خانم جون به کمک آمد و گفت:پاش شکسته بود برای همین لاغر شده شما که حال کسی رو نمیپرسین.
    چرا اتفاقا بابام گفته بودم منهم گفتم بریم احوالپرسی ولی گویا عموجون گفته بودن حالس خوب نیس نمیخواد بیاین حالا برای چی پات شکست؟
    توی برفها زمین خوردم خانم جون برای عوض کردن حرف گفت:ثریا خانم که دیپلمشو گرفته چرا شوهرش نمیدین؟
    وا حالا باید درس بخونه باید دانشگاه بره هنوز زوده.
    زوده؟چه حرفا دیرم شده لابد شوهر گیر نمیاد.
    اتفاقا خیلی هم گیر میاد تو سر سگ بزنی شوهر در میاد ولی خوب دختری مثل ثریا که هر کسی رو نمیپسنده تو خانواده منم همه تحصیل کرده ان چه زن و چه مرد.فرق دارن با این خانواده های شهرستونی ثریا هم میخواد مثل دخترخاله هاش درس بخونه و دکتر بشه.
    محال بود دیدارهای خانوادگی ما بدون زخم زبان و حرص و جوش بگذرد.خانم جون با آن حساسیت و زبان تندش همه را پراکنده میکرد بیخود نبود که عمه میگفت زبون خانم جونت تیغ داره.در صورتیکه من خیلی دوست داشتم با آنها ارتباط صمیمانه تری برقرار کنم ولی این دشمنی های با سابقه که من از ریشهای آن بیخبر بودم هرگز چنین اجازه ای نمیدادند.
    تعطیلات عید هم گذشت و من همچنان د رخانه بودم زمزمه های کلاس خیاطی هم به نتیجه نرسید.احمد و محمود موافقت نمیکردند که من به هیچ عنوان از خانه خارج شوم آقاجون هیچ دخالتی نمیکرد من برایش مرده بودم حوصله ام در خانه سر میرفت وقتی کارهای خانه تمام میشد به اتاق مهمانخانه میرفتم و از پنجره آن قسمت از کوچه را که دیده میشد نگاه میکردم تمام ارتباطم با دنیای بیرون همین نصف پنجره بود .آنهم پنهانی چون اگر برادرها میفهمیدند لابد آنرا هم گل میگرفتند تمام ارزویم دیدن پروانه یا سعید از این روزنه بود .حالا دیگر خیلی خوب میدانستم که تنها راه بیرون رفتن من از این خانه برای همیشه با مردی بعنوان شوهر است.ظاهرا این تنها راه حلی بود که برای تمام شدن مشکل من به اتفاق ارا به تصویب رسیده بود.از تمام زویای این خانه متنفر بودم ولی نمیخواستم برای رهایی از آن تن به زندان دیگری بدهم و به سعید عزیزم خیانت کنم میخواستم تا آخر عمر منتظرش بمانم حتی اگر مرا به صلابه بکشند.
    اولین گروه خواستگارها 3 زن و یک مرد بودند خانم جون با جدیت به تمیز کردن خانه و چیدن وسایل مشغول بود محمود یک دست مبل با روکش قرمز برای اتاق مهمانخانه خرید احمد میوه و شیرینی آورد همکاری بی سابقه آنها خیلی عجیب بود معلوم میشد که یه هیچ قیمتی نمیخواهند این خواستگارها را از دست بدهند مثل غریقی بودند که به هر تخته شکسته ای چنگ میزدند با دیدن آنها فهمیدم که واقعا تخته شکسته ای هم بیشتر نیستند مرد چاق و چله ای بود که موهای جلوی سرش ریخته بود حدود 30 سال داشت در بازار همکار محمود بود.وقتی میوه میخورد دهانش صدا میداد خوشبختانه آنها بدنبال زن تپل و مپل بودند و مرا نپسندیدند .آنشب با شادمانی و آرامش خوابیدم صبح خانم جون داستان خواستگاری را با اب و تاب و برای پروین خانم تعریف کرد از حسرتی که میخورد خنده ام گرفت.
    خیلی حیف شد این دختر بدبخت شانس نداره هم پولدار بود هم خانواده اش خوب بودن هم قبلا ازدواج نکرده بود هم جوون بود(خنده ام گرفت مردک دو برابر سن مرا داشت ولی از نظر خانم جون جوون بود با اون سر کچل و شکم گنده اش)البته پروین خانم خودمونیم حق هم داشتن این دختره خیلی لاغر و مردنی شده مادر پسره گفت خانم دخترتون تب لازم داره؟غلط نکنم خود پدر سوخته اش هم یه کارایی کرده بود که بیشتر مریض بنظر بیاد.
    وای خانم جون همچین میگی پسره که انگار جوون بیست ساله بود خودم تو کوچه دیدمشون همون بهتر که نپسندیدن تو رو خدا حیف معصوم نبود که میخواستی بدی به این کوتوله شکم گنده.
    چی بگم پروین خانم برای این دختره ارزوها داشتیم حالا من هیچی آقاش میگفت معصوم باید زن یه آدم حسابی بشه ولی بعد از اون ابروریزی دیگه کی میاد بگیردش یا باید زن دوم بشه یا آدمای پایین تر از خودشو
    این حرفا چیه خانم جون بذارین آبا از اسیاب بریزه مردم یادشون میره.
    چی چیو یادشون میره مردم تحقیق میکنن مادر خواهر یه پسر درست حسابی مگه میذارن پسرشون دختر سیاه بخت منو بگیره که محل از گند کاریش خبر دارن .
    شما صبر کنین فراموش میشه حالا چرا انقدر عجله دارین؟
    برادراش نمیذارن میگن تا این تو خونه اس ما ارامش خیال نداریم نمیتونیم سرمونو تو سر و همسر بلند کنیم تازه مگه مردم فراموش میکنن اگه صد سال دیگه هم از در و همسایه بپرسین این دختره چطوره ؟همه پته ها رو اب میریزه تاره محمود هم میخواد زن بگیره میگه تا این دختره تو خونه اس نمیشه بهش اعتباری نیست ممکنه زن منو هم از راه بدر کنه.
    چه حرفا!خدا بدور این طفلک از یه بچه هم معصوم تره اونم اتفاق مهمی نبود هر دختر خوشگلی بالاخره تو این سن وسال یه عاشقی پیدا میکنه نمیشه همه دخترا رو اتیش زد که چرا فلان پسره از تو خوشش میاد ...تازه تقصیر این هم نبود.
    آره ننه من دخترمو خوب میشناسم نمیگم نماز روزه اش خیلی مرتبه ولی قلبا با خداس پریروز میگفت آرزوی زیارت دارم بریم حضرت عبدالعظیم قم که بودیم هر هفته میرفت زیارت حضرت معصومه نمیدونی چه راز و نیازی میکرد همه ش زیر سر این دختره ورپریده پروانه اس.وگرنه دختر منو چه به این کارا!
    حالا شما دست نگه دارین شاید همون پسره اومد گرفته ش و همه چیز به خیر و خوبی تمام شد اونم پسر بدی نبود همه ازش تعریف میکنن چند وقت دیگه هم دکتر میشه همدیگه رو هم میخواستن.
    چی میگی پروین خانم داداشاش میگن به عزرائیل میدیمش به اون نمیدیم تازه اونم که نیومده پاشنه خونمونو از جا در بیاره خدا هم هر چی بخواد همون میشه نصیب و قسمت هر کسی از روز اول رو پیشونیش نوشته.سهمش و هم کنار گذاشتن.
    پس شما هم عجله نکنین بذارین نصیب و قسمت کار خودشو بکنه.
    آخه داداشاش میگن تا شوهر نکرده داغ ننگش با ماس وقتی شوهر کرد دیگه مسئولیتش با مانیس فکر میکنی تا کی میتونن تو خونه حبسش کنن از این میترسن که دوباره آقاشون دلش بسوزه و کوتاه بیاد.
    آخه طفلک گناه داره خیلی خوشگله بذارین یه آبی زیر پوستش بیاد حالش کاملا خوب بشه ببینین چه کسونی خواهانش بشن.
    بخدا هر روز براش پلو مرغ درست میکنم سوپ قلم حلیم علی رو میفرستم کله پاچه برای صبحونه اش بگیره شاید یک کمی چاقتر بشه و از این قیافه مریضی در بیاد خدا هم بخواد یه آدم درست حسابی بپسندش.
    یاد قصه های بچگی ام افتادم که دیوی بچه ای را دزدیده بود ولی چون بچه لاغر بود ارزش خوردن نداشت دیو هم او را زندانی کرده بود و مدام برایش غذاهای خوب و متنوع می آورد تا زودتر چاق شود و بتواند از او خوراک خوب و دندان گیری درست کند خانواده منهم میخواستند مرا زودتر چاق کنند و جلوی دیو بیاندازند.
    آنروزها چوب حراج مرا واقعا زده بودند خواستگاری تنها برنامه جدی خانه ما بود به تمام آدمهایی که به نوعی با خانواده ما ارتباط داشتند سپرده بودند که برای من شوهر پیدا کنند همه جور آدمی می آمد بعضی ها آنقدر ناجور بودند که حتی احمد و محمود هم نمیپسندیند .هر شب سر نماز دعا میکردم که سعید پیدایش شود به پروین خانم التماس میکردم و حداقل هفته ای یکبار او را به داروخانه میفرستادم تا شاید از سعید خبری بگیرد ولی هیچ خبری نبود آقای دکتر گفته بود که فقط یکبار از رضاییه نامه ای فرستاده ولی جواب آقای دکتر برگشت خورده گویا آدرس اشتباه بوده است.او واقعا آب شده بود و در زمین فرو رفته بود .گاهی شبها برای نماز خواندن و راز و نیاز به اتاق مهمانخانه میرفتم و بعد هم مدتی کنار پنجره سایه هایی را که از کوچه میگذشتند نگاه میکردم.چندبار سایه ای را دیدم که زیر طاق خانه روبرویی ایستاده بود ولی وقتی پنجره را باز میکردم هیچکس نبود .تنها رویای زندگیم که شبها مرا به بستر میبرد و با آن درد و رنج زندگی کسالت بار یک روز دیگر را به فراموشی میسپردم زندگی با سعید در خانه ای کوچک و زیبا بود.هر شب شکل خانه تزئینات اتاقها و وسایل را به نوعی در ذهنم ترسیم میکردم.خانه ای کوچک که برای من بهشت بود بچه هایمان را تصور میکردم که چقدر زیبا وسالم و خوشبخت هستند .دردر رویا هام در نهایت عشق و سعادت بودم ,سعید شوهری نمونه, مردی آرام ,خوش خلق و مهربان ,محجوب , فهمیده و با شعور بود ,هرگز با من دعوا نمی کرد ,مرا تحقیر نمیکرد ,وای که چقدر دوستش داشتم ,آیا هرگز زنی آنچنان که من عاشق سعید بودم مردی را دوست داشته است ؟ کاش می شد تنها در رویا زندگی کرد.
    ·
    اواسط خرداد به محظ تمام شدن امتحانات ,خانواده پروانه اسباب کشی کردند و از محله ما رفتند ,می دانستم که می خواهند خانشان را عوض کنند ولی نه به این زودی, بعد ها شنیدم که می خواستند زود تر بروند فقط به خاطر مدرسه ها تا این موقع صبر کرده بودند ,پدرش مدتها بود که می گفت این محله دیگه خیلی بد شده و قابل زندگی نیست او حق داشت ,آنها برای این محل حیف بودند , این محل به درد کسانی مثل برادران من می خورد .

    ادامه دارد
    ba_behnoosh likes this.
    آنکس که میگفت دوستت دارم عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
    رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگ ها همان اوازی بود که من گمان میکردم میگوید:
    دوستت دارم تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)

  16. 3 کاربر پست shanti عزیز را پسندیده اند .


  17. Top | #10

    کاربر موثر

    کاربر  موثر


    حیوان خانگی
    سگ (بتیس)
    محل سکونت
    کره ی خاکی
    لايك دريافتي
    98
    لايك كرده
    0
    نوشته ها
    353
    Ppet
    74,257
    می پسندم
    96
    مورد پسند : 450 بار در 137 پست
    حالت من :
    My Mood
    Lonely

    پیش فرض

    صبح گرمی بود . داشتم اتاق را جارو می کردم . هنوز پرده های حصیری را نینداخته بودم که صدای پروانه به گوشم خورد به طرف در دویدم . بله پروانه برای خدا حافظی آمده بود ,فاطی در را باز کرد , خانم جون زودتر از من رسید , در را نیمه بسته نگاه داشت , در حالی که پاکت نامه ای را که دست فاطی بود به پروانه پس میداد گفت:
    - زود برو , زود برو الان برادراش می آن . دوباره آبرو ریزی راه میندازن , دیگه هم از این چیزا نیار .پروانه با بغض گفت :
    - ولی خانم توی نامه فقط خداحافظی کردم و آدرس خونه جدیدو نوشتم ,خودتون بخونین .
    - لازم نکرده!!
    پشت در را با دو دست چسبیدم , می خواستم در را به زور باز کنم , خانم جون محکم در را گرفته بود و با پایش مرا کنار می زد, فریاد زدم :
    - پروانه , پروانه.
    پروانه با التماس گفت:
    - تو رو خدا اینقدر اذیتش نکنید به خدا کار بدی نکرده .
    خانم جون محکم در را بست , من روی زمین نشستم و زار زار گریه کردم , احساس می کردم آخرین پناهم ,دوستم و هم رازم را هم از دست دادم.
    ·
    خواستگار آخری دوست احمد بود , گاه فکر می کردم اینها چگونه این آدمهای ریز و درشت را پیدا می کنند, مثلا" احمد به دوستش چطور می گوید که خواهری آماده ازدواج دارد؟ آیا رای من تبلیغ می کنند؟ قول و قراری می گذارند , یا مثل دو نفر معامله گر در مورد من بحث می کنند؟ ولی این را می دانستم که هر چه هست پسندیده نیست .
    اصغر آقا قصاب از نظر سن و سال و همچنین رفتار و منش جاهلانه مانند احمد بود سواد درست و حسابی نداشت و می گفت :
    - مرد باید از زور بازوش نون بخوره نه اینکه مثل میرزا بنویسهای لاجون بشینه یه گوشه و هی کاغذ سیاه کنه .
    احمد می گفت:
    - هم پولداره هم می تونه این دختره رو حسابی جمع و جور کنه .
    در مورد لاغری من هم گفته بود :
    - عیب نداره اینقده بهش دنبه و ماهیچه میدم که سر یک ماه بشه قد یه خمره عوضش چشاش سگ داره.
    مادرش هم پیرزن بد هیبتی بود که از اول مجلس یک سره خورد و حرفای پسرش رو تصدیق کرد . این خواستگار مورد پسند همه واقع شد , خانم جون از اینکه قبلا" زن نداشته و جوان است خوشحال بود , احمد چون دوستش بود و در دعوای کافه جمشید ضمانت او را کرده , نگذاشته بود به زندان برود معتقد بود که خیلی با معرفت است و برایش تبلیغ می کرد , آقا جون به خاطر مغازه قصابی که در آمد خوبی داره رضایت داد و محمود می گفت :
    - خوبه , کاسبه , جربزه هم داره می تونه از پس این دختره هم بر بیاد و مواظب باشه قدم کج نذاره , هر چه زود تر کارو تمام کنید بهتره.
    برای هیچ کس هم مهم نبود که من چه نظری دارم و من هم به هیچیک از آنها نگفتم که چقدر از زندگی کردن با چنین داش مشتی بی شعور , کثیف و بیسوادی که حتی روز خواستگاری بوی گند گوشت و چربی می داد متنفر و بیزارم .
    صبح پروین خانم سراسیمه به خانه ما آمد و گفت :
    - شنیدم می خواین این معصومو بدین به اصغرقصاب ع ترو خدا این کارو نکنین , این مرتیکه چاقو کشه , عرق خوره , زن بازه من می شناسمش لااقل در موردش تحقیق کنین .
    - بیخودی حرف نزن پروین خانم تو بهتر می دونی یا احمد , خوذش همه چیزو بهمون گفته , به قول احمد مردا قبل از اینکه زن بگیرن هزار کار می کنن ولی وقتی گرفتار زن و بچه شدن همه رو می ذارن کنار , برا باباش قسم خورده ع یه تار سیبیلش هم گذاشته گرو که بعد از عروسی حتی یه قدم خلاف بر نداره . تازه از این بهتر برا معصوم پیدا نمی شه , جوونه , زن اولشه , پولداره دو دهنه مغازه قصابی داره با غیرته دیگه چی می خوایم ؟
    بعد از اون پروین خانم با آنچنان دلسوزی و افسوسی نگاهم می کرد که گویی محکوم به مرگی را می بیند , روز بعد گفت:
    - من خیلی به احمد التماس کردم که این کارو نکنه ولی حالیش نیست .( این اولین باری بود که به ارتباط پنهانیش با احمد اعتراف می کرد ) می گه بیشتر از این صلاح نیست تو خونه نگهش داریم ,خودت چرا هیچ کاری نمی کنی , انگار حالیت نیس چه بایی داره سرت می آد ؟ واقعا" حاضری زن این مرتیکه بشی ؟
    - چه فرقی می کنه ؟ بذار هر کار می خوان بکنن , خیال کنن منو شوهر می دن , نمی دونن هر مردی غیر از سعید فقط می تونه به جنازه من دست بزنه .
    - وا خدا مرگم بده , دیگه از این حرفا نزنی ها؟ معصیت داره باید این جور فکرا رو از سرت بیرون کنی , هیچ مردی برا تو سعید نمیشه ولی همه مردا هم به این بدی نیستن , مهلت بگیر شاید خواستگار بهتری پیدا بشه.
    - شنه هایم را بالا انداختم ,
    - هیچ فرقی نمی کنه .
    با نگرانی بیرون رفت , دم در آشپزخانه مدتی چیزهایی به خانم جون گفت .خانم جون زد توی صورتش , بعد از آن مراقبت از من شدت بیشتری گرفت , تمام دارو ها را جمع کردند , نمی گذاشتند له تیغ و چاقو دست بزنم وقتی می رفتم طبقه بالا فورا" یک نفر را دنبالم می فرستادند , خنده ام می گرفت , چقدر ساده بودند خیال می کردند من اینقدر احمقم که از فاصله ای به این کمی خودم رو پرت کنم , من نقشه های بهتری داشتم .
    سرعت مزاکرات عقد و عروسی به دلیل نبودن خواهر داماد کندی گرفت , خواهرش ازدواج کرده و در کرمانشاه زندگی می کرد , و تا ده روز دیگر نمی توانست به تهران بیاید , اصغر آقا گفته بود :
    - تا آبجیم نپسنده و اجازه نده نمی شه . حق مادری گردنم داره .
    ·
    ساعت یازده صبح بود داشتم حیاط را جارو می کردم , کسی با عجله و به شدت در می زد , من حق نداشتم در را به روی کسی باز کنم فاطی را صدا زدم , خانم جون از تو آشپزخانه فریاد زد:
    - عیب نداره ایندفعه رو باز کن ببین کیه سر آورده؟ هنوز در را کاملا" باز نکرده بودم که پروین خانم پرید وسط حیاط .
    - دختر اقبالت بلنده , نمی دونی برات چه خواستگاری پیدا کردم , مثل ماه , دسته ی گل ...
    من مات و مبهوت نگاهش کردم , خانم جون از آشپزخانه بیرون آمد و گفت : چه خبره پروین خانم ؟
    - خانم جون مژده , یه خواستگار براش پیدا کردم مثل ماه , آقا , خانواده دار , تحصیل کرده , به خدا یه موش می ارزه به صد تا از این لات و لوتا . بگم عصر بیان؟
    - صبر کن ببینم چی میگی ؟یواش تر , اینا کی هستن؟ از کجا پیدا کردی؟
    - آدم حسابین من ده ساله می شناسمشون , کلی با مادره و دختراش لباس دوختم , دختر بزرگش خیلی وقته که شوهر کرده , با یکی از ملاکین تبریز و همون جا زندگی می کنه , منصوره دختر دومیه دانشگاه می رفت , دو سال پیش شوهر کرد , حالا یه پسر خوشکل و تپل مپل داره , دختر سومیه هنوز مدرسه می ره , هم با خدان , هم امروزی پدرشون باز نشسته اس , یه چیزی هم دارن نمی دونم کارخونه , نه اونکه کتاب از توش در می آد, اسمش چیه؟
    - خود پسره چی؟
    - وای نگو از پسره , خیلی پسر خوبیه , دانشگاه رفته , نمی دونم چی خونده ولی کار می کنه , همون جا که باباش داره, کتاب درست می کنن , حدود سی سالشه قیافه اش هم خوبه من که رفته بودم پرو لباس مادره یه نظر دیدمش , ماشا اله قد و هیکلشم خوبه , چشم و ابرو مشکی یک کمی سبزه....
    - خوب حالا معصومو از کجا دیدن ؟
    - ندیدن, من تعریف کردم . گفتم چه دختر خوبیه , خوشکله , خونه داره , مادره خیلی دلش می خواد پسرش زن بگیره , قبلا" هم به من گفته بود , دختر خوب سراغ نداری ؟حالا بگم عصر بیان؟
    - نه بابا... ما با ایت اصغر آقا قول و قرار گذاشتیم ,قراره خواهرش هفته دیگه از کرمونشاه بیاد .
    - ول کن خانم جون, هنوز بله برون نکردین ع تازه مردم سر سفره عقد هم به هم می زنن , شما که کاری نکردین .
    - ولی احمد چی؟ خدا می دونه چه الم شنگه ای راه بندازه , حقم داره آبروش می ره هر چی باشه احمد باهاش قول و قرارایی گذاشته نمی تونه بزنه زیرش.
    - نگران نباشید احمد با من ؟
    - وا خجالت بکش چه حرفا می زنی؟لااله الالله .
    - فکر بد نکنید خانم جون ,احمد با حاجی خیلی دوسته حرف شنوی داره ,می گم اون پا درمیونی کنه , به این دختر معصوم فکر کنید . من می دونم این مرتیکه دست بزن داره , وقتی عرق می خوره هیچی حالیش نیست ,همین الانشم یه ((نشونده)) داره که جونش بهش بسته اس خیال می کنین دست ازش بر میداره ؟محاله!
    - چی داره ؟ این که گفتی دیگه چیه؟
    - هیچی بابا , یعنی با یه زن دیگه قول و قرارایی داره .
    - پس اینو واسه چی می خواد؟
    - خوب می خواد این زنش باشه براش بچه بزاد ,اون که بچه دار نمی شه .
    - تو از کجا می دونی؟
    - خانم من اینجور آدما رو می شناسم .
    - از کجا می شناسی؟ مگه تو چه کاره ای؟ این حرفا قباحت داره .
    - اه ... شما هم که همش فکرای بد می کنین , داداش خودم اینجوری بود من با هاشون بزرگ شدم , شما رو به دا نذارین این بیچاره ازچاله در بیاد تو چاه بیفته, حالا بزارین اینا بیان , شما ببینیدشون , ببینید چقدر آدما با هم فرق می کنن
    - اول من باید با آقاش حرف بزنم , ببینم چی میگه , حالا اینا که اینقدر خوبن چرا نمیرن از طایفه خودشون زن بگیرن ؟
    - واله نمی دونم , اینم لابد شانس معصومه اس خدا دوستش داره . متعجب و نا باورانه به خوشحالی و اصرار پروین خانم نگاه می کردم واقعا" کارهای این زن برایم غیر قابل هضم بود, در رفتارش تضاد وجود داشت , معلوم نبود چرا تا این حد نگران سرنوشت من است ؟ با خود گفتم حتما" کاسه ای زیر نیمکاسه دارد.
    ·
    تمام آن روز بعداظهر خانم جون و آقا جون با هم بحث کردند , محمود هم کمی در گفتگو ها شرکت کرد و بلاخره گفت جهنم هر کاری می خواین بکنین فقط هر چه زود تر ردش کنین و بفرسیدش سر زندگیش تا ما خیالمون راحتبشه . از همه عجیب تر احمد بود ان شب خیلی دیر امد.صبح روز بعد وقتی خانم جون موضوع رو باهاش خت و در میان گذاشت هیچ اعتراضی نکرد.شانه هایش را بالا انداگفت:چه می دونم خودتون می دونین.واقعا که پروین خانم چه نفوذ عجیبی روی او داشت.
    *
    *
    *
    فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشتند.پروین خانم بازار می کرد وقتی من چای اوردم گفت:
    -می بینید چقدر خوشگله حالا ابرواشو که برداره چی می شه؟فقط از سرما خوردگی و تب اون هفته یه ذره لاغر شده.
    من با تعجب و اخم نگاهش کردم خواهر بزرگتر گفت:
    -لاغری که مده الان همه دارن خودشونو می کشن که لاغر بشن داداشم اینقده از زن های چاق بدش می اد.
    برق شادی در چشمان خانم جون درخشید پروین خانم لبخند زد و با غرور به خانم جون نگاه کرد انگار از او تعریف کرده بودند من طبق دستور خنم جون در اطاق بغلی نشستم.بساط چای را هم اورده بودند بالا که من مجبور نباشم بالا و پایین بروم و یک وقت ابروریزی به بار بیاورم.تند تند حرف می زدند و با سرعت جلو می رفتند.گفتند:
    -پسرشون تا سال اخر حقوق درس خونده وی هنوز مدرکشو نگرفته.
    خانم جون گفت:
    وا چرا حقوقشو نگرفته؟
    اقاجون چشم غره ای رفت و گفت:
    -نه خانم ایشئن درس حقوق می خونن.گخانم جون فهمید که عوضی حرف زده و ساکت شد.
    -حالا مشغول کار در بنگاه نشر کتابه در واقع این بنگاه نصفش مال باباشه حقوقش هم بد نیس می تونه زندگی زن و بچه شو بچرخونه خونه هم داره البته مال خودش نیس مال مادربزرگشه پایین مادر بزرگش می شینه بالا رو هم درست کردیم برای حمید جون می دونین پسرا دوست دارن زود منتقل بشن خوب اینم یه دونه پسره باباش هر چی بخواد براش انجام می ده.
    -اقاجون من من کنان گفت:
    خوب حالا کجا تشریف دارن کی می تونیم زیارتشون کنیم؟
    -والله موضوع همینه پسرم همه چیزو سپرده دست من و خواهراش گفته شما بپسندین مثل اینکه من پسندیدم الان هم ماموریته رفته مسافرت.
    اقاجون گفت:
    خوب ایشالله کی بر می گردن؟
    -خواهر کوچیکه پرید وسط.
    -ایشالله برای عقد و عروسی.
    خانم جون با تعجب گفت:
    -وا..ا؟یعنی تا عقد ما نباید داماد رو ببینیم؟این دیگه چه جورشه؟یعنی خود ئامائ نمی خواد یه نظر داماد نمی خواد یه نظر عروسشو ببینه؟یه نظر که حلاله...
    خواهر بزرگتر در حالی که سعی می کرد با ارامش صحبت کند تا خانم جون به خوبی همه ی مسائل را درک کند گفت:
    -والله موضوع حلال و حرومی نیست موضوع اینه که الان حمید نیستش ما عکسشو اوردیم دختر خانم ببینن ما هم که دختر خانمو دیدیم نظر حمید هم عین نظر ماس.
    -وا...؟!اخه مگه می شه ؟شاید داماد عیب و علتی داشته باشه.
    -ا...خانم زبونتو گاز بگیر پسرم مثل شاخ شمشاده خدا نکنه عیبی داشته باشه مگه نه پروین خانم؟پروین خانم دیدتش.
    -بله!بله!من دیدم نه ماشاالله هیچ عیب و علتی نداره خیلی هم خوش تیپه البته به چشم خواهری
    خواهرش عکسی از کیفش در اورد به دست پروین خانم داد پروین خانم عکس را بالا گرفت جلوی چشم خانم جون و گفت:
    -ببینید ماشاالله چه اقاس.
    -حالا عکسشو نشون دختر خانم بدینواگه پسندیدن انشاالله موضوعو تا هفته ی دیگه تموم کنیم.
    اقاجون گفت:
    -خواهش می کنم خانم من هنوز علت این عجله رو درست نفهمیدم چرا صبر نکنیم تا خودشون بیان؟
    -از شما چه پنهون اقای صادقی ما وقت نداریم راست و حسینی اینه که من و پدرش هفته دیگه عازم مکه هستیم می خوایم همه کارامونو کرده باشیم فقط نگرانیم حمیده که اصلا فکر خودش نیست اگه اونم زن داشته باشه من با خیال راحت می رم از قدیم گفتن کسانی که می رن حج نباید کار نیمه تموم داشته باشن باید تکلیف همه چیزو روشن کنن وقتی ه حرف دختر شما شد من استخاره کردم خوب اومد تا حالا برا هیچ دختری اینقدر خوب در نیومده بود اینه که فهمیدم تا قبل از رفتنم باید کارو یکسره کنم شاید دیگه برنگشتم.

    -نه انشاالله بر می گردین به سلامتی و خوشی هم برمی گردین.

    خانم جون بلند شد عکس در دست گفت:

    -خوشا به سعادتتون کاش قسمت ما هم بشه بریم هونه ی خدا.

    امد اطاق پهلویی عکس را گرفت جلوی من.

    -بیا ببین هر چند که وصله ی ما نیستن ولی من می دونم تو از اینجور ادما بیشتر خوشت می اد تنگار شانست گفته.

    با دست عکس را پس زدم.

    *

    همه حرفها با سرعت گفته شد ظاهرا اقاجون کاملا قانع شده بود که حضور دادماد هیچ ضورورتی ندارد خیلی عجیب بود انها جدا می خواستند در عرض یک هفته عروسی را راه بیندازند تنها نگرانی خانم جون این بود که در این فرصت کوتاه چگونه همه کارها را به انجام برساند؟که پروین خانم به کمک امد و همه چیز را به گردن گرفت.

    -شما اصلا نگران نباشین فردا می ریم خرید.خودم هم دوروزه لباسشو می دوزم خیاطی های دیگه تونم با من.

    -ولی اخه جهازش چی میشه ؟البته من برا دخترام از روزی که دنیا میان وسیبه می خرم و کنار می ذارم ولی خوب هنوز خیلی چیزا کم و کسر داره تازه خیلی چیزاش هم قمه !باید بریم بیاریم.

    -خانم شما نگران نباشین حالا بذارین برن خونشون پاتختی رو ما وقتی برگشتیم می گیریم تا اون موقع وقت داریم کم و کسری هاشون جبران کنیم بالاخره هحمید هم یه چیزایی داره.

    *

    برای فردا ی ان روز قرار خرید حلقه را گذاشتند و دعوت کردند که هر شبی که ما و برادرهایم وقت داشته باشیم به خانه ی انها برویم تا زندگیشان را از مزدیک ببینم و همه با هم اشنا شویم .قلبم به طپش افتاد.داستان جدی شده بود باور نمی کردم با این سرعت مگر می شود؟بی اختیار گفتم وای سعید به دادم برس چطور باید در مقابل این ها مقاومت کنم؟خشمی شدید نسبت به پروین خانم احساس کردم دلم می خواست کله اش را بکنم.با رفتن انها بحث و گفتگو شروع شد:

    -منکه برای خرید حلقه نمی ام اونم مادرش نمی اد.معصوم هم که نمی تونه تنهایی بره پروین خانم تو باهاش برو.

    -چشم حتما پارچه لباسشو هم باید بخریم راستی یادتون باشه شما هم باید برای داماد حلقه بخرین.

    -هونز نمی تونم بفهمم چرا داماد خودش نمی اد جلو.

    -به دلتون بد نیارین اقا به خدا من می شناسمشون نمی دونین چه ادمای خوبی هستن حالا هم برا اینکه خیالتون راحت بشه ادرس خونشونو که دادن برین تحقیق کنین.

    -اثا مصطفی جهازشو چه کنیم؟شما با پسرا باید یک سفر برین قم مسها و ظرفهای چین و چند دست رختخواب داره گذاشتم زیرزمین خونه خواهرت ولی بقیه رو چه کنیم؟

    -خودتونو ناراحت نکنین خودشون گفتن مهم نیست تقصیر خودشونه که اینهمه عجله دارن تازه بهتر شما هر چی کم و کسری بود بذارین گردن اونا.

    اقاجون با ناراحتی گفت:

    -من که دخترمو لخت و پسی نمی فرستم خونه ی شوهر یک چیزایی که هست یک چیزایی هم تو هین هفته می خریم.بقیه اش هم سر فرصت.

    تنها کسی که در این گفتگوها هیچ نقشی نداشت نه اظهار نظر می کرد نه سوالی داشت نه عقیده اش برای کسی مهم بود من بودم.تمام شب بیدار نشستم دلهر و اضطراب و غم وجودم را می لرزاند از خدا می خواستم مرا بکشد و از این ازدواج زورکی نجات دهد.

    صبح حالم خیلی بد بود خودم را به خواب زدم تا همه از خانه بیرون رفتند صدای اقاجون را می شنیدم که با خانم جون صحبت می کرد می خواست ان روز برای تحقیقات از تمام نیروهایش استفاده کند و سر کار نمی رفت بعد هم گفت:

    -خانم پول گذاشتم سر طاقچه برا حلقه ببین بسه.

    خانم جون پولها رو شمرد و گفت:

    -اره فکر نکنم بیشتر از این بشه.

    اقاجون با علی رفتند.خوشبختانه از اول تابستان اقاجون علی را با خودش به
    مغازه میبرد بهمین دلیل ما آرامش داشتیم وگرنه با وجود او خدا میداند چه بر سر من می آمد.خانم جون آمد بالای سرم و گفت:پاشو پاشو دیگه باید حاضر بشی گذاشتم امروز خوب بخوابی که سرحال باشی.
    در جایم نشستم زانوهایم را بغل گرفتم و با جدیت گفتم:من نمیرم!وقتی مردها خانه نبودند من شیر میشدم.
    پاشو خودتو لوس نکن.
    من هیچ جا نمیرم.
    غلط میکنی حالا که شانست گفته مگه میزارم لگد به بخت خودت بزنی؟
    کدوم شانس؟شما اصلا میدونین اینا کین؟اصلا معلومه پسره کیه؟حتی حاضر نیست خودشو نشون بده.
    در همین موقع زنگ در بصدا در آمد پروین خانم بزک کرده و سرحال با چادر مشکی وارد شد و گفت:گفتم زود بیام ببینم کاری ندارین راسی یه مدل لباس عروس خوشگلم پیدا کردم باید پارچه رو مطابق اون بخریم میخواهین مدلشو ببینین؟
    پروین خانم دستم به دامنت این دختره باز لج کرده بیا راش بنداز.
    پروین خانم کفشهای پاشنه بلندش را در آورد و وارد اتاق شد و با خنده گفت:سلام عروس خانم پاشو پاشو دست و رو تو بشور الان میرسن اونوقت میگن چه عروس تنبلی داریم.
    با دیدن پروین خانم خشم در وجودم زبانه کشید فریاد زدم:بتو چه!اصلا تو چه کاره ای؟چقدر ازشون گرقتی که دلالی کنی؟
    خانم جون زد تو صورتش و گفت:وای خاک عالم به سرم خفه شو دختر این دختره پاک شرمو خورده حیا رو قی کرده.
    و بطرف من حمله ور شد پروین خانم با دست جلوی او را گرفت :عیب نداره عصبانیه من خودم باهاش حرف میزنم شما برین بیرون تا نیم ساعت دیگه حاضر میشیم شما بفرمایید.
    خانم جون رفت پروین در را بست به پشت در تکیه داد چادرش لی زخورد و روی زمین ولو شد بمن زل زده بود ولی کاملا مشخص بود که مرا نمیبیند جایی خیلی دورتر از این اتاق را نگاه میکرد دقایقی به سکوت گذشت با تعجب و کنجکاوی نگاهش کردم وقتی شروع به حرف زدن کرد صدیاش برایم نا اشنا بود آن زنگ همیشگی رو نداشت تلخ و گرفته بود.
    وقتی پدرم مادرمو از خونه بیرون کرد من دوازده سالم بود کلاس پنجم بودم یه مرتبه شدم مادر 3 خواهر و برادر کوچیکتر از خودم به اندازه یک مادر واقعی ازم توقع داشتن باید تمام خونه رو میچرخوندم غذا میپختم لباس میشستم جارو میکردم به بچه ها میرسیدم وقتی هم که پدرم زن گرفت چیزی از وظایف من کم نشد زن پدرم مثل بقیه زنا بود نمیگم ما رو شکنجه میداد یا گرسنه نگه میداشت ولی خوب بچه های خودشو بیشتر از ما میخواست.شاید هم حق داشت.بمن از بچگی گفته بودن نافتو به اسم امیر حسین بریدن واسه همین عموم از همون اول منو عروس خوشگلم صدا میکرد.نمیدنم از کی ولی از وقتی یادمه عاشقه امیر بودم بعد از رفتن مادرم همه امید و دلخوشیم او بود امیرم منو خیلی دوست داشت به هر بهانه ای می اومد خونه ما کنار حوض مینشست کار کردن منو تماشا میکرد.میگفت تو هنوز دستات خیلی کوچیکه چطوری اینهمه لباسو میشوری؟منم سخت ترین کار را رو میذاشتم جلو اون میکردم از اینکه با اونهمه دلسوزی نگام میکرد لذت میبردم اونم برای عمو و زن عموم تعریف میکرد که من چقدر سختی میکشم هر وقت عموم می اومد خونه ما به پدرم میگفت:مرد این بچه گناه داره تو داری ظلم میکنی تو و زنت زدین به تیپ و تاپ همدیگه این بدبخت چه تقصیری کرده که باید توونشو بده از خر شیطون بیا پایین برو دست زنتو بگیر و بیار خونه.
    نه داداش امکان نداره دیگه اسم اون زنیکه رو پیش من نیارین سه طلاقش کردم که دیگه راه برگشتی نباشه.
    پس یه فکری بکن این بچه داره از دست میره.
    زن عموم موقع خداحافظی منو بغل میکرد و سرمو میون سینه هاش میگرقت بوی مادرمو میداد نمیدونم چرا بی اختیار اشکام سرازیر میشد شاید لوس میشدم به هر حال آقام بالاخره فکری کرد و رفت زن بابامو گرفت که از شوهر قبلیش دو تا بچه داشت .دیگه خونمون شد بود عین کودکستان شدیم 6 تا بچه قد و نیم فد که بزرگش من بودم نمیگم همه کارای خونه رو من میکردم ولی هر دو از صبح تا شب میدویدم و بازم کار نیمه تموم داشتیم مخصوصا که زن بابام خیلی هم اهل نجسی و پاکی بود.در ضمن خیلی هم از عموم و زن عموم بدش می اومد اونارو طرفدار مادر من میدونست.اول از همه پای پسر عمومو از خونه ما برید به اقام گفت معنی نداره پسره نره خر دم به دقیقه بیاد اینجا بشینه ما رو دید بزنه دختره هم دیگه گنده شده باید رو بگیره.
    یکسال بعد سرما با خانواده عموم قطع رابطه کردیم دلم براشون پر میزد تنها راه دیدنشون رفتن به خونه عمه بود به دختر عمه هام التماس میکردم منو شب نگه دارن برای اینکه زن بابام غر نزنه مجبور بودم خواهر و برادرامو هم نگه دارم یکسال دیگه هم همینجوری گذشت هر دفعه که امیرحسینو میدیدم قد بلندتر شده بود نمیدونی چقدر خوشگل بود مژه هاش مثل سایبون رو چشاش سایه میانداخت برام شعر مینوشت تصنیفهایی که دوست داشت برام میخرید میگفت صدات قشنگه اینو یاد بگیر و بخون.راستش منکه سواد درست و حسابی نداشتم از وقتی مدرسه نمیرفتم چیزایی رو که بلد بودم هم فراموش کرده بودم میگفت خودم بهت درس میدم وای که چه روزایی بود کم کم عمه ام هم از اینکه ما میرفتیم اونجا میموندیم خسته شد شوهرش هم یه ریز غر میزد مجبور شدیم کمتر همدیگه رو ببینیم.عید سال بعد التماس کردم که بریم دیدن عمو آقام داشت راضی میشد ولی زن بابام گفت پامو خونه اون عفریته نمیذارم.
    نمیدونم بین زن بابام و زن عموم چی گذشته بود که اینهمه از هم بدشون می اومد بیچاره من که این وسط گیر کرده بودم.دفعه آخری که درست دیدمشون عید همان سال منزل عمه ام بود عمه برنامه را طوری ترتیب داده بود که بابام عموم با هم روبرو بشن میخواست آشتیشون بده همه در اتاق مهمونخونه طبقه بالا نشسته بودن ما رو از اتاق بیرون کردند من و امیر تو اتاق پایین نشستیم بچه ها تو حیاط بازی میکردند دختر عمه هام تو آشپزخونه چای میریختند ما تنها بودیم امیر دستمو گرفت تمام تنم داغ شد دستهای او هم گرم و مرطوب بود گفت:پروین من و بابام حرفامونو زدیم قرار شد امسال که دیپلم بگیرم بیام خواستگاریت باباک گفته عقد میکنیم بعد من میرم سربازی.
    دلم میخواست خودمو بندازم تو بغلش و از خوشحالی گریه کنم نفسم بند آمده بود گفتم:یعنی همین تابستون؟
    آره اگه من تجدیدی نیارم مدرسه تموم میشه.
    تو رو خدا تجدیدی نیار.
    قول میدم بخاطر تو هم که شده امسال حسابی درس بخونم.
    دستمو فشار داد انگار قلبمو توی مشتش گرفته بود و میفشرد گفتتالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)گه طاقت دوریتو ندارم.
    آه...!چی بگم اینقدر این حرفارو و این صحنه رو برای خودم تکرار کردم که تمام لحظه هاش مثل فیلم سینمایی جلو چشمامه اونقده در عوالم خودمون غرق بودیم که نفهمیدیم کی دعوا شروع شد وقتی به راهرو رسیدیم آقام و زنش داشتم بد و بیراه گویا از پله ها پایین می آمدند زن عموم از لبه نرده پله ها دولا شده بود و به فحشهای زن بابام جواب میداد عمه ام دنبال آقام میدوید و التماس میکرد که اینطوری نکنید زشته شما باید تو این سال تویی کدورتا رو کنار بذارید روی همدیگه رو ببوسین اشتی کنین تو رو ارواح خاک مادرمون تو رو به روح پدرمون دست بردارین شما ها برادرین باید پشت همدیگه باشین از قدیم گفتن دو تا برادر اگه گوشت همدیگه رو بخورن استخوناشو دور نمیندازن.
    آقام داشت نزم میشد که زنش گفت:نمی بینین چه چیزا بهمون میگن این چه برادریه؟
    شما هم بس کنین اقدس خانم خوبیت نداره چیزی که نگفتن حالا برادر بزرگتره اگرم یه چیزی رو از دلسوز ی گفته شما بدل نگیرین/
    بزرگتره که بزرگتره حالا چون بزرگترن باید هر چی از دهنشون در میاد بگن اینم برادرشه نوکرش که نیس اصلا به اینا چه که توی زندگی ما دخالت میکنن ؟اون زنش با اون چشای بابا قویش نمیتونه بهتر از خودشو ببینه .ما فامیل اینجوری نخواستیم.
    و دست بچه اش را کشید و از در بیرون رفت.زن عموم پشتش فریاد کشید:برو ریخت خودتو نگاه کن اگه آدم حسابی بودی که با دو بچه بیرونت نمیکردن و طلاقت نمیدادن.
    رویای زیبای من حتی یکساعت هم دوام نیاورد مثل یک حباب ترکید و از بین رفت.بعد از اون زن بابام دیگه تصمیم قطعی گرفت که بقول خودش داغ منو به دلشون بذاره میگفت خودش همسن من بوده یه بچه هم داشته میگفت دیگه حوصله هوویی مثل منو توی خونه نداره حاج آقا همون موقعها اومد خواستگاری نسبت دوری با زن بابام داشت تا اونموقع دوبار ازدواج کرده بود میگفت:چون بچه دار نشدم طلاقشون دارم.
    ایندفعه میخواست زن جوون و سالم بگیره که حتما بچه دار بهش احمق!حتی حاضر نبود برای یک لحظه شک کنه که شاید اشکال از خودش باشه.آخه نمیشه مردا که عیب و ایراد ندارن اونم مردای پولدار.اونموقع چهل سالش بود یعنی 25 سال از من بزرگتر زن بابام میگفت:یه دنیا مال و منال داره چند دهنه مغازه تو بازار کلی زمین و ملک طرفای قزوین.
    خلاصه حسابی دهم بابام اب افتاد میگفت:اگه بچه دار بشه تو پول غرقش میکنم.
    وقتی میخواستن منو سر سفره عقد بنشونن حالم از حالای تو بدتر بود.به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود دو قطره اشک از سر مژه هایش چکید.
    چرا همون موقع خودتو نکشتی؟
    خیال کردی آسونه جراتشو نداشتم تو هم از این فکرای بیخودی نکن .بالاخره هر کسی سرنوشتی داره نمیتونی باهاش بجنگی خودکشی هم گناه بزرگیه خدا رو چه دید شاید خیر و صلاحت همین باشه.
    خانم جون با مشت به در زد و گفت:پروین خانم چیکار میکنی؟دیر میشه ها!ساعت نه و نیمه.
    پروین خانم اشکهایش را پاک کرد و گفت:نترسین خانم به موقع حاضر میشیم.
    نشست کنار من اینارو برات گفتم که فکر نکنی نمیدونم چه حالی داری.
    پس چرا میخوای منو هم بدبخت کنی؟
    اینا تو رو به هر حا شوهر میدن نمیدونی احمد چه نقشه ها برات کشیده راستی احمد چرا اینقده با تو بده؟
    برای اینکه آقاجون منو بیشتر از اون دوست داره.
    ناگهان با واقعیتی که پشت این حرف بی اختیارم بود پی بردم هیچوقت با این وضوح متوجه این جریان نبودم بله آقاجون منو بیشتر از اون دوست داشت.
    اولین صحنه ای که از محبت اون بخاطر دارم مربوط به روزی بود که زری مرد آقاجون از سر کار اومده بود در چهارچوب در خشک شده بود خانم جون شیون میکرد ننه قرآن میخواند دکتر سرش را تکان میداد و با نفرت و انزجار ار در بیرون میرفت که سینه به سینه آقاجون شد با عصبانیت گفت:این بچه اقلا سه روزه داره جون میکنه حالا دکتر خبر میکنید؟اگه بجای این طفل معصوم یکی از پسرات هم بود همین کارو میکردی؟
    آقاجون رنگش مثل گچ سفید شده بود داشت می افتاد دویدم جلو با دستهای کوچکم پاهایش را بغل کردم و ننه جون را صدازدم.روی زمین نشست مرا محکم در بغل گرفت سرش را در موهایم فرو برد و بلند گریه کرد ننه جون رسید:پاشو پسر پاشو تو مردی نباید مثل زنا شیون کنی خدا خودش داده خودش هم گرفته آدم که نباید جلو خدا واسه.
    آقا جون فریاد زد:تو گفتی چیزیش نیس خوب میشه نذاشتی برم دکتر بیارم.
    اونموقع هم فرقی نمیکرد اگه عمرش بدنیا بود میموند حالا هم که نبود اگه جالینوس حکیم را هم که می آوردی فایده نداشت اصلا این قسمت ماس دختر بما نیومده.
    این حرفا مزخرفه همش تقصیر توس.
    اولین باری بود که میدیدم آقاجون سر مادرش داد میزنه راستش خیلی هم خوشم آمد بعد از آن آقاجون تا مدتها مرا بغل میکرد و بی صدا اشک میریخت من از تکان شانه هایش مفهمیدم.از آن پس سهم محبت و توجهی که از زری دریغ شده بود بمن رسید و احمد هرگز این تبعیض را فراموش نکرد و نبخشید.از همان کودکی همیشه نگاه غضب آلود احمد دنبالم بود به محض اینکه آقاجون از خانه بیرون میرفت مرا به باد کتک میگرفت حالا احمد به مراد دلش رسیده است من از چشم اقاجون افتادم به اعتمادش خیانت کردم او سرخورده و ازرده مرا رها کرده و این بهترین فرصت برای احمد است که انتقام تمام این سالها را از من بگیرد .صدای پروین خانم مرا بخود اورد:خبر نداری قرار بود چه بلایی سرت بیاد نمیدونی اون پدرسوخته چه آدم کثیفیه خیال نکن کسی به دادت میرسید نمیدونی چقدر نقش بازی کردم چقدر زبون ریختم تا احمدو راضی کردم که به اون مرتیکه جواب رد بده و بذاره این خواستگارا بیان دلم برات آتیش گرفته بود تو عین پانزده بیست سال پیش خوده منی .دیدم اینا فقط میخوان تو رو شوهر بدن از این سعید بی عرضه هم که خبری نیست گفتم اقلا شوهری بکنی که پس فردا زیر کتک سیاه و کبودت نکنه آدم باشه شاید انشالله بهش علاقه مند شدی اگرم نشدی بتونی تو هم راه خودتو بری.
    با لحنی گزنده و تلخ گفتم:مثل تو؟
    با سرزنش نگاهم کرد:نمیدونم هر جور دلت خواست هر کسی یه جور انتقامشو از زندگی میگیره و یه جوری اوضاع رو برای خودش قابل تحمل میکنه.
    در هر حال من آنروز برای خرید حلقه نرفتم گفتند سرما خورده پروین خانم انگشتر نقره ای که در دست من بود در آورد و با خودش برد تا حلقه و پارچه و غیره بخره.دو روز بعد هم اقام با محمود و علی رفتند قم و با یک ماشین پر از اسباب و اثاثیه برگشتند دم در خانم جون گفت:صبر کنید صبر اینا رو نیارید تو یه راست ببرید خونه خودش پروین خانم باهاتون میاد نشونتون میده پاشو دختر پاشو تو هم باهاشون برو خونتو ببین نگاه کن چی کم و کسری داری چیزاتو چطوری بچینیم پاشو باریکلا.
    شانه بالا انداختم و با غیظ گفتم:لازم نکرده بگو همون پروین خانم بره منکه خیال شوهر کردن ندارم ظاهرا اونه که بیشتر هوله.
    فردای آنروز پروین خانم لباس را برای پرو اورد هر چه کرد حاضر نشدم بپوشم گفت:عیب نداره منکه اندازه های تو رو دارم از روی لباسای دیکه ات درستش میکنم حتما خوب میشه.
    نمیدانستم چه باید بکنم تمام مدت دلم شور میزد نه میتوانستم غذا بخورم و نه بخوابم اگر هم چند ساعتی خواب میرفتم همه یا کابوس و آشفتگی بود و وقتی بیدار میشدم خسته تر از موقعی بودم که میخوابیدم مانند محکوم به مرگی بودم که هر لحظه به زمان مرگ نزدیکتر میشود بالاخره با اینکه خیلی سخت بود تصمیم گرفتم با اقاجون صحبت کنم میخواستم به پایش بیفتم و آنقدر گریه کنم تا دلش به رحم بیاید ولی همه مواظب بودند که من حتی یک لحظه با او تنها نشوم و خودش هم به وضوح از دستم فرار میکرد.ناخودآگاه با امید معجزه ای بودم فکر میکردم دستی از اسمان در آخرین لحظه مرا خواهد ربود ولی هیچ اتفاقی نیفتاد همه چیز طبق برنامه پیش رفت و روز موعود فرا رسید از صبح د رخانه باز بود احمد و محمود و علی یکسره میرفتند و می آمدند.دور حیاط صندلی گذاشتند میوه را شستند شیرینی ها را چیدند البته تعداد مهمانها خیلی کم بود خانم جون سفارش کرده بود که به هیچکس در قم نگویند تا مبادا کسی به خانه ما بیاید و متوجه اوضاع بهم ریخته من بشود به عمه هم گفته بودند عروسی یکی دو هفته دیگر است که خبرتان میکنیم ولی عمو عباس را نمیشد نگوییم در واقع جز او کس دیگری از فامیل ما نبود بقیه چند خانواده از فامیلهای داماد بودند و چند نفر از در و همسایه ها هر چه کردند حاضر نشدم با ارایشگاه بروم پروین خانم اینکار را هم تقبل کرد خودش صورتم را بند انداخت زیر ابروهایم را برداشت به موهایم بیگودی بست در تمام مدتی که صورتم را درست میکرد اشک از چشمانم سرازیر بود زن عمومیم از صبح برای کمک آمده بود یا بقول خانم جون برای فضولی گفت:وا چه نازک نارنجی تو که صورتت مو نداره که اینطور اشکات سرازیر شده.
    بچه ام بسکه ضعیف شده طاقت نداره .
    پروین خانم هم اشک در چشم داشت و گاه گاه به بهانه عوض کردن نخ اشکهایش را پاک میکرد.قرار بود ساعت 5 که کمی هوا خنکتر میشد عقد کنند.ساعت 4 خانواده داماد آمدند و با اینکه هوا خیلی گرم بود مردها توی همان حیاط آب پاشی شده زیر سایه بلند درخت توت نشستند و خانمها به طبقه بالا رفتند سفره را در همان اتاق بزرکه پایین انداخته بودند و من در اتاق پشتی بودم خانم جون سراسیمه به اتاق دوید و گفت:هنوز لباس نپوشیدی ؟زود باش تا یه ساعت دیگه آقا میاد!
    تمام تنم میلرزید خودم را روی پاهایش انداختم التماس کردم که این کار را نکنند و گفتم:من نمیخوام شوهر کنم من اصلا نمیدونم این مردیکه کیه؟تو رو بخدا نذارید به قرآن خودمو میکشم ها...برید بهمش بزنید بذار برم با اقاجونم صحبت کنم منکه بله بگو نیستم حالا ببینید!یا خودتون بهم بزنید یا من جلوی همه میگم راضی نیستم.
    وای خدا مرگم بده ساکت شو این حرفا چیه باز شروع کردی ایندفعه میخوای جلو اینهمه آدم آبروریزی کنی ؟داداشات دیگه قیمه قیمه ات میکنن از صبح تا حالا احمد چاقو رو توی جیبش گذاشته گفته اگه یه کلمه حرف بی ربط زد همینجا خلاصش میکنم یه ذره به فکر آبروی آقاجون بدبختت باش همینجا سکته میکنه میمیره ها...!
    نمیخوام مگه زوره؟
    خفه شو!صداتو بلند نکن میشنون.
    بطرفم آمد فرار کردم زیر تخت چوبی در دورترین نقطه مچاله شدم بیگودی ها باز شده و در اتاق پراکنده بودند.
    بیا بیرون ججون مرگ شده الهی رو تخت مرده شور خونه ببینمت الهی جز جیگر بزنی بیا بیرون تو بالاخره منو میکشی.

    ادامه دارد

    ba_behnoosh likes this.
    آنکس که میگفت دوستت دارم عاشقی نبود که به شوق من امده باشد
    رهگذری بود که روی برگ های خشک پاییزی راه میرفت و صدای خش خش برگ ها همان اوازی بود که من گمان میکردم میگوید:
    دوستت دارم تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir)

  18. 2 کاربر پست shanti عزیز را پسندیده اند .


صفحه 1 از 2 1 2 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. 10 رمان برتر تاریخی+عکس
    توسط Mehrn0osh در انجمن گفتگوی آزاد
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 20th October 2012, 06:21 PM
  2. پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 27th August 2012, 01:53 PM
  3. ترجمه‌ي رمان «خانه» منتشر شد
    توسط لونا در انجمن معرفی کتاب
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 7th February 2012, 01:50 PM
  4. رمان ضد اسراییلی در کانادا
    توسط hossein.r در انجمن آرشیو
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 28th August 2010, 02:56 AM
  5. يك تاكسي‌ران تهراني رمان‌نويس شد
    توسط هوریار در انجمن آرشیو
    پاسخ: 0
    آخرين نوشته: 26th May 2010, 12:54 PM

Visitors found this page by searching for:

رمان صحنه دار ایرانی

رمان سهم من

رمان صحنه دار

معرفی رمان های صحنه دار

رمانهای ایرانی صحنه دارصحنه دار ترین رمان ایرانیصحنه دارترین رمان ایرانیرمان ایرانی صحنه داررمان دنباله دارصحنه دار ترین رمانصحنه دارترین رمانرمان عاشقانه صحنه داررمان عاشقانه ایرانی صحنه دارhttp:persianpet.orgforumthread87820.htmlرمانهای صحنه داررمان سهم من (کامل)رمان کامل انلاین خنده دارگریه دارترین رمان ایرانیرمان های صحنه دارخواندن آنلاین رمان پیچشرمانهای صحنه دار ایرانینام چند رمان صحنه دارداستانهای دنباله دارداستان های کوتاه اما عاشقانه وگریه داروزیبارمان عاشقانه و صحنه دار خارجیاسامی رمان های صحنه داربدستش بیار و نگهش دارنگاهمان به هم افتادبهترین کتاب رمان های ایرانی سرمان تلمبه زدن رمان خنده دار ایرانیمالش آبجی قسمت 1رمان های چیز داررمان های صحنه دار ایرانیکتاب سهم منداستان عاشقانه دنباله دارلیستی ار رمانهای عاشقانانه وصحنه دارخواندن رمان های صحنه دارمعرفی رمان صحنه دار رمانهاي صحنه دار ايرانينام بهترین،عاشقانه ترین،خنده دارترین ،زیبا ترین رمان هاخواندن رمان صحنه دارخرید کتاب به دست بيارش و نگهش دارقسمتهای صحنه دار رمانهارمان های ایرانی صحنه دارداستان خیلی صحنه داررمان های گریه داربهترین رمان ایرانیعاشقانه ترین و پر صحنه ترین رمان ایرانی برای خواندنداستان عاشقانه صحنه داررمان صحنه دارجذاباسم رمان های صحنه داررمان های عاشقانه صحنه دارمعرفی رمانهای صحنه دارخواندن بهترین وقشنگترین رمان ایرانیمحتوای کتاب بدستش بیار و نگهش دارصحنه دارترین رمانی که خوندید کدومهنام صحنه دار ترين رمانرمان مورد دارلیست رمان های صحنه دار بهترین رمان صحنه دارمعرفي رمانهاي صحنه دارکلیپ ورزش صبحکاهی مدارسرمان عاشقانه وصحنه دار آلاینصحنه دارترين رمانرمان عاشقانه وصحنه دتر ایرانیکتاب بدستش بیار و نگهش داررمان هاي صحنه داررمان های دنباله دارخواندن آنلاین رمان عاشقانه سهم من رمان انلاین خنده داررمان صحنه دار ايرانيلیست رمانهای صحنه داررمان ایرا نی صحنه داررمان صحنه دارمعرفی کنیدنام صحنه دارترین رمانرمان صحنه دارایرانیلیست رمانهای صحنه دار ایرانیبهترین وقشنگترین رمانی ک خوندینبهترین داستان صحنه دار ایرانیرمان عاشقانه ایرانی و صحنه دارخواندن قسمتی رمان صحنه داررمان تیزی سرد چاقوداستان دنباله دار سهم منرمان دنباله ی منرمان خواندنی سهم من نام رمان های صحنه داررمان دنباله دار عاشقانهرمان عاشقانه سهم منقشنگترین وصحنه دار ترین رمانرمان صحنه دار ایرانی کاملرمانهای عاشقانهی بسیار صحنه دارداستان عاشقانه رمان دنباله دارلیستی از اسامیه رمان های عاشقانه صحنه دارقشنگ ترین و صحنه دار ترین رمان هارمآن صحنه دار ایرانیرمان عاشقانه صحنه دار ایرانی بهترین رمانهانام رمانتیک ترین و صحنه دارترین رمانادامه رمان سهم من توئی

تالار گفتگوی پرشین پت (Mypet.ir) مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •  
اطلاعات تماس با پرشین پت
جهت ارتباط با مديران پرشین پت مي توانيد از اطلاعات زير استفاده نماييد .
Email : persianpet@gmail.com
SMS : 10000128394214




Search Engine Optimization by vBSEO 3.6.0

1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14 15 16 17 18 19 20 21 22 23 24 25 26 27 28 29 30 31 32 33 34 35 36 37 38 39 40 41 42 43 44 45 46 47 48 49 50 51 52 53 54 55 56 57 58 59 60 61 62 63 64 65 66 67 68 69 70 71 72 73 74 75 76 77 78 79 80 81 82 83 84 85 86 87 88 89 90 91 92 93 94 95 96 97 98 99 100 101 102 103 104 105 106 107 108 109 110 111 112 113 114 115 116 117 118 119 120 121 122 123 124 125 126 127 128 129 130 131 132 133 134 135 136 137 138 139 140 141 142 143 144 145 146 147 148 149 150 151 152 153 154 155 156 157 158 159 160 161 162 163 164 165 166 167 168 169 170 171 172 173 174 175 176 177 178 179 180 181 182 183 184 185 186 187 188 189 190 191 192 193 194 195 196 197 198 199 200 201 202 203 204 205 206 207 208 209 210 211 212 213 214 215 216 217 218 219 220 221 222 223 224 225 226 227 228 229 230 231 232 233 234 235 236 237 238 239 240 241 242 243 244 245 246 247 248 249 250 251 252 253 254 255 256 257 258 259 260 261 262 263 264 265 266 267 268 269 270 271 272 273 274 275 276 277 278 279 280 281 282 283 284 285 286 287 288 289 290 291 292 293 294 295 296 297 298 299 300 301 302 303 304 305 306 307 308 309 310 311 312 313 314 315 316 317 318 319 320 321 322 323 324 325 326 327 328 329 330 331 332 333 334 335 336 337 338 339 340 341 342 343 344 345 346 347 348 349 350 351 352 353 354 355 356 357 358 359 360 361 362 363 364 365 366 367 368 369 370 371 372 373 374 375 376 377 378 379 380 381 382 383 384 385 386 387 388 389 390 391 392 393 394 395 396 397 398 399 400 401 402 403 404 405 406 407 408 409 410 411 412 413 414 415 416 417 418 419 420 421 422 423 424 425 426 427 428 429 430 431 432 433 434 435 436 437 438 439 440 441 442 443 444 445 446 447 448 449 450 451 452 453 454 455 456 457 458 459 460 461 462 463 464 465 466 467 468 469 470 471 472 473 474 475 476 477 478 479 480 481 482 483 484 485 486 487 488 489 490 491 492 493 494 495 496 497 498 499 500 501 502 503 504 505 506 507 508 509 510 511 512 513 514 515 516 517 518 519 520 521 522 523 524 525 526 527 528 529 530 531 532 533